مقاله 12: ذهن شکلی و بحران هویت

پخش پادکست این مقاله

به نام خدا. برای ارائهٔ مقالهٔ دوازدهم تحت عنوان «ذهن شکلی و بحران هویت» در خدمت شما هستم. اگر بخواهم برداشتی کلی از این مقاله ارائه کنم، باید ابتدا به مسئلهٔ هویت و معنای آن اشاره کنم. هویت به معنای آنچه هست، آن چیزی که وجود دارد، و از نظر ما بیان محل استقرار و تعریفی است که هر انسان نسبت به وضعیتی که در آن قرار گرفته، دارد. تأکید این مقاله بر این است که اگر فردی در ذهن شکلی خودش متوقف شود و بخواهد در ارتباط با هویت، تعریف و بیانی داشته باشد، به‌طور یقین با مشکل روبه‌رو خواهد شد؛ چرا که در دنیای شکلی، مسئلهٔ فروریزش و ویران‌شدن دوبارهٔ شکل‌ها و بازیابی شکل، دائمی است. مثلاً وقتی به فصل بهار نزدیک می‌شوید، تغییر شکل بزرگی در اطرافتان اتفاق می‌افتد؛ زمینی که خاکستری و یخ‌زده بود، رنگ می‌گیرد، گل‌ها ظاهر می‌شوند، اما فصل بهار هم باقی نمی‌ماند. تأکید این مقاله این است که انسان با مشکل تعریفِ «آنچه هست» در اطراف خودش، و از جمله در مورد خودش، روبه‌رو می‌شود؛ خودش را هم اگر در مراحل مختلف زندگی نگاه کند، دوران کودکی، نوجوانی، جوانی، می‌بیند که اتفاق‌های آن مسیر، تغییرات جزئی یا بزرگی در تعریف آنچه برایش تعریف می‌شود پدید می‌آورد.

متن مقاله

ذهن شکلی و بحران هویت: ذهن شکلی، با ابزار جلبِ لذت و دفعِ ضرر، به‌عنوان یادوارهٔ مرحلهٔ تأیید اثباتی و نفی در هدایت تکوینی، با دنیای شکلی، یعنی دنیای حضور دیگر ذهن‌ها، وارد تعامل می‌شود.

توضیح مقاله

در مقالات قبل دربارهٔ هدایت تکوینی صحبت کردیم و اینکه انسان دچار الهام می‌شود؛ در آن هدایت، با دیدن شکل‌ها، معانی را به دست می‌آورید. نکتهٔ جالب این مقاله، نشان‌دادن تقلیل ارزش این هدایت تکوینی است: انسان‌ها وقتی از تفکر فاصله می‌گیرند، آن هدایت تکوینی را کمتر جدی می‌گیرند؛ توجه به معانی را تقلیل می‌دهند به مسئلهٔ جلب لذت و دفع ضرر؛ یعنی توجیه می‌کنند آنچه در اطرافشان اتفاق می‌افتد. چرا آن کار را انجام می‌دهی؟ برای اینکه لذت‌بخش است. چرا انجام نمی‌دهی؟ برای اینکه فلان ضرر را برایم دارد. کلمهٔ یادواره را به این معنا آورده‌ام که آن راهنمایی اولیه‌ای که تحت عنوان تأیید اثباتی و نفی در هدایت تکوینی وجود داشت، بر اثر عدم توجه انسان، تقلیل پیدا می‌کند به یک مسئلهٔ دم‌دستی: جلب لذت و دفع ضرر.

نکته‌ای دیگر هم اینجا مطرح شده: در هر مرحله، حالت اُنس و عادت در ذهن، در ذهن شکلی، پدید می‌آید. این می‌تواند یکی از نکات مهمی باشد که با مسئلهٔ هویت ارتباط برقرار می‌کند؛ شما تا یک دورهٔ مشخص، آنچه در اطرافتان وجود دارد و شما به آن توجه کرده‌اید و به‌عنوان روابط شکلی پذیرفته‌اید، را می‌پذیرید و به آن عادت می‌کنید. نکتهٔ مهم این است که تحلیل اینجا وجود ندارد؛ تفکر معنای خاصی ندارد. اگر از کسی بپرسید چرا این کار را انجام می‌دهی، می‌گوید موضوعی است که برایم جذاب و لذت‌بخش است، یا خوشم نمی‌آید فلان کار را انجام دهم چون برایم ضرر دارد. ماندن در این حالت، حالت عادتی دارد، توجیهی دارد، ولی تحلیلی ندارد.

برای اینکه این موضوع بهتر فهمیده شود، اشاره‌ای به داستان ماهیانی داشته باشیم که در یک برکه زندگی می‌کردند. ماهیان صبح بیدار می‌شوند، دور برکه، در بخشی که آب تلاطم کمتری دارد، حرکت می‌کنند، تغذیه می‌کنند و روزگار می‌گذرانند؛ اما ماهیِ کوچکی سؤالی مطرح می‌کند: چرا هر روز باید این کار را انجام دهیم؟ دنبال چه می‌گردیم؟ چرا هیچ‌وقت آن طرف‌تر نرفتیم ببینیم چه خبر است؟ آیا کل زندگی همین چرخش تکراری در این برکه است؟ پاسخی که بزرگ‌تران می‌دهند این است: همیشه همین‌گونه بوده، پدران ما همین‌گونه زندگی کرده‌اند، ما هم باید همین کار را انجام دهیم. می‌بینید که عادتی و انسی وجود دارد، اما دلیل و تحلیلی وجود ندارد.

اما تجربه‌های جدید، حالت اُنس و عادت قبلی را تغییر می‌دهد. این همان ماجرایی است که در زندگی هر فرد اتفاق می‌افتد؛ مثلاً تا زمانی که به مدرسه نرفته‌اید، در خانه زندگی می‌کنید و یک سری تعریف‌ها و هویت، یعنی محل استقرار و پذیرش، دارید. وقتی وارد فضای مدرسه می‌شوید، باید یک سری تعریف‌های جدید مطرح کنید. خیلی از بچه‌ها برای رفتن به مدرسه دچار مشکل‌اند، چون مشکل هویتی پیدا می‌کنند: چرا باید کنار پدر و مادرم نباشم؟ اینجا که به من خوش می‌گذرد. خیلی از بچه‌ها دچار بحران می‌شوند، چون هویت جدید برایشان قابل‌قبول نیست؛ ترس و وحشتی وجود دارد که اگر این هویت را از دست بدهم، هویت بعدی چیست؟ و این همان الگویی است که در ورود به دبیرستان و دانشگاه هم تکرار می‌شود.

جمع‌بندی

هویت همان تعریفی است که شما از شرایط شکلی اطراف خود دارید، و مبحث جلب لذت و دفع ضرر فقط تأکیدی است بر توجیه اینکه چرا آن محل استقرار را پذیرفته‌ام و به آن عادت کرده‌ام. بحران، مربوط می‌شود به اینکه پس محل استقرارم بالاخره کجاست؟ چرا مدرسه باید تبدیل به دانشگاه شود؟ چرا باید ازدواج کنم، چرا باید بچه‌دار شوم؟ چون هر کدام از این‌ها محل استقرار را عوض می‌کنند. ذهن شکلی آدمی، با توجه به این وابستگی صرف به شکل، هرگز به قرار و سکونِ آرامشی نمی‌رسد؛ این التهاب ذهنی برای همهٔ ما پیش می‌آید، اما چون به آن توجه دقیقی نمی‌کنیم، فقط دنبال تسکینیم و به سمت تحلیل و بررسی و تفکر نمی‌رویم. کلمهٔ الهام یعنی خودمان را در شرایطی قرار دهیم که از آن بخش ناخودآگاه کمک بگیریم، درخواست کنیم، پیگیری کنیم، سؤال بپرسیم و بتوانیم آن میزان التهاب را کم کنیم.

در این حال، انسان اصالت شکلی خودش را انکار می‌کند؛ متوجه می‌شود که شکل اصالتی ندارد، شکل به وجود می‌آید و فرومی‌ریزد. وقتی این را بپذیرم، دیگر از شکل نمی‌خواهم اصالت خودم را به دست بیاورم؛ بلکه توانمندی فطری‌ام مرا به مسیر تجربهٔ تحلیلی، خلق و استخراج معنا و دریافت وحی می‌برد؛ یعنی الهام باید در من اتفاق بیفتد. راه حل، رفتن به سمت خودشناسی و جستجوی محل استقرار در مفاهیم و موضوعات انتزاعی است؛ دنیای شکلی فقط دنیای تمثیل‌هاست و باید بهانه‌ای برای رفتن به دنیای انتزاعی از آن به دست آورد.

تماشای ویدیوی این مقاله