مقاله 17: مراتب شناخت

پخش پادکست این مقاله

به نام خدا. به مقالهٔ هفدهم رسیدیم با عنوان «مراتب شناخت». در این مقاله هفت بند را جدا کرده‌ام و می‌کوشم هر کدام را توضیح دهم تا نهایتاً بتوانید با مسئلهٔ شناخت و مراتب آن ارتباط برقرار کنید.

متن مقاله و توضیح

**بند یک**: شناخت بر اساس گزاره‌های ذهنی مبتنی بر تجربه‌های بدن شکلی، در قالب لذت و درد، بدون حضور شرطیِ ناظر. فردی را در نظر بگیرید که بر اساس یک تجربهٔ شخصی، در قالب لذت و درد، به یک دانستنی دست پیدا می‌کند، بدون اینکه کسی در آن تجربه دخالتی داشته باشد. مثلاً کودکی دست به سمت گلی دراز می‌کند و خارِ ساقه دستش را زخمی می‌کند؛ او بر اساس دردی که تجربه کرده، شناختی شخصی و بی‌واسطه پیدا می‌کند. یا کودکی بستنی می‌خورد و دچار لذت می‌شود، بدون آنکه کسی کنارش باشد و توضیحی دهد. این شناخت، شناختی بی‌واسطه است.

**بند دو**: همان تجربه، اما با حضور ناظر و مداخلهٔ او در دریافت. اینجا کلمهٔ «شرطی» را باید توضیح دهم. دوباره همان کودک را در نظر بگیرید که سراغ ظرف شیرینی می‌رود؛ اما این‌بار کسی، مثلاً مادر یا پدرش، حضور دارد و بر دستش می‌زند یا ظرف را کنار می‌گذارد. حالا کودک شناختی دارد که در آن، آنچه لذت‌بخش بود، همراه با دردی دیگر شده است؛ این مسئله برایش سؤال‌برانگیز خواهد بود که چرا نتوانستم از چیزی که برایم لذت‌بخش بود استفاده کنم.

**بند سه**: شناخت بر اساس گزاره‌های ذهنیِ علت‌ومعلولی، با حضور تداخلیِ شرطیِ ناظر، به‌صورت تحمیل عقاید. اینجا دیگر با کودک روبه‌رو نیستیم؛ نوجوانی را در نظر بگیرید که افراد اطرافش، دوستان یا والدین، گزاره‌هایی را همراه تجربه‌هایش قرار می‌دهند و دلیل هم برایش می‌آورند. کلمهٔ شرطی به این معناست که ما به آن ناظران انس داریم، وابسته‌ایم، محبت و توجهشان را می‌خواهیم، پس گزاره‌هایشان را می‌پذیریم؛ گاهی از ترس تنبیه، گاهی به‌خاطر تشویق و هدیه.

**بند چهار**: شبیه بند سه است، اما بدون حضور تداخلیِ شرطیِ ناظرِ مقیم؛ یعنی خود فرد، تنها، همان تجربه‌های قبلی را ادامه می‌دهد یا تجربه‌های تازه‌ای می‌سازد، اما همچنان گویی از روی نمونه‌های قبلی که به او گفته شده، کپی‌برداری می‌کند و گزاره‌های خودش را می‌سازد.

**بند پنج**: شناخت بر اساس تفاوت، عدم تطابق و اختلاف فاحش میان مراتب بند سه و چهار. فردی را در نظر بگیرید که دوران نوجوانی را گذرانده و وارد روابط اجتماعی شده و می‌بیند که آنچه به او گفته بودند با آنچه خودش تجربه می‌کند، تفاوت‌های فاحشی دارد؛ مثلاً به او گفته‌اند شب دوچرخه‌سواری نکن، اما می‌بیند دوستانش این کار را می‌کنند. این عدم تطابق، اغلب همان چیزی است که مرحلهٔ بحرانیِ زندگی یک جوان نامیده می‌شود.

**بند شش**: شناخت علمِ کارآییِ ذهن توهمی، که منجر به انتقال گزاره‌های ذهنیِ توهمی به فضای تجربهٔ عقلی می‌شود. فردی را در نظر بگیرید که به عدم کاراییِ آنچه وهم کرده پی می‌برد و درمی‌یابد که با این ذهن وهمی، نمی‌تواند در کنار دیگران زندگی کند یا به سؤال‌هایی که برایش پیش می‌آید پاسخ دهد. اینجاست که او به یک راهنما، یک معلم، نیاز پیدا می‌کند که بخش‌های خاکستریِ ذهن وهمی را روشن کند و به او بیاموزد چطور استدلال کند، چطور تجربه کند.

**بند هفت**: شناخت بر اساس حضور قلب. این دیگر مربوط به آخرین مقالهٔ ما بود؛ اینجا فرد اصلاً ذهن توهمی را کنار می‌گذارد و آن‌چنان پیشرفت می‌کند که دچار ذهن خیال‌پرداز می‌شود.

توضیح تکمیلی

از محل بند پنج به بعد، واقعاً یک راهنمای درخور لازم است؛ کسی که خودش خیال‌پرداز باشد، خودش دچار دریافت آن‌چنانی باشد که بتواند مرا به فضایی ببرد که بتوانم تخیل کنم. انسان‌ها راهنما را بر اساس کارکرد ذهن ناخودآگاه، در محل نیاز، ملاقات می‌کنند؛ یعنی هر کس دچار آن التهاب و عدم تطابق می‌شود، مرتب به خودش صحبت می‌کند و طلب می‌کند که راهنمایی لازم دارد. اما جالب است بدانید خیلی از ما، به خاطر توهم‌های ذهنی، این توهم‌ها بر ما مسلط می‌شوند؛ خیلی از افراد اطراف ما، وقتی می‌بینند که ما داریم از آن فضای وهمی جدا می‌شویم، برایشان گران تمام می‌شود و دوست دارند ما را در بین خودشان نگه دارند. اگر انسان‌ها همچنان به مرحلهٔ پنجم برنگردند و بر ضد آن ذهن عادی و توهمیِ خودشان قیام نکنند، به‌واقع سرگردان خواهند بود و سیرشان سیری قهقرایی خواهد بود.

نکته‌ای دیگر: بعضی افراد شناختشان تاریخی است؛ یعنی حرف‌هایی که می‌زنند غالباً مربوط به زنجیره‌های بسیار دور از زمان ماست و آن مطالب را با شرایط جدید تطبیق نمی‌دهند؛ این‌ها را تاریخ‌زده می‌نامیم. بعضی دیگر سلفی‌گری می‌کنند؛ یعنی می‌خواهند همان مطالب کهن را عیناً برای مسائل نو به کار ببرند. اما گروهی هستند که تاریخ‌وَرزَند؛ به زنجیره‌های گذشته توجه می‌کنند، اما برای اینکه ذهن کنونی خودشان را ورزش دهند و برای نظریه‌پردازی دربارهٔ حال یا آینده آماده شوند؛ آن‌ها در برابر گذشته سر تعظیم فرود نمی‌آورند، سؤال طرح می‌کنند و گاه بخش‌هایی از آن را رد می‌کنند. اما جالب‌ترین گروه، کسانی‌اند که پدیدارشناسی می‌کنند؛ بیشتر در زمان خودشان حضور دارند و اگر به گذشته توجه می‌کنند، فقط برای این است که سررشته‌هایی پیدا کنند که با آنچه اکنون با آن روبه‌روییم پایه‌های یکسان دارد. مثلاً اگر بخواهم دربارهٔ محبت و عشق‌ورزیدن کار کنم، لازم نیست فقط به داستان لیلی و مجنون بچسبم؛ به آن داستان‌ها مراجعه می‌کنم، دلایلشان را می‌گیرم و مطابق شرایط زندگی خودم تغییراتی روی آن ایجاد می‌کنم تا پاسخگوی نیازهای کنونی من باشد.

تماشای ویدیوی این مقاله