به نام خدا، برای ارائهٔ مقالهٔ هشتم در خدمت شما هستم؛ عنوان این مقاله را «تربیت ذهن، آموزش و پرورش» در نظر گرفتهام.
متن مقاله
تربیت ذهن، آموزش و پرورش: جامعهٔ انسانی بر اساس روابط تعاملی تشکیل میشود؛ روابطی که بر مبنای آنها انسان از جامعهٔ خود اثر میپذیرد و بر آن اثر میگذارد. بنابراین از نهاد خانواده تا مدارس و دانشگاهها، رسالت اصلی خویش را آموزش و پرورش یا تربیت ذهن انسان معرفی مینمایند.
در مرحلهٔ آموزش، هدف مربی یا مربیان، تشکیل یک ذهن شکلیِ سازمانپذیر است؛ پس فعالیتهایی نظیر معرفی اشیاء یا آبژهها و روابط و کارکرد میان آنها، نحوهٔ تفکر بر اساس جهتدهی دریافتهای انتزاعی و تعریف قالبهای مرسومِ شکلدهی به تفکر در فضای خارجی ذهن مطابق هنجارهای مرسوم، مورد توجه قرار میگیرد. گزارههای ذهنی چنین انسانی به صورت «اگر این، آنگاه آن» بروز مییابد. خروجی این مرحله، انسانی است که ذهن او وابستگی شدیدی به قید زمان و مکان دارد و توصیف روایتی یا تقلیدی از مسائل زندگی ارائه میکند. بدیهی است این انسان در مواجهه با پدیدههای جدید زمانی و مکانی، تحلیل راهگشایی در ذهن خود نمییابد و در تردیدها، نگرانیها و ناکامیها به سر میبرد.
در مرحلهٔ پرورش، هدف تشکیل یک ذهن خودسازمانشونده است. علامت شروع این مرحله، ارائهٔ پرسش از چیستی و چرایی توسط ذهن تحت تربیت است که بایستی مورد استقبال و تشویق مربی قرار گیرد؛ پس ذهن اجازه مییابد که تمامی مراحل طیشده در بخش آموزش را مورد سؤال و از لحاظ کارکرد مورد تردید قرار دهد و در موضوعات مختلف، درخواست تحلیل و حکایتگری مربی را مطرح نماید. گزارههای ذهنی این مرحله از چرایی و چگونگی آغاز میشود و پس از تجربه و دریافت نتایج و امکان بررسی چندبارهٔ موضوعات، به طرح پرسشهای جدید و ارائهٔ راهکار میانجامد. نشانهٔ موفقیت این مرحله، رضایت خاطر، رفع تردیدها و آرامش ذهنی انسان است؛ و خروجی آن، ایجاد ذهنِ خلاق، پرسشگر، مطالبهگر و متفکر است. این ذهن قابلیت توسعه فضای شکلی و فضای تفکرات انتزاعی را دارا خواهد بود.
توضیح مقاله
ابتدا نظر شما را به دو اصطلاح جلب میکنم که اصطلاحات اساسی این مقاله هستند. در جایی صحبت از ذهنی میکنم که قرار است سازمانپذیر باشد و در جای دیگر، صحبت از ذهنی است که بایستی خودسازمانشونده باشد. به دو مرحله نیز اشاره کردیم: یکی آموزش و دیگری پرورش. چون آموزش مقدم بر پرورش است، ابتدا مرحلهٔ آموزش را توضیح میدهم و پس از آن، بحث تحلیلی دربارهٔ مشکل این مرحله را خواهیم داشت؛ مشکلی که اگر مورد توجه قرار نگیرد، میتواند مشکلات آینده را به همراه داشته باشد.
در بیشتر جوامع، وقتی به مرحلهٔ آموزش میرسیم، مربیانی که میتوانند پدر و مادر باشند، یا معلمانی که در مدارس و دانشگاهها فعالیت میکنند، مبنای نخست کار خود را بر شکلدهی به ذهن متمرکز میکنند؛ اشیاء و آبژهها را معرفی میکنند، برای آنها اسم میگذارند و هدفشان جهتدهی به ذهن یادگیرنده است. کارکرد اشیاء و روابط میان آنها را نیز معرفی میکنند. تا اینجا همهچیز درست و خوب به نظر میرسد؛ اما مشکل از جایی شروع میشود که نحوهٔ تفکر ذهن تربیتشونده و آن دریافتهای انتزاعی مشترک میان انسانها را در قالبهای مرسوم قرار میدهند و به آنها شکل میدهند؛ یعنی قالبهایی که بهعنوان هنجار در آن جامعه باید مورد توجه قرار گیرند. اگر قرار باشد موضوع به همینجا ختم شود، شما انسانی را تربیت کردهاید که فقط میتواند تشخیص دهد که اگر این موضوع اتفاق افتاد، آنگاه باید چه کار کند. بهخصوص اینکه اینگونه مسائل قید زمان و مکان دارند؛ یعنی جامعهای که بزرگتر است و نقش معلم را برای نسل بعد ایفا میکند، بر اساس قید زمان و مکان خودش قراردادهایی را مطرح میکند. پس آنچه در اختیار ذهن تربیتشونده قرار میدهد، روایتی است از آنچه خودش با آن برخورد کرده و پافشاری میکند که شما نیز باید از این برداشتها تقلید کنید. اما پدیدههایی که ما با آنها روبهرو خواهیم بود، پدیدههای جدیدی از لحاظ موقعیت زمانی و مکانی هستند. ما باید انسانی را تربیت کنیم که بتواند مسائل جدید را تحلیل کند؛ اگر نتواند، نتیجهای جز این نخواهیم گرفت که انسانی را تربیت کردهایم که دائماً در تردید و نگرانی است و کامیاب نیست.
پس برویم وارد مرحلهٔ پرورش شویم. باز تأکید میکنم که آموزش لازم است، اما تکیه بر قالبها و اصرار بر آنها مسئلهای است که باید کنار گذاشته شود. مرحلهٔ پرورش باید پس از مرحلهٔ آموزش آغاز شود. پس باید ذهنی خودسازمانشونده تربیت کنیم. از کجا شروع کنیم؟ علامت شروع این است که فرد تربیتشونده شروع به پرسشکردن کند؛ همیشه هم همینگونه است. پرسش با چیستی و چرایی شروع میشود. مربی باید از این مرحله استقبال و آن را تشویق کند و اجازه دهد ذهن تربیتشونده دربارهٔ مسائلی که به او آموزش دادهایم، سؤال بپرسد، کارکرد آنها را مورد تردید قرار دهد و نظر دهد و حتی از ما، بهعنوان مربی، بخواهد که تحلیل کنیم و روایت را کنار بگذاریم و حکایتی برایش بگوییم؛ اینکه این مسئله یا قالبهایی که برایش توضیح میدهیم، در چه قید زمانی و مکانی وجود دارند، از کجا شروع شدهاند و از چه طریقی به این نتایج رسیدهایم. میبینید که در این صورت، گزارههای ذهنی فرد تربیتشونده فراتر از «اگر این، آنگاه آن» خواهد بود؛ بلکه از چرایی و چگونگی شروع میشود و خودش نیز این اجازه را پیدا میکند که آن موضوع را تجربه کند و ببیند به چه نتایجی میرسد. باید چند بار هم اجازه داشته باشد موضوعات را مطرح کند و آنها را تحت پرسش، تردید و تحلیل قرار دهد. اینجاست که میتوانید از فرد تربیتشونده انتظار داشته باشید که راهکار و نظر خودش را ارائه دهد. نشانهٔ موفقیت در این مرحله این است که فرد رضایت خاطر دارد، دیگر دچار تردید نیست و آرامشی در او ایجاد میشود؛ آرامشی که به او امکان میدهد این روال را همیشگی کند. یعنی ذهنی خلاق که میتواند پرسش کند، مطالبهگری داشته باشد و تفکر کند. چنین فردی اگر با موضوعات جدید روبهرو شود، دستبسته نیست؛ چون یاد گرفته است که باید مسائل را تحلیلی نگاه کند، پرسش مطرح کند و بهدنبال راهکارهای جدید باشد. اینگونه افراد هم میتوانند فضای شکلی را متحول کنند و هم افکار انتزاعی جدیدی را مطرح کنند و برای اطرافیان و جامعهٔ خود راهگشا باشند.
جمعبندی
مرحلهٔ آموزش را قبول داریم؛ بدیهی است که باید نسل بعدی را با نظریات و تجربیات خودمان آشنا کنیم. اما مشکلی که در برخی جوامع وجود دارد این است که مرحلهٔ آموزش را به پرورش پیوند نمیزنند. اگر این کار انجام نشود، بدیهی است افرادی که تربیت میشوند، فرزند زمان خود نخواهند بود؛ بلکه فرزند زمان پدرها و مادرهای خودشان خواهند بود.