مقاله 16: معنای قلب و کارکرد آن

پخش پادکست این مقاله

به نام خدا. برای ارائهٔ مقالهٔ شانزدهم تحت عنوان «معنای قلب و کارکرد آن» در خدمت شما هستم. این مقاله یک مقالهٔ کلی است و فهمیدن مفهوم قلب، محتاج مطالعهٔ مقالات قبلی است.

متن مقاله

قلب چگونگی‌ای است: تبدیل داده‌های شکلی ناشی از تجربهٔ عملی به مفاهیم انتزاعی، از یک طرف، و به‌کارگیری نتایج ناشی از تجربهٔ عقلی، از طرف دیگر.

توضیح مقاله

قلب، مکانیسمی است که داده‌های شکلی را در مبادی ورودی خودش دریافت می‌کند. مبادی ورودی یعنی هر چیزی که با حس همراه است: بینایی، شنوایی، لامسه، چشایی، بویایی. این تجربهٔ عملی، ورودیِ پردازش می‌شود؛ پردازش به این معنا که مفاهیمی، که مفاهیم انتزاعی می‌نامیم، پدید بیاید. مثال همیشگی: دیدن و بوییدنِ یک گل، مفهوم انتزاعیِ زیبایی را به شما می‌دهد. اما اگر آن مفهوم به دست بیاید، کار تمام نشده؛ شما بالاخره باید دور بزنید و برگردید، چون بودن در فضای انتزاعی حالتی آنی دارد. اینجا نوشته‌ام «به‌کارگیری نتایج ناشیِ از تجربهٔ عقلی»؛ یعنی باز این هم در همان مفهوم قلب گنجانده می‌شود. وقتی مفاهیم انتزاعی را به دست آوردید، باید مطالعاتی روی آن انجام دهید، محدوده‌هایش را تعیین و توصیف کنید؛ این را تجربهٔ عقلی نامیدم. باید بتوانید برگردید به محیط شکلی و این نتیجه‌ها را در آن به‌خوبی وارد کنید و به تجربهٔ خودتان ادامه دهید. این هر دو طرف، رفت و برگشت، مفهوم قلب را می‌سازند.

برای اینکه این توصیفِ کلی روشن‌تر شود، شش مرحله را بیان می‌کنم: نخست، ورود به فضای شکلی جهت تجربهٔ عملی، با رعایت موازین زمان و مکان. دوم، ایجاد مسیر امن برای انتقال داده‌های به‌دست‌آمده از مبادی ورودی به عقل فعال، از میان فضای وهمی ذهن. اینجا خطر این است که وقتی داده‌های ورودی خام را می‌گیرید، آن‌ها را با یک سری اطلاعات و نتیجه‌گیری‌های قبلی مخدوش کنید. شخص وقتی وارد تجربهٔ عملی می‌شود، صاف و ساده نمی‌آید؛ با یک سری باورهای اولیه، پیش‌بینی‌ها و اعتقادات اولیه‌ای که در ذهن خودش دارد، وارد این تجربه می‌شود. باید اگر قلبی وجود داشته باشد، اجازه دهد داده‌های تازه، بی‌جهت با این‌ها قاطی و مخدوش نشوند.

در مرحلهٔ سوم، استخراج مفاهیم انتزاعی انجام می‌شود و فضای خیال تشکیل می‌شود؛ یعنی همان ذهن خیال‌پرداز که پیش‌تر گفتیم؛ ذهنی که از جهت‌های مختلف تخیل می‌کند، ببیند این داده‌ها چه شکل و چه نموداری در ذهن ایجاد می‌کنند؛ باید یک نقش‌آفرینی در ذهن انجام شود تا بتوان مفاهیم انتزاعی را در سطح‌های بالاتر تجربه کرد. در همین فضای خیال، امکان دریافت الهام هم هست.

چهارم، فضای اراده: وقتی می‌خواهید برگردید و مفاهیمی که در ذهن به وجود آمده را به داده‌های شکلی تبدیل کنید، یعنی باید برای خود یا دیگران ترجمه کنید که فکرهایتان چه بوده، این می‌شود فضای اراده. پنجم، ایجاد مسیر امن برای انتقال داده‌های به‌دست‌آمده از فضای اراده به مبادی خروجی، باز از میان فضای وهمی؛ برای همین است که وقتی اراده‌ای هم می‌کنید، یکی از چالش‌هایتان این است که دوباره از آن فضای وهمی رد شوید و دوباره برخورد کنید با نتیجه‌های قبلی، همان زندگی روایتی؛ آن‌ها دوباره مداخله می‌کنند، شک ایجاد می‌کنند، تردیدی که آیا بگویم یا نگویم، این کار را انجام بدهم یا ندهم.

ششم، ورود به فضای شکلی جهت اِعمال اراده، با رعایت موازین زمان و مکان. اگر قلب وجود داشته باشد، حتی وقتی می‌خواهد حرفی بزند یا تأثیری بر محیط شکلی بگذارد، دوباره زنجیرهٔ زمان و مکان را از دست نمی‌دهد.

جمع‌بندی

اینکه ما همیشه صحبت می‌کردیم که می‌خواهیم داده‌های شکلی را بگیریم، فضای انتزاعی به وجود بیاوریم، برگردیم و دوباره وارد فضای شکلی شویم، اسمش را گذاشتم حضور قلب. خیلی از افراد حضور قلب ندارند، یا این حضور ضعیف یا متزلزل است؛ یعنی وقتی از فضای شکلی وارد اولین طبقه، فضای ذهن وهمی، می‌شوند، همان‌جا زندگی می‌کنند و همان‌هایی هستند که زندگی روایتی دارند؛ دیگر تمایلی ندارند فرضیه‌های جدید مطرح کنند، تعریف‌های تازه پیدا کنند. این اصطلاح که می‌گویند «فرزند زمان خودت باش»، معنایش در همین‌جاست: تو باید از این فضای وهمی خارج شوی؛ باید توجه کنی که زنجیرهٔ زمان و مکانِ خودت کجاست، تو کجا داری زندگی می‌کنی، وگرنه از توصیف‌ها و روش‌هایی استفاده می‌کنی که مربوط به دورهٔ زمانی دیگری است. مفهوم دانش هم به همین‌جا برمی‌گردد؛ فضای دانش نمی‌تواند فضای وهمی باشد، فضایی است که باید تکامل پیدا کند و این ممکن نیست جز اینکه فضای تخیل به وجود بیاید. خیلی از افرادی که در فضای وهمی زندگی می‌کنند، نمی‌توانند تخیل کنند و اگر هم بخواهند وارد این کار شوند، آن‌قدر آلایش پیدا می‌کند که با باورها و یقین‌های سابقشان، سؤال‌های جدید توسط خودشان و دیگران سانسور می‌شود.

تماشای ویدیوی این مقاله