مقاله 02: تفاوت مقام حکایت، روایت و حداثت

به نام خدا، از اینکه باز هم در خدمت شما هستم، خوشحالم و برایتان آرزوی سلامتی دارم. می‌خواهم مقالهٔ دوم را بخوانم و دربارهٔ آن توضیح بدهم. عنوانی که برای مقالهٔ دوم انتخاب کرده‌ام، «تفاوت مقام حکایت، روایت و حداثت» است. پیش از ورود به متن، خوب است با سه واژهٔ کلیدی آشنا شویم و ببینیم چه برداشتی از آن‌ها در ذهن داریم: حکایت، روایت و حِداثت. مثلاً شنیده‌اید که می‌گویند فلانی داستانی را حکایت می‌کند؛ یعنی موضوعاتی اتفاق افتاده و گوینده ما را از آن‌ها باخبر می‌کند. آیا ما نیز به همین شکل به آن نگاه می‌کنیم؟ «روایت کردن» نیز در نگاه نخست به همین معنا نزدیک است، اما در مقاله خواهیم فهمید که سطح روایت با سطح حکایت تفاوت دارد. در روایت نیز به نظر می‌رسد فردی گزارشی ارائه می‌کند، داستانی را تعریف می‌کند و سعی دارد اخباری را به ما منتقل کند. اما کلمهٔ سوم، «حِداثت»، شاید کمتر برایمان آشنا باشد. ریشهٔ این کلمه سه حرف «حاء، دال و ثاء» است. کلماتی مانند «حدیث»، «حادثه» و «حوادث» نیز از همین ریشه‌اند. خودِ واژهٔ «حَدَثَ» به معنای چیزی است که به‌تازگی اتفاق افتاده است.

متن مقاله

تفاوت مقام حکایت، روایت و حداثت: شناخت در انسان از حالت شکلی آغاز می‌شود و به استخراج مفاهیم منجر می‌گردد. شناخت شکلی به ایجاد فضای ذهن شکلی کمک می‌کند، ولی تمرکز، با عبور از فضای شکلی، انسان را به فضای مفاهیم و ادراک معنا سوق می‌دهد. حال می‌گوییم هر ممکن‌الوجودی، به‌عنوان رابط میان فضای بی‌شکل و فضای شکلی، از دید یک ناظر در مقام حکایت است. حکایت فرآیندی است که در آن آدمی، با توجه به یک ممکن‌الوجود و با عبور از ذهن شکلیِ خود، وارد فضای مفاهیم و ادراک می‌شود. پس نشانهٔ بروز حکایت، حذف فضای شکلی و ارتباط نزدیک با مفاهیم است. روایت فرآیندی است که در آن آدمی، با روبه‌رو شدن با ممکن‌الوجود، در ذهن شکلیِ خود متوقف می‌شود. پس نشانهٔ بروز روایت، شناخت شکلی بر اساس قراردادهای جعلی خواهد بود؛ جعل به معنای قرارداد و فرض است.

حال با دو انسان روبه‌رو هستیم: یک انسان با تجربهٔ فضای مفاهیم و ادراک معنا، و دیگری با تجربه‌ای شکلی و قراردادی. دنیای شکلی پیوسته با تحول مناظر همراه است و انسان را با حوادث روبه‌رو می‌نماید. انسانی که ذهن ادراک معنا را داراست، به‌دلیل توانایی عبور از ظواهر شکلی، می‌تواند در برخورد با حوادث، تحلیل مناسبی از وضعیت واقع‌شده ارائه دهد. اما انسانی که ذهن شکلی دارد، به‌دلیل عدم تطابق شرایط موجود با فرض‌های قراردادی خود، دچار سردرگمی و حیرت خواهد شد. حداثت فرآیندی است که در آن آدمی، با استفاده از مفاهیم و ادراکِ کسب‌شده و با عبور از فضای شکلیِ قراردادی، به تحلیل شرایط جدید محیط خود می‌پردازد.

توضیح مقاله

عنوان مقاله می‌خواهد دربارهٔ مقام حکایت، روایت و حداثت صحبت کند، اما برای اینکه هدف اصلی ارائه را دریابیم، باید توجه کنیم که کلمهٔ «شناخت» در ابتدای مقاله به کار رفته است. یعنی آنچه برای انسان اهمیت دارد، شناخت است. شناخت در انسان چگونه حاصل می‌شود؟ شما در دنیای شکلی قرار دارید و با اشکال روبه‌رو هستید، ولی انسان به‌دنبال استخراج مفاهیم و معناست. اینجا ذهن است که به این کار کمک می‌کند؛ ذهن باید وارد فضای شکلی شود، ولی در آن باقی نماند. اینجاست که تمرکز به کمک می‌آید و باعث می‌شود از فضای شکلی خارج شویم و وارد فضایی در ذهن شویم که مفاهیم و ادراک معنا در آن بیشتر بررسی شود. انسانی را در نظر بگیرید که در فضای شکلی، در اطراف خود اشکال گوناگون را مشاهده می‌کند؛ یعنی ممکن‌الوجودهای مختلف را در شکل‌های متفاوت روبه‌روی خود می‌بیند. در برخورد با این اشکال، چه اتفاقی برای ناظر می‌افتد؟ او می‌تواند دچار حکایت‌گری شود، می‌تواند دچار روایت‌گری شود، یا فرآیند دیگری مانند حِداثت در او رخ دهد. اگر روبه‌روی شکل قرار بگیریم و تمرکز کنیم و این تمرکز باعث شود ذهن بی‌شکلِ ما وارد کار شود، نشانه‌هایی را که از اشکال دریافت کرده‌ایم، دریافت و بررسی کند، مفاهیم را استخراج کنیم و دچار ادراک شویم، می‌گوییم دچار حکایت‌گری شده‌ایم. نشانهٔ بروز حکایت، حذف فضای شکلی و ارتباط نزدیک با مفاهیم است؛ یعنی فردی که ناظر است، در فضای شکلی و در قراردادها باقی نمی‌ماند، بلکه به‌دنبال مفاهیم می‌گردد و آن‌ها را به‌عنوان دستاورد خود حفظ می‌کند. اما فردی را در نظر بگیرید که باز با شکل‌ها روبه‌رو شده، اما ذهنش آمادگی ورود به فضای درک و گیرندگیِ مفاهیم را ندارد. او در یک شناخت حداقلی قرار می‌گیرد؛ یعنی فقط به ابعاد و شکل‌ها نگاه می‌کند و مجبور است یک‌سری قراردادها را جعل کند. جعل یعنی قرارداد؛ یعنی فرض کردن. اینجاست که شناخت، شناختی قراردادی است: من چیزی را می‌بینم؛ طول، اندازه، ارتفاع، شکل، رنگ و بو را، اما در همان‌جا متوقف می‌مانم و فکر می‌کنم که برای شناخت، همین مقدار کفایت می‌کند.

پس با دو انسان روبه‌رو هستیم. یکی تجربهٔ مفاهیم و ادراک را دارد؛ یعنی شناخت او، شناختی ادراکی است. البته می‌دانیم که شکل‌ها را دیده و مراتب شناختش را از همان‌جا آغاز کرده است. در مقابل، انسان دیگری را داریم که تجربه‌اش صرفاً شکلی و قراردادی است و مفاهیم را استخراج نکرده است. نکتهٔ مهم این است که دنیای شکلی دائماً در حال تغییر است؛ مناظر عوض می‌شوند و انسان با حوادث روبه‌رو می‌شود. حال دو انسان داریم: یک انسان حکایت‌گر و یک انسان روایت‌گر. انسان حکایت‌گر این توانمندی را دارد که از روی نمایش‌های شکلی، مفاهیم را استخراج کند، اسیر حالت‌های شکلی نشود و اهل درک و معنا باشد. اما انسان روایت‌گر، شناختی شکلی و قراردادی دارد. وقتی این دو با یک حادثه روبه‌رو شوند، چه می‌کنند؟ انسان حکایت‌گر قدرت تجزیه‌وتحلیل حادثه را دارد؛ می‌تواند از ظواهر شکلی عبور کند، حادثه را تحلیل کند و راهکار ارائه دهد؛ بنابراین، درمانده، سردرگم و حیرت‌زده نمی‌شود. چنین انسانی می‌تواند به دیگران کمک کند؛ انسان‌های حکایت‌گر معلم‌های خوبی می‌شوند. اما روایت‌گر، که در مجموعه‌ای از قراردادهای فرضی و جعلی قرار دارد، با تغییر شرایط نمی‌تواند میان آنچه در ذهن شکلی خود دارد و شرایط جدید، تطابق و تناسبی برقرار کند؛ بنابراین، دچار سردرگمی و حیرت می‌شود.

جمع‌بندی

پس یک فرد از لحاظ شناخت، یا در مقام حکایت‌گری است یا در مقام روایت‌گری. سومین کلمه، یعنی حداثت، به معنای روبه‌رو شدن با موارد جدید، در واقع آزمایشی برای این دو انسان بود. دیدیم که فرد حکایت‌گر می‌توانست به مقامی برسد که در برابر شرایط جدید، تحلیل‌های تازه‌ای ارائه کند و راه‌گشای دیگران باشد؛ اما فرد روایت‌پیشه نمی‌تواند وارد چنین مقامی شود و نمی‌تواند با تغییر شرایط محیطی، تحلیل‌های جدیدی ارائه کند.