ملاقات 01: مردی برای تمام فصول

مقدمه

دربان: به فصل سوم خوش آمدید. در این فصل قرار است با معلمی آشنا شویم که بیست مقاله‌ی گذشته را برای ما بازگو کرد و درباره‌ی هر یک از آن‌ها برایمان توضیح داد. این بار می‌خواهیم برای شناخت افکار او از شیوه‌ای تازه استفاده کنیم؛ می‌خواهیم ببینیم او در رویارویی با زندگیِ واقعی، همان زندگی‌ای که پیرامونش در جریان است، چه می‌گوید و چه حرفی برای گفتن دارد. برای این کار می‌توانیم از یک واسطه بهره بگیریم؛ مثلاً از او بپرسیم وقتی فیلمی خاص را دیده، کدام بخش از آن فیلم و کدام دغدغه‌ی مطرح‌شده در آن برایش اهمیت داشته است. شاید این‌گونه بتوانیم از او دعوت کنیم که آنچه در ذهن دارد و آنچه خود تجربه کرده را در اختیارمان بگذارد؛ این‌طور می‌توانیم از زاویه‌ای دیگر با افکار این معلم آشنا شویم. اگر موافق باشید، برای نخستین ملاقاتمان در این فصل تازه، از او بپرسیم نظرش درباره‌ی فیلم «مردی برای تمام فصول» چیست. البته یادمان باشد که نمی‌خواهیم فیلم را برایمان تفسیر کند، واقعیت‌های تاریخی‌اش را بازگو کند یا درباره‌ی دیالوگ‌هایش نظر بدهد؛ نه. می‌خواهیم ببینیم کدام بخش از این فیلم توجهش را جلب کرده است. حال فاصله می‌گیریم تا ببینیم چه خواهد گفت.

سخن معلم

سلام به همه‌ی شما. خوشحالم که باز هم دعوتم کردید تا در کنارتان باشم. اکنون همه‌ی شما را روبه‌رویم می‌بینم و خوشحالم که مایلید با فضای فکری من بیشتر آشنا شوید. از من پرسیدید که این روزها در چه حالی‌ام و در چه وضعیتی به سر می‌برم، آن هم از دریچه‌ی فیلمی که خودتان انتخاب کرده‌اید، یعنی «مردی برای تمام فصول». می‌خواهید بدانید با کدام بخش از این فیلم، خودم را نزدیک‌تر می‌بینم.

صحنه‌ای در این فیلم هست که توماس مور در دادگاه نشسته، عده‌ای در کنارش‌اند و قاضیانی روبه‌رویش قرار گرفته‌اند؛ او با آن قاضیان سخن می‌گوید، با پرسش‌های دادستان روبه‌روست و با شاهدانی که آمده‌اند تا شهادت بدهند. اگر می‌خواهید بدانید من به‌عنوان یک معلم اکنون چه احساسی دارم، باید بگویم گویی خودم هم در همین وضعیتم. کسانی که این روزها پیرامونم هستند، همان‌هایی‌اند که سال‌ها در کنارشان به سر بردم و آنچه در ذهن داشتم در اختیارشان گذاشتم؛ کسانی مثل شما که اکنون دارید به سخنانم گوش می‌دهید.

به یاد می‌آورم بارها این جمله را دوست داشتم بگویم که «فکرم بی‌زیان است، حرفم بی‌زیان است و عملم هم بی‌زیان است.» کسانی که در کنارم قرار گرفتند و اکنون تماشاگر پیرامون من‌اند، همان‌هایی هستند که در طول این پانزده، بیست سال گذشته با آن‌ها سخن گفتم؛ فضای فکری خودم را برایشان بازگو کردم، جهان‌بینی‌ام را در اختیارشان گذاشتم و نقش یک معلمِ همراه را بازی کردم؛ همان کاری که اکنون می‌خواهم برای شما هم انجام دهم.

بگذارید این‌طور در نظر بگیریم که در سال‌های نخستین هستیم و می‌خواهم درباره‌ی موضوعی سخن بگویم که تقریباً میان همه‌ی ما مشترک است: این‌که در میان کسانی زندگی می‌کنیم که به آن‌ها لقب «آدم‌بزرگ» می‌دهم [1]. منظورم این است که در جهان‌بینی من، آدم‌های پیرامونم بزرگ‌اند، خودشان را آدم‌بزرگ می‌دانند، اما ویژگی‌هایی دارند که مورد پسند من نیست. یکی از این ویژگی‌ها آن است که اهل مطالعه نیستند و بیشتر زندگی‌ای تقلیدی دارند. حرف‌ها و سخنانشان چیزی نیست جز تکرارِ آنچه پیرامونشان شنیده‌اند؛ در خانواده، در مدرسه و در جاهای گوناگون.

بارها در گفت‌وگوهای خودم با شما بر این نکته تکیه کرده‌ام که برای این‌که آدم‌بزرگ نشوید، راهش این است که دست به مطالعه و پژوهش بزنید. بارها گفته‌ام که آدم‌بزرگ‌ها برای کارهای خود دلیل نمی‌آورند، بلکه دلیل می‌تراشند؛ بهانه‌جو و بهانه‌گیرند. آدم‌بزرگ‌ها همیشه در پی برخورداری بیشترند، گویی در مسابقه‌ای نانوشته و ناگفته به سر می‌برند و همه‌ی تلاششان جمع‌آوری بیشتر است؛ گویی انباری دارند که می‌خواهند آن را پر از وسایل گوناگون کنند. برایشان کیفیتِ آنچه انجام می‌دهند اهمیتی ندارد؛ فقط باید انجام شود، فقط باید تجربه شود، آن هم تجربه‌ای تکراری و بی‌خاصیت. یکی از موضوعاتی که می‌توانید به آن بیندیشید همین آدم‌بزرگ‌بودن است؛ و بدانید آدم‌بزرگ‌ها بیماری‌های گوناگونی نیز دارند.

در همین مسابقه به یکدیگر حسادت می‌کنند، به هم کلک می‌زنند، به هم نارو می‌زنند، در حق هم وفادار نیستند و یکدیگر را حذف می‌کنند. ابزارگرا هستند؛ یعنی به هر چیز فقط به‌چشم ابزار می‌نگرند. آدم‌ها برایشان دوره‌ای مشخص دارند؛ تا زمانی که سودی برایشان دارند از آن‌ها استفاده می‌کنند و همین‌که دیگر فایده‌ای نداشته باشند، به‌راحتی و با هر بهانه‌ای، ارتباط را قطع می‌کنند چون دیگر برایشان کاربردی ندارد. سعی کردم بگویم آدم‌بزرگ چگونه است و پیشنهادم هم روشن است: سعی کنید آدم‌بزرگ نباشید و به این بیماری‌ها دچار نشوید.

شما را به فضایی بردم که سال‌ها در آن، همین موضوعات را مطرح کرده‌ام؛ در مقالات پیشین هم به شکلی خاص همین را گفته‌ام. حالا برگردیم به فضای همان فیلمی که پیشنهاد کردید. اکنون روی همان صندلی نشسته‌ام و به اطراف نگاه می‌کنم؛ چهره‌ها برایم آشناست، همان کسانی هستند که سال‌ها کنارشان زندگی کرده‌ام و حالا می‌خواهند محاکمه‌ام کنند. می‌گویند روش‌های تو، حرف‌های تو، کارهایی که انجام دادی، درست نبوده؛ اما من همیشه به آن‌ها گفته‌ام که می‌دانم علت حضورشان در این‌جا همان هشداری بود که پیش‌تر داده بودم: آدم‌بزرگ‌شدن؛ چراکه آدم‌بزرگ‌ها به‌خاطر منافع خود، معلم‌هایشان را حذف می‌کنند.

صحنه‌ی دیگری هم در این فیلم هست که می‌تواند جذاب باشد: حضور شاهدی در دادگاه که برای رسیدن به مقام و منزلتی که آرزویش را داشته، شهادتی دروغین می‌دهد؛ چیزی را به طرف مقابل نسبت می‌دهد که هرگز اتفاق نیفتاده و برای رسیدن به جایگاه موردنظرش، شرافت را زیر پا می‌گذارد. صحنه‌ی جالبی است که زندانی از رئیس دادگاه می‌خواهد فرصتی فراهم شود تا نشانی را که آن شاهد بر گردن دارد ببیند. اگر فیلم را دیده باشید، به یاد دارید که در آن‌جا به طرف مقابل می‌گوید اگر یک انسان همه‌ی دنیا را به دست بیاورد اما شرافتش را از دست بدهد، چیزی به دست نیاورده؛ چه رسد به این‌که قاضی‌القضاتِ شهری چون «ولز» شود. می‌خواهد بگوید شرافت موضوع بسیار مهمی است و می‌دانید که شرافت از ویژگی‌های انسان‌های فرهیخته است، نه آدم‌بزرگ‌ها.

این صحنه مرا به یاد نزدیک‌ترین فردی می‌اندازد که سال‌ها افکار و عقایدم را ـ که شما هم تا حدودی با آن‌ها از خلال مقالات پیشین آشنایید ـ برایش بازگو کردم؛ از کیفیت و بازدهیِ کارها و تصمیم‌ها گفتم، از این‌که مشکلات ما از خانواده‌ها آغاز می‌شود گفتم و مشکلات او را نیز به او یادآوری کردم که از کجا سرچشمه می‌گیرد. آن‌قدر به من نزدیک بود که هرچه لازم بود در اختیارش گذاشتم؛ به‌عنوان معلمی همراه او، برای رسیدن به جایگاه یا آرزویی که گمان می‌کرد خاص است، دست به همان کاری زد که ما در این فیلم از زبان شاهد ماجرا می‌بینیم: نسبت‌هایی به معلم خود داد و موضوعاتی مطرح کرد که خودش هم در تنهایی، وقتی به آن‌ها می‌اندیشد، می‌داند درست نیست.

بخش دیگری از فیلم هم می‌تواند مورد توجه باشد: بخش پایانی، آن‌جا که خانواده‌ی این شخص در زندان به او مراجعه می کنند و از او می‌خواهند حرفش را پس بگیرد و مانند دیگران زندگی کند. من هم خودم را بارها در چنین موقعیتی دیده‌ام؛ نصیحتِ دیگران که چرا مانند بقیه، مانند دیگر آدم‌بزرگ‌ها، زندگی نمی‌کنی. اما حرف‌هایی که آن‌جا در سلولِ زندان رد و بدل می‌شود، گویی همان چیزی است که می‌خواهم به شما بگویم؛ می‌خواهم بگویید متوجه شوید چرا هرگز دلم نمی‌خواهد مثل آدم‌بزرگ‌ها زندگی کنم. چون در نگاه من، زندگی برای رسیدن به بهره‌مندی و برخورداری خاصی نیست؛ زندگی فقط یک دیدار است. همین جمله‌ای است که پیش‌تر در حضورهای گوناگون گفته‌ام: زندگی در میان آدم‌ها یک دیدار است، یک مشاهده است، یک درک؛ همان‌طور که در بحث‌های تازه هم گفته می‌شود که انسان یک دریافتگر است، باید بیاید و ملاقات کند و ببیند چه چیزی در ذهنش از این دیدار بازتاب می‌یابد.

بله، من هم دلم نمی‌خواهد آدم‌بزرگی باشم که فقط در مسابقه‌ای شرکت می‌کند تا به چیزهایی برسد و ادای آدم‌های پیش از خودش را دربیاورد و برای این برخورداری، دست به هر کاری بزند. آن بخش از فیلم هم برایم جالب است؛ گویی خودم را در آن‌جا هم می‌توانم تصور کنم که پیشنهاد می‌شود دست از این راه بردارم و مانند بقیه زندگی کنم، و من همچنان می‌گویم نه، می‌خواهم دیدارکننده باقی بمانم؛ مسابقه‌ای با کسی ندارم، به کسی دروغ نمی‌بندم، لازم نیست پشتِ سرِ کسی حرف بزنم و آرزوی خاصی هم ندارم که برای رسیدن به آن، همه‌چیز را زیر پا بگذارم.

بخش پایانیِ فیلم هم برایم جالب است؛ آن‌جا که شخص خود به استقبال می‌رود و آماده مرگ است، و جمله‌ی زیبایی می‌گوید: می‌دانم آن کسی که می‌خواهم به ملاقاتش بروم، مرا از ملاقات خودش محروم نخواهد کرد. آن‌جا هم می‌توانم بگویم احساس مشترکی دارم.

دربان: نمی‌دانم این شیوه‌ی گفت‌وگو چه‌قدر نظرتان را جلب کرد؛ اما سعی کردم از این واسطه استفاده کنم. اگر فیلم را دیده باشید، پیشنهاد می‌کنم این بخش‌هایی را که گفتم دوباره با دقت بیشتری ببینید و سخنانم را کنار آن‌ها بگذارید؛ شاید با دیدن این صحنه‌ها بیشتر با ذهن من آشنا شوید. اکنون وقت رفتن است؛ امیدوارم بازهم بتوانم با شما سخن بگویم، این‌بار به بهانه‌ای دیگر. سپاسگزارم که به حرف‌هایم توجه کردید.

پی‌نوشت: [1] کلمه آدم‌بزرگ‌ها برگرفته شده از کتاب «تیستوی سبز انگشتی» نوشته موریس دروئون و کتاب «شازده کوچولو» نوشته آنتوان دو سنت‌اگزوپری.