به نام خدا، در نظر دارم که مقالهٔ سوم را دربارهٔ وحی و الهام با شما صحبت کنم و امید دارم که با مطالعهٔ مقالههای اول و دوم، بتوانید ارتباط خوبی با موضوعات این مقاله برقرار کنید. اگر به کتابهای لغت مراجعه کنیم، میبینیم وحی را به معنای اشاره و ایما در نظر میگیرند. حتی کلمهٔ انتقال سریع و تند را نیز برایش به کار میبرند. مثلاً اگر با اشاره مطلبی را به کسی تذکر دهید، از نظر لغوی دارید وحی میکنید، یعنی از طریق یک اشاره، مطلب خود را به طرف مقابل منتقل میکنید. الهام را نیز در کتابهای لغت به صورت، نوعی بهدلافکندن و القای معنا مطرح میکنند.
متن مقاله
وحی و الهام: هر ممکنالوجود از فضای بیشکل بهرهای دارد که به آن ذهن گوییم، و در فضای شکلی حضوری دارد که به آن بدن مثالی گفته میشود. بنابراین با دو عالم روبهروییم: یکی عالم ذهن و دیگری عالم مثال. حال میگوییم وحی، عامل بقای عالم ذهن و عالم مثال است و اوست که اختصاص ذهن به ممکنالوجود و حضور شکلی آن را در قالب بدن مثالی میسر میسازد. ذهن ممکنالوجود با استفاده از بدن مثالی و حضور در فضای شکلی یا مثالی، به شناخت تجربی دست مییابد. این شناخت، ناظر بر کشف فضای شکلی، روابط فیزیکی و دریافت مفاهیم انتزاعی در ذهن است و باعث ایجاد جاذبهٔ زندگی در عالم مثالی میشود. اما ذهن ممکنالوجود در جاذبهٔ عالم ذهن نیز قرار دارد؛ جاذبهای که هویت مثالی کسبشدهٔ او را تحت تأثیر قرار میدهد. حال میگوییم الهام، فراخوانِ ذهن ممکنالوجود توسط عالم ذهن و یادآوری هویتِ بیشکل اوست. بنابراین آدمی میان دو شناخت یا جاذبه قرار دارد: یکی جاذبهٔ عالم مثالی و دیگری جاذبهٔ عالم ذهن.
توضیح مقاله
چنانچه در مقالههای قبل گفتیم هر ممکنالوجود رابط میان فضای بیشکل و فضای شکلی است. بر همین اساس، ممکنالوجود باید از فضای بیشکل بهرهبرداری کند؛ در یک طرف آن فضای بی شکل میبایست یک بهره و یک حس و یک قسمتی به ممکنالوجود بدهد که آن را «ذهن» نامیدم. در فضای دیگر، یعنی فضای شکلی، ممکنالوجود باید ظهور پیدا کند و این حضور بهوسیلهٔ یک بدن مثالی تحقق مییابد. پس دو عالم داریم: عالم ذهن یا عالم اذهان، و عالم مثال یا مُثُل [1]. تعریف ممکنالوجود، همان ارتباطی است که میان این دو برقرار است.
وحی در این میان چه نقشی بازی میکند؟ وحی عاملی است که هم بقای عالم اذهان را به عهده دارد و هم بقای عالم مثال را؛ و در مرحلهٔ سوم، وحی است که اختصاص یک ذهن به ممکنالوجود و یک بدن مثالی به او را، در ارتباط میان این دو عالم، به عهده میگیرد. پس یک ممکنالوجود از این به بعد باید با ذهنش شناخته شود و در ادامه وقتی از ذهن صحبت میکنم، شما ممکنالوجود را هم در کنار آن در نظر بگیرید.
ذهن ممکنالوجود، با استفاده از بدن مثالی که به او اختصاص یافته، در فضای شکلی یا مثالی حضور خود را مطرح میکند. با این نزدیکی که ذهن با بخش مثالی برقرار کرده، او را دچار شناخت تجربی میکند؛ همان چیزی که پیشتر آن را وجد یا دریافت یا شناخت نامیدیم. ذهن در این مرحله به کشف فضای شکلی و بدنهای مختلف میپردازد؛ به عنوان مثال درخت یک نوع بدن مثالی است. انواع گیاهان بدنهای مثالی هستند. آدمیان بدنهای مثالی هستند. پس ذهن ممکنالوجود شروع به کشف فضای شکلی میکند و روابط فیزیکی را دنبال میکند، انگار وحی او را به آن سمت میراند. در مراحل بالاتر، وحی اجازه میدهد که مفاهیمی در ذهن بوجود آید؛ مثلاً وقتی به گلی نگاه میکنید، غیر از اینکه در مراحل اول به شکل گل نگاه میکنید و ارزیابی انجام میدهید، همان عامل وحی باعث میشود شما دچار مفاهیمی در ذهن خود شوید: مثلا خوشآمدن، دچار تعریف و تمجید شدن. یادچار تعجب، حیرت و شوق شدن. اینها را به عنوان مفاهیم در نظر میگیریم و همینها زندگی ما را در عالم مثالی شکل میدهند؛ گویی جاذبهای وجود دارد که ما را به همهٔ این موضوعات مشغول میکند: دنیای شکلها، کشف آنها، روابطشان، و اینکه خودمان را در میان آنها تعریف کنیم. انگار دنبال هویتی میگردیم و این هم به عهدهٔ وحی است. عامل وحی است که انسان را به سمت پیدا کردن هویتش سوق میدهد. به همین دلیل است که با بررسی سیر تاریخ بشری، متوجه میشویم که در پس تمامی گفتهها و نوشتهها، اصل موضوع کشف هویت انسانی و تعریف انسان در بین تمام قالبهایی است که انسان در حال مشاهده آنهاست. در مقالات آینده در مورد شناخت بیشتر توضیح داده خواهد شد.
اما ذهن ممکنالوجود جاذبهٔ دیگری را نیز تجربه میکند؛ جاذبهٔ عالمی که ما آن را عالم اذهان نامیدیم. آن جاذبهای که گاهوبیگاه نسبت به عالمی که نمیشناسید ولی جاذبه اش را احساس میکنید. اینجا نیز وحی در صدد است که هویت مثالیِ بهدستآمده را به چالش بکشد و اشاره کند که این هویت، هویت اصلی شما نیست؛ یک هویت قراردادی و مثالی است. اگر ذهن ممکنالوجود تحت این جاذبه به کار خود ادامه دهد و دچار تمرکز ارادی شود، میتواند این جاذبه را بیشتر درک کند.
الهام را نوع خاصی از وحی در نظر میگیریم و جداگانه تعریفش میکنیم، گرچه از لحاظ معنا این دو کلمه بسیار به هم نزدیکاند؛ هر دو به یک نوع فراخوان پنهانی و مخفی اشاره دارند. الهام فراخوانی است که در ذهن ممکنالوجود ایجاد میشود، اما این فراخوان توسط عالم اذهان اتفاق میافتد؛ یادآوری اینکه شما هویت دیگری دارید و هویت مثالی شما را به چالش میکشد.
جمعبندی
از این پس باید آدمی را میان دو جاذبه و میان دو عالم در نظر بگیریم؛ البته با یک تقدم و تأخر: انسان باید با بدن مثالی خود و با ذهنی که در اختیار دارد، به شناخت یا شناختهای ابتدایی دست بیاورد و زندگی مثالی را تجربه کند، روابط را کشف کند، دچار یک سری مفاهیم شود؛ اما از سوی دیگر باید جاذبه و شناخت دیگری را نیز در کنار آن در نظر بگیرد که، اگر ذهن آماده بود، او را به سمت دیگری فرابخواند. یعنی یکی جاذبه عالم مُثُل و دیگری جاذبه عالم اذهان. این دو جاذبه پیوسته انسان را تحت تأثیر قرار میدهند.
پینوشت: [1] تعریف ما از عالم مُثُل در مقالات با تعریف افلاطون فرق دارد.