مقاله 18: نگاهی به حکایت پادشاه و کنیزک

پخش پادکست این مقاله

به نام خدا. به مقالهٔ هجدهم رسیدیم، تحت عنوان «نگاهی به حکایت پادشاه و کنیزکِ مثنوی معنوی، برابر با مراتب ذهن». این مقاله یک مقالهٔ توصیفی‌تحلیلی است و به‌عنوان یک تمرین به حساب می‌آید؛ با توجه به تعاریف و بنیان‌هایی که در مقالات قبل پی‌ریزی کردیم، می‌خواهیم آن عناوین را در این داستان جستجو کنیم. قصدم تفسیر ادبی شعر نیست؛ می‌خواهم نکات معنایی متناسب با درس‌های قبلی را برایتان نمایان کنم.

کاراکترهای اصلی: پادشاه که نقش رهروِ سالک را دارد، و کنیزک که نمادی برای تجربهٔ شکلیِ سالک است. مرد زرگر، پیرِ راهنما یا مرشد، و طبیبان هم در داستان حضور دارند، اما کاراکترهای فرعی به حساب می‌آیند؛ اصل ماجرا رویاروییِ پادشاه، به‌عنوان سالک راه، با یک نماد شکلی است.

شرح مراحل داستان

نخستین نکته، توجه به عنصر زمان و مکان برای پادشاه است؛ او فردی است تازه‌وارد در مسیر سلوک، دارای مال و فرمانروایی، اما این نقش را می‌توان برای هر کس دیگری هم در نظر گرفت: در جایی ایستاده‌ایم و علاقه داریم با محیط اطرافمان روبه‌رو شویم. اینجا نقطهٔ شروعِ کار سالک است.

پادشاه کنیزکی را ملاقات می‌کند؛ به‌عنوان یک آبژه، یک نماد شکلی. اما برخورد پادشاه با این آبژه، اتفاقی است؛ او دنبال چنین نمادی نمی‌گشت، بلکه با آن برخورد کرد. این برخورد، برخوردی ابتدایی است، بدون هیچ شناختی. دیدنِ یک آبژه، همان‌طور که در درس‌های قبل گفتیم، فضای وهمی برای انسان ایجاد می‌کند و او در آن فضای وهمی شروع به فعالیت می‌کند؛ ذهنِ توهمیِ او با مایهٔ جلبِ لذت درگیر می‌شود، اما می‌خواهد این را به‌عنوان عشق برای خودش تعریف کند. ما هم همین‌طوریم: وقتی با آبژه‌های اطراف روبه‌رو می‌شویم، غالباً در فضای وهمی خودمان نمی‌آییم آن را که جلب لذت است هدف قرار دهیم، بلکه برایش وجهه می‌سازیم، عنوانی درست می‌کنیم که چندان هم برازنده‌اش نیست.

در داستان می‌بینیم عدم شناخت آشکار است؛ پادشاه فقط کنیزک را دید و به او تمایل پیدا کرد. پس این تمایل نمی‌تواند بیانِ عشق باشد؛ کاربرد نادرست کلمهٔ عشق است. بنابراین پادشاه دچار شکلِ ظاهری می‌شود، شناختی هم در کار نیست. طریقهٔ برخورداریِ پادشاه از کنیزک نیز به‌صورت خرید است؛ او را با پول و زر می‌خرد. باز می‌بینید که آنچه به دست آورد، با چه شکلی به دست آورد: می‌خواست او را مالک شود، به‌تمامی به دست بیاورد. اصلاً معلوم نیست که آیا کنیزک هم واقعاً پادشاه را می‌خواست؛ او فقط به‌عنوان یک برده جابه‌جا شد، و بعدها می‌فهمیم که کنیزک، علی‌رغم میل خودش، تن به این ارتباط داده است.

برخورداری و تجربهٔ شکلی موقتی و گذراست؛ چیزهایی که شکلی‌اند پایدار نمی‌مانند. چون شناختی وجود نداشته و معیاری برای انتخاب جز ظاهر نبوده، حدس می‌زنیم پادشاه دچار مشکل خواهد شد. کنیزک، به دلیلی که مشخص نیست، در همان روزهای اول پژمرده می‌شود، دیگر آن شکل سابق را ندارد. اینجا اشتباه بزرگ سالک آشکار می‌شود: او فکر می‌کرد اگر با آن شکل روبه‌رو شود می‌تواند کامیابیِ بزرگی داشته باشد، اما خیلی زود می‌بیند که آن شکل پایدار نیست.

پادشاه از ذهن‌های شکلی و توهمیِ دیگر استمداد می‌طلبد، پزشکان را فرا می‌خواند تا شکل را نگه دارند؛ اما در طیِ ماجرا مشاهده می‌کنیم که خود پزشکان هم ذهن‌های توهمی دارند؛ آن‌چنان به شکل خودشان مغرورند، اما بعداً مشخص می‌شود آن‌ها هم، به دلیل ذهن‌های سطح‌پایین، نمی‌فهمند علتِ ازهم‌فروپاشیِ شکلیِ کنیزک چیست؛ فقط برای جلبِ رضایت پادشاه و کسبِ هدیه، هر کاری که می‌توانستند انجام می‌دادند و در نهایت، به دلیل عدم شناخت، وضع را بدتر می‌کردند.

سالک تازه متوجه می‌شود که این، جز توهم چیز دیگری نبوده و باید در دیگری را بزند؛ باید به سمت ذهن ناخودآگاه برود، دنبال شناخت و مفاهیم باشد، که با حضور قلب امکان‌پذیر است. پادشاه در عالم خواب و تخیل، دریافت بشارت می‌کند که راهنما خواهد آمد؛ باز یک تمثیل است: هر کدام از ما هم وقتی از اسباب‌های معمولِ توهمیِ اطرافمان ناامید می‌شویم، به یاد عاملی می‌افتیم که آن عامل بی‌شکل است.

ذهن ناخودآگاه تمثل پیدا می‌کند، به‌صورت یک راهنما در فضای شکلی ظاهر می‌شود؛ همان پیرِ راهنما. او تأیید می‌کند که شما با ذهن توهمی به این ماجرا نگاه می‌کنید؛ ابزارهای ظاهری باید کنار بروند و سالک باید بفهمد باید به سمت شناخت برود. راهنما در برخورد با کنیزک، به‌جای روش‌های مرسوم، دنبال این می‌رود که علت بیمار شدنِ کنیزک چیست؛ متوجه می‌شود کنیزک در سیرِ زمان‌مکان دیگری در حرکت است. راهنما اهل زنجیره‌هاست؛ می‌داند که برای شناختِ درست از یک فرد، باید زنجیرهٔ زمان‌مکانِ او را بشناسیم، پس با کنیزک گفت‌وگو می‌کند: تو از کجا آمدی؟ چطور با پادشاه آشنا شدی؟ قبل از آن کجا بودی؟ و متوجه می‌شود کنیزک درگیرِ یک عشقِ ظاهری دیگر، با مرد زرگری در شهر سمرقند، بوده است.

راهنما نمایشِ تحلیلِ عقلانی را به سالک پیشنهاد می‌کند: شواهد و مدارک از داده‌های شکلی، با تأکید بر اینکه این بیماریِ روانی معنایی پشتش هست؛ آبژه‌ای که دنبالش هستی، باید نه شکل ظاهری‌اش بلکه معنایش برایت مهم باشد. سالک متوجه می‌شود که خود آن ابژه هم سابقه‌ای و سیری دارد؛ کما اینکه مرد زرگر هم برای خودش دورهٔ زمانی و مکانیِ جداگانه‌ای دارد. کار مرشد این بود که این زنجیره‌ها را مشخص کرد.

مرد زرگر سال‌هاست به شکلی خاص زندگی می‌کند؛ با اینکه خانواده و زندگی‌ای در شهر سمرقند دارد، دچار انحراف است. زنجیرهٔ او، زنجیرهٔ تباهی است. با ملاقاتی که مرشد برای او ترتیب می‌دهد، دعوت می‌شود به کاخ، به وعدهٔ طلا و جواهر؛ او هم دچار یک فریب ظاهری می‌شود، درست همان‌طور که سالک شده بود؛ ببینید از لحاظ رفتاری چقدر شبیه هم‌اند.

راهنما مصرف زهر را به مرد زرگر توصیه می‌کند؛ توجه کنید، این کار را عامل ذهن بی‌شکل دیر یا زود برای مرد زرگر انجام می‌داد، مهم نیست به این شکل یا شکل دیگر. وقتی زهر اثر می‌کند، مرد زرگر به حقارت و پشیمانی می‌رسد؛ خود را نفرین می‌کند که این شکلِ ظاهری، این بی‌توجهی، مرا به کجا رساند. تغییر وضعیت ظاهریِ مرد زرگر، کنیزک را هم از خواب بیدار می‌کند؛ ابتدا در ظاهر خوب می‌شود، اما با مصرف زهر و وضعیت زرگر، تأثیری در او هم می‌گذارد و کنیزک به مرد زرگر بی‌اعتنا می‌شود.

اینجا درس اصلی روشن می‌شود: در این ماجرا عشقی وجود ندارد. کنیزک زرگر را به‌خاطر شکل ظاهری‌اش می‌خواست، زرگر کنیزک را به‌خاطر شکل ظاهری‌اش می‌خواست، و پادشاه هم در ابتدا دنبال ظاهر او بود. عشق واقعی از شناخت می‌آید. پادشاه در پایان درمی‌یابد و اقرار می‌کند: فهمیدم این عشق‌های ظاهری ننگین بود؛ رفتار کنیزک را بسیار فرصت‌طلبانه دیدم. عشق واقعی، ملاقات با مفاهیم است. او به مرشد، به آن تمثیل ذهن ناخودآگاه، می‌گوید: هدف من تو بودی؛ حالا می‌فهمم باید دنبال تو بیایم، باید محتوا را بیشتر مدنظر قرار دهم.

سیرِ پادشاه، سیرِ کنیزک و سیرِ مردِ زرگر، گرچه به‌هم مربوط‌اند، در قصد از هم مجزا هستند؛ اینجا فقط برخورد زنجیره‌های زمانی را مشاهده می‌کنیم.

تماشای ویدیوی این مقاله