به نام خدا. برای ارائهٔ مقالهٔ پانزدهم در خدمت شما هستم؛ مقالهای تحت عنوان «ذهن متوهم، ذهن خیالپرداز» یا در ادامه «ذهن رویابین».
پیش از متن، یادآوری کنیم که مکانیسم تفکر در انسان شامل دو مرحله است: مرحلهٔ اول، تجربهٔ شکلی یا تجربهٔ عملی است؛ وارد فضای شکلی میشوید، میتوانید تأثیر بگذارید و تأثیر بگیرید. مرحلهٔ بعد، تجربهٔ عقلی است که در آن استخراج مفاهیم را از دادههای شکلی انجام میدهید.
متن مقاله
ذهن متوهم، ذهنی است که وقتی تجربهٔ شکلی انجام میدهد، این تجربه که باید به مرحلهٔ پردازش، یعنی تجربهٔ عقلی، منتهی شود، دچار سکتهای میشود. ذهنهایی که متوهم میشوند، به این دلیل است که وقتی تجربهٔ شکلی انجام شده، آن گزارهٔ «اگر این، آنگاه آن» توسط یک فرد ناظرِ کنار او به او منتقل شده، بدون اینکه دلیل قابلقبولی برای این ارتباط توضیح داده شود.
توضیح مقاله
اگر آن فرد همین مجموعهگزارهها را بپذیرد و به آن اکتفا کند، در آینده عملش تقلیدی خواهد بود؛ یعنی بدون اینکه خودش وارد تحلیل شده باشد، یاد بگیرد چطور میتوان این پردازش را انجام داد، فقط تقلید میکند که «اگر این شد، آنگاه آن را باید انجام دهم». عادتی برایش میشود. این مثل یک کودک یا نوجوانی است که وارد فضای شکلی میشود و دچار تأثیر میگردد، ولی وقتی میخواهد نتایج را بررسی کند، به اطرافیانش مراجعه میکند؛ آنها میگویند اگر این اتفاق افتاد، باید فلان نتیجه را بگیری، و تو باید از ما اطاعت کنی و تقلید کنی. میبینید که تجربهٔ شکلی و نهایتاً رسیدن به تجربهٔ عقلی، ناقص است؛ چرا؟ چون حتی اگر بپذیریم در ابتدا آن کودک نیاز به راهنمایی دارد، از یک سنی به بعد باید مرحلهٔ دیگری شروع شود در تربیت و همراهی با او؛ یعنی اجازه دهند نتیجههای شخصیِ بهدستآمده را هم آزادانه مطرح کند و اطرافیان با دلایل عقلی کافی او را راهنمایی کنند.
نوشتیم که ذهن متوهم دچار زندگی روایتی است؛ یعنی اگر فردی از او بپرسد این کارها را از کجا آوردهای، فقط روایت میکند و بازگو میکند: در فلانجا این اتفاق افتاد، به من گفتند باید اینجوری باشد، ما هم همین کار را انجام میدهیم. وقتی با سؤالات تحلیلی مواجه میشود، واکنشش تعویقی است: میگوید بگذار بروم فکر کنم؛ در بدترین حالت، حذفی است، یعنی سؤال را نادیده میگیرد، یا اگر هم دلایلی میآورد، توجیه است، نهایتاً کسی را با آن دلایل قانع نمیکند.
جمعبندی کنیم: ما در یک زندگی خاکستری، در سایه، زندگی میکنیم؛ خیلی از کارهایی که هر روز انجام میدهیم، از سرِ عادت است و واقعاً به آن فکر نکردهایم که آیا روش دیگری هم میتواند وجود داشته باشد. اما ذهنهای خیالپرداز، که تعدادشان کم است، برنامهریزی دارند. ذهنهای متوهم برنامهریزی ندارند، چون برنامهریزی احتیاج به تحلیل دارد، احتیاج به فضای آزادی دارد که بتوانید برگردید، تجربهٔ خود را تکرار کنید و نتیجههای متنوعی از آن بگیرید. آنهایی که ذهن خیالپرداز دارند، برای هر کاری، چه بخواهند تأثیر بگیرند چه تأثیر بگذارند، برنامهریزی میکنند. به این میگوییم عقل فعال. جالب اینجاست که آنها دنبال سؤالاتند؛ گروه اول، متوهم، از سؤالکردن و چرا گفتن فرار میکنند، اما ذهنهای خیالپرداز اتفاقاً دنبال این سؤالاتند، واکنششان اشتیاق است، استقبال میکنند، خوشحال میشوند از اینکه سؤالی مطرح میکنید که آنها بتوانند دربارهٔ برنامهریزی زندگیشان توضیح دهند.
زندگی افرادی که خیالپردازند، حدیثگویانه است؛ وقتی با آنها روبهرو میشوید، در مورد هر موضوعی، تاریخ موضوع را مطرح میکنند، از کجا شروع شده، حتی مباحث را از دیدگاههای مختلف برایتان تعریف میکنند؛ چون از دادههای شکلی هدفمند استفاده میکنند و فضای شکلیشان آمادهٔ تجربههای عقلی است.
ذهنهای رویابین دیگر اندکاند؛ اینها ذهنهای خیالپردازی هستند که بخش بزرگی از زندگی خودشان را در حال تفکرند و برخلاف خیلی از افراد، نوعی فاصلهگیری از عموم مردم دارند، به دلیل نوع مجال و فرصتی که لازم دارند تا بهشدت روی ریشههای موضوع کار کنند. اینجا شبیه به مبحث فلسفه میشویم؛ فیلسوفان اینگونهاند که برخلاف آدمهای معمولی، با فاصلهگرفتن از آن مجموعههای اطرافشان، میخواهند این فرصت را به خودشان بدهند که از جوانب بسیار مختلفی به موضوع فکر کنند. آنچنان در این ذهن خیالپرداز فرو میروند که دچار الهام میشوند؛ آنچنان به مفاهیم انتزاعی نزدیک و در آنها غرق میشوند که به آن ذهن ناخودآگاه بیشکل خیلی نزدیک میشوند. احساس میکنند چیزهای زیادی میشنوند، چیزهایی میبینند که دیگران نمیبینند. این ذهنها آنچنان عمیق به مسائل نگاه میکنند که پیشبینیکردن یکی از خصلتهایشان میشود.