مقاله 11: هدایت تکوینی

به نام خدا، خوشحالم که در فصل جدیدی از این مجموعه در خدمت شما هستم و ان‌شاءالله برای ارائهٔ ده مقالهٔ جدید در کنار شما خواهیم بود. مقاله‌ای که به‌عنوان مقالهٔ یازدهم در نظر گرفته‌ام، «هدایت تکوینی» نام دارد. واژهٔ «تکوین» که به معنای ایجاد، پدیدآوردن و آفرینش است، به این موضوع اشاره دارد که گویی نظامی هدفمند در پسِ این آفرینش وجود دارد. واژهٔ «هدایت» نیز نشان می‌دهد که این ایجاد و خلقت و مجموعه فعالیت‌هایی که در فرایند آن انجام می‌شود، در جهت هدفی مشخص است. مجموع این دو واژه، یعنی «هدایت تکوینی»، را در این مقاله تعریف خواهیم کرد و مصداق‌های آن را مورد بررسی قرار خواهیم داد.

متن مقاله

هدایت تکوینی: ذهن آدمی جهت وجد، به فضای شکلی توجه می­‌کند و مطابق وحی، بدن مثالیِ شکلی، به ذهن آدمی تعلق می­‌یابد. بخشی از ذهن که با بدن مثالی مرتبط شده است، حائز کنش و واکنش با دریافت­‌های بدنِ مثالی می‌­گردد. با هر تجربه شکلی و مثالی، ذهن پس از دریافت اثر، پاسخی پذیرشی یا ناپذیرشی می­‌دهد. این پذیرش تأیید اثباتی و آن ناپذیرش تأیید انکاری است. تکرار تجارب، باعث ایجاد ذهن خودآگاه خواهد شد. هدایت تکوینی مجموعه اقدامات انجام شده برای ایجاد ذهنِ خودآگاه و حاصل کار، وجد آدمی است. در هدایت تکوینی، آن اثبات یا انکار، مطابق وحی یا سرشت فطری آدمی است. اکنون آدمی خود را در فضای شکلی با بدنی مثالی در می‌یابد و دچار شناخت و آگاهی می‌­گردد. بطور مثال با گل انس می­‌گیرد و از خار می‌­رمد. از نور استقبال می‌­کند و از تاریکی می‌­ترسد. مجموعه‌­ی این مثال­‌ها، وجدِ آدمی در فضای شکلی، مطابق با تأیید اثباتی یا نفی در ذهن است. حال ذهن آدمی شامل یک بخش ناخودآگاه انتزاعی و یک بخش خودآگاه شکلی است. اما این آگاهیِ شکلی، موجب ایجاد حجاب بین این دو بخش می‌­گردد.

توضیح مقاله

در ابتدای مقاله می‌بینیم که آمده است: «ذهن آدمی جهت وَجد، به فضای شکلی توجه می‌کند». اگر مجموعه ده مقاله پیشین را خوانده باشید، به یاد دارید که درباره ذهن آدمی صحبت کردیم و اینکه این ذهن در فضای شکلی دریافت را انجام می‌دهد. اما برای اینکه بهتر بتوانید با مطلب ارتباط برقرار کنید، این نکته را به یاد بیاورید که ما دو دنیا را در نظر گرفتیم؛ یک دنیای بی‌شکل و یک دنیای شکلی که در آن بدن‌های مثالی وجود دارند. گفتیم که امر و دستوری وجود دارد که بر اساس آن از فضای بی‌شکل ذهنی، بخشی گرفته می‌شود تا برای حضور در فضایی مثالی، بدنی را به خود متعلق ببیند [1]. در مقالات پیشین درباره این موضوع بحث کردیم؛ آن را در ذهن خود مرور کنید تا وقتی وارد مقاله می‌شوید و با این جمله روبه‌رو می‌شوید که «ذهن آدمی جهت وَجد، به فضای شکلی توجه می‌کند»، بدانید که این جمله به همان دو عالَم اشاره دارد: عالَم بی‌شکل که ذهنِ بی‌شکل و عاملِ بی‌شکل در آن وجود دارد و می‌خواهد وارد فضای شکلی شود، و برای این کار بدن مثالی به خود می‌گیرد و خود را به عنوان یک تمثیل، وارد تمثیل‌های دیگر می‌کند.

در ادامه می‌گوید که مطابق وحی، بدن مثالیِ شکلی به ذهن آدمی تعلق می‌گیرد. بخشی از ذهن که با بدن مثالی مرتبط شده است، کنش و واکنش با دریافت‌های بدن مثالی را بر عهده می‌گیرد. با هر تجربه شکلی و مثالی، ذهن پس از دریافت اثر، پاسخی پذیرشی یا ناپذیرشی می‌دهد؛ یعنی یک تأیید اثباتی یا انکاری.

این بخش می‌تواند برای شما جالب باشد چون وقتی به تجربه‌های خودتان در فضای شکلی نگاه می‌کنید، می‌بینید که با آن مواجه شده‌اید که یک دریافت و سپس یک پاسخی در ذهن شما ایجاد شده، یا آن را پذیرفته‌اید و احساس رضایتی در شما پدید آمده، یا آن را نپذیرفته‌اید، انکار کرده‌اید و نسبت به آن کراهت دارید. در مقاله گفته شده که آن پذیرش، تأیید اثباتی است و آن ناپذیرش، تأیید انکاری است. تکرار این تجارب باعث ایجاد «ذهن خودآگاه» می‌شود.

اینجا با یک مبحث کلیدی روبه‌رو هستیم؛ شاید باید بیشتر درباره این ذهن خودآگاه فکر کنیم. مقاله می‌خواهد بگوید که آن ذهن بی‌شکل که از آن صحبت کردیم و بدنی مثالی به او تعلق گرفته و وارد دنیای شکلی شده بود، باید به دریافت‌هایی که از اطراف خود می‌گیرد توجه کند. همان دریافت‌ها و همان فرایند اثبات به صورت پذیرش یا انکار، بخشی از این ذهن را تبدیل می‌کند به ذهنی که در آن خودآگاهی، دانش و دانستن وجود دارد.

مجموعه این دانش به چه صورتی از گزاره‌ها ظاهر می‌شود؟ به این صورت که: «با آن پدیده روبه‌رو شدم، با آن مثال روبه‌رو شدم و در من حالت رضایتی به وجود آورد»؛ یا برعکس: «با برخورد با آن پدیده، در من انکاری به وجود آمد، خوشم نیامد.» این گزاره‌ها را به عنوان یک دانش تلقی می‌کنیم؛ گویی شما چیزی را می‌دانید و نام آن را «ذهن خودآگاه» گذاشته‌ایم. اما بخش بزرگ، بسیار وسیع و عظیم این ذهن، که باید این را در نظر بگیریم، برای ما شناخته‌شده نیست؛ یعنی همان بخش ناخودآگاه.

در مقاله می‌بینیم که اکنون «هدایت تکوینی» تعریف می‌شود: هدایت تکوینی مجموعه اقداماتی است که برای ایجاد ذهن خودآگاه انجام شده است. این همان هدفی است که پیش‌تر از آن صحبت کردم؛ تمامی مراحلی که در ابتدای این بحث برای شما مطرح کردم، همان «مجموع اقدامات» است. همه این‌ها را «هدایت تکوینی» می‌نامیم. و این هدایت به کجا ختم می‌شود؟ به ذهن خودآگاه؛ ذهن خودآگاه آدمی حاصل کار است.

حال فرض کنید ذهن خودآگاه به وجود آمده است؛ نتیجه و حاصل کار چیست؟ می‌گوید وَجد آدمی ایجاد خواهد شد. توجه کنید به این دو نکته: حاصل کار، وَجد آدمی است، و در ابتدای مقاله نیز آمده بود که «ذهن آدمی جهت وَجد، به فضای شکلی توجه می‌کند.» اگر این دو را کنار هم بگذاریم، به یک نتیجه می‌رسیم؛ یعنی اگر وَجدی در حال رخ دادن است، باید آن مجموعه اقدامات را در کنارش قرار داد. وَجد چگونه اتفاق افتاده است؟ فعالیت‌هایی انجام شده: از عالَم بی‌شکل بخشی برداشته شده، بدن مثالی به او تعلق گرفته، این‌ها به فرمان وحی انجام شده، و اکنون در فضای شکلی خود را مشاهده می‌کند. همه این‌ها اقدامات‌اند، و این موضوع که او می‌تواند دچار وَجد شود، از کجا آمده؟ از همان ذهن خودآگاه؛ این ذهن است که چنین کاری را می‌تواند انجام دهد.

در هدایت تکوینی، آن تأیید یا انکار مطابق وحی، یا سرشت و فطرت آدمی انجام می‌شود. اکنون آدمی خود را در فضای شکلی، با بدن مثالی می‌یابد و دچار شناخت و آگاهی می‌شود. برای مثال، با گل انس می‌گیرد و از خار دوری می‌کند؛ این‌ها همه تمثیل است. چرا با گل انس می‌گیری؟ چگونه از خار دوری می‌کنی؟ همان موضوعی است که در حال دریافت آن هستی: از نور استقبال می‌کنی، از تاریکی می‌خواهی دوری کنی. مجموع این مثال‌ها، همان وَجد آدمی در فضای شکلی است که مطابق با تأیید اثباتی یا انکاری شکل می‌گیرد.

اکنون ذهن آدمی شامل بخشی ناخودآگاه و بخشی خودآگاه شکلی است؛ اما همین آگاهی شکلی موجب ایجاد حجابی میان این دو بخش می‌شود. در واقع دارم مقدمات مطلب بعدی را آماده می‌کنم. چرا؟ چون پس از این می‌گوید که اگر این ذهن خودآگاه شکلی به وجود بیاید و آن زنجیره وَجد شکل بگیرد، واژه «زنجیره» را عمداً به کار بردم تا بگویم خود این مسئله وَجد، مراتب دارد، شاید این نیز نکته‌ای است که باید در مقاله به آن فکر کنید: این مسئله پله‌پله اتفاق می‌افتد. آن دریافت‌هایی که از آن صحبت می‌کنیم و ذهن خودآگاه ما نیز در حال تکامل است؛ چون در تجربه‌های مختلفی که پیدا می‌کند، تعداد این گزاره‌ها رو به افزایش می‌بیند؛ اما یک پایه ثابت هم دارد: خوش‌آمدن و خوش‌نیامدن، یا همان تأیید اثباتی و انکاری.

اکنون می‌بینید که آدمی صاحب دانش شده، دانایی دارد و بر مبنای همان تأیید اثباتی یا انکاری، پیرامون خود کار می‌کند، گزاره‌ها را تکمیل می‌کند و در فضایی شکلی زندگی می‌کند. بحث ما اینجاست: توجه صرف به ادامه کار با همین ذهن خودآگاه، که یک زندگی مثالی را در من پدید می‌آورد، و در عین حال بی‌توجهی به اینکه فضایی بسیار بزرگ، بلکه باید گفت نامتناهی، تحت عنوان «ذهن ناخودآگاه» وجود دارد ــ فضایی که از آن هیچ خبری ندارم و اگر هم بگویم خبری دارم، همان مربوط به گزاره‌هایی است که در دنیای شکلی به دست آورده‌ام ــ همین است که ما آن را «حجاب» می‌نامیم: اینکه من در این بخش کوچک باقی بمانم، تمام امکانات خود را در همین بخش کوچک ببینم و فراموش کنم که اصل ماجرا کجا در حال وقوع است؛ یعنی به آن فضای ناخودآگاه، آن فضای بی‌شکل، کمتر توجه کنم.

البته در مقالات پیشین گفتیم که انسان می‌تواند این کار را انجام دهد. چگونه؟ باید به موضوعات انتزاعی توجه کند. اینکه من گلی را دیدم و از آن خوشم آمد، به این معنا نیست که تنها موضوع همین است و باید در کنار همان گل باقی بمانم و به مبحث زیبایی و زیبایی‌شناسی نپردازم؛ این همان حجابی است که از آن صحبت می‌کنیم: اینکه من فقط در شکل باقی مانده‌ام، و چون دریافته‌ام که دیگران نیز همین نتیجه را مطرح می‌کنند که «گل زیباست»، سعی می‌کنم خودم را شبیه آن گل زیبا کنم یا گل را برای خود تصاحب کنم. اما بحث اینجاست: اصل ماجرا چه بود؟ اصل ماجرا کشف زیبایی بود. زیبایی یک موضوع انتزاعی است؛ من نمی‌توانم زیبایی را بدون مصداق در اطراف خود ببینم، اما می‌توانم در ذهن خودم روی مفهوم زیبایی کار کنم. اینجاست که آن هدایت تکوینی که از آن صحبت می‌کنیم، دوباره وارد کار می‌شود؛ یعنی برای من که می‌خواهم روی آن موضوع انتزاعی کار کنم، کمک‌های دیگری خواهد آمد که به من این توان را بدهد تا بتوانم درباره مفهوم زیبایی و زیبایی‌شناسی کار کنم.

اکنون مفهوم زیبایی را مطرح کردیم، اما مفاهیم دیگری را نیز می‌توانید مطرح کنید؛ مانند وفاداری، مانند محبت. می‌بینید که انسان‌ها وفاداری را در مثال‌های گوناگون به عنوان یک ارزش مطرح می‌کنند. بحث من این است که اگر در همان مصداق باقی بمانم، یعنی فقط در همان ذهن خودآگاه جزئی بمانم، و مفهوم وفاداری را به عنوان یک اندیشه انتزاعی مورد کار قرار ندهم، گسترش ندهم و مصداق‌های جدیدی برای آن نیافرینم، در این صورت حجابی به وجود می‌آید؛ درباره محبت نیز همین‌گونه است. محبت نیز موضوعی انتزاعی است که می‌تواند مصداق‌های گوناگون داشته باشد.

انسان زمانی پیشرفت را آغاز می‌کند که از این ذهن خودآگاهِ جزئی مهاجرت کند به فضای بی‌شکل، یعنی همان افکار انتزاعی، و بتواند با استفاده از هدایت تکوینی، که اقداماتی همگون و الهام‌گونه در نظر گرفته می‌شود، افق‌های دیگری را کشف کند و آنگاه که به فضای شکلی بازمی‌گردد، مصداق‌های تازه‌ای برای ابراز مهربانی، برای تعریف زیبایی، وفاداری و دیگر مفاهیمی که خود شما نیز می‌توانید مطرح کنید، تجربه کند.

امیدوارم این مقاله، مورد توجه شما قرار گیرفته باشد و در ادامه راه بتوانیم درباره هدایت، در رابطه با ذهن شکلی و به‌خصوص درباره هویت و انسان نیز بیشتر صحبت کنیم. از اینکه به این برنامه توجه کردید سپاسگزارم.

پی‌نوشت: [1] اشاره به مقاله 3