مقدمه
دربان: رسیدیم به برنامهی نهم از فصل سوم؛ باید زودتر راه بیفتیم، منتظرمان هستند. اینبار میخواهیم با معلمی روبهرو شویم که موضوعی بسیار مهم را میخواهد با ما در میان بگذارد. آماده باشید که به حضورش برسیم.
سخن معلم
دوستانِ عزیز سلام؛ مدتِ زیادی است منتظرتان هستم، و قرار بود زودتر از اینها این جلسه را تشکیل دهم، تا بهعنوانِ یکی از معلمانی که مباحثِ تکمیلی را ارائه میکند، نقشِ خودم را بازی کنم.
میخواهم مهمترین موضوعِ مجموعهی مطالبی که در این جلسات با آنها روبهرو بودهاید را در قالبی بریزم و نامش را «زبان» بگذارم. مقالهای کوچک نوشتهام؛ آن را میخوانم و در جای لازم، توضیحاتی هم کنارش میگذارم.
ابتدا بگویم: ذهنِ معطوف به دنیای شکلی، مأمور به تشکیلِ صورتِ ذهنی و ارائهی آن به وجهِ بیشکل است. در جلساتِ پیش این موضوع را دیدید: روبهروی شیئی هستید و صورتِ ذهنیای برایتان پدید میآید که آن را «تصویرِ ذهنی» مینامیدید؛ و میدانستید این تصویرِ ذهنی روبهروی چه چیزی قرار میگیرد؛ بدیهی است روبهرویمان وجهِ بیشکل است. پس این تصویر به وجهِ بیشکل ارائه میشود؛ در صورتِ وقوعِ الهام ـ بهشرطِ اینکه شرایط آماده باشد و ذهنتان آماده و مهیا باشد ـ الهام رخ میدهد.
نتیجهی وقوعِ الهام چیست؟ معنا در ذهن کشف میشود؛ یعنی شما اینجا ناظرید، فقط روبهروی شیء قرار گرفتهاید، آن ابژه را میبینید، در ذهنتان صورتِ ذهنیای تشکیل شده که روبهروی وجهِ بیشکل قرار گرفته، الهام رخ میدهد و معنا در ذهن کشف میشود؛ میگوییم ذهن دچارِ انکشاف شد. حال میخواهم زبان را پیش بکشم؛ زبان عبارت است از آنچه معنا را منتقل میکند؛ یعنی پردهبرداریای میکنیم از موضوعی؛ آن معنایی که گفتیم از وجهِ بیشکل در ذهن پدید میآید، چه عاملی آن را منتقل میکند؟ حاملِ معنا کیست؟ میگوییم زبان؛ میخواهیم این نام را بر آن بگذاریم.
بهتر است بگوییم که ذهن فقط کارش این است که، مانند مخترعی، صورتِ ذهنی ارائه دهد؛ اما صورتِ ذهنی قابلِ انتقال نیست؛ یعنی اگر بخواهد انتقالی انجام شود، این صورتِ ذهنیِ شما نیست که منتقل میشود. صورتِ ذهنی باید در جایی منعکس شود؛ من از وجهِ بیشکل استفاده کردم، گفتم روبهرویش قرار گرفته؛ این صورتِ ذهنی بهسمتِ وجهِ بیشکل، معناست که بهجهتِ انتقالپذیری، موجودی مستقل از ذهن است. معنا از کجا آمد؟ از وجهِ بیشکل آمد. چگونه منتقل شد؟ زبان. زبان باید آن را منتقل کند.
پس میتوانیم بگوییم این مرحله، مرحلهی «تشکیلِ منطقهی آگاهی و استقرارِ زبان» در آن است. از چه مرحلهای میتوانید بگویید «من دارای زبان شدم»؟ حالا میفهمید که بسیاری از این موضوعات را چندان با تمرکز مطالعه نکردهایم. وقتی میگوییم زبان، باید همان بحثهایی که پیشتر برایتان مطرح شد، پیش آمده باشد و منطقهای از آگاهی برای شناخت پدید آمده باشد؛ زبان در آن منطقهی آگاهیِ ذهنتان مستقر میشود و شناخت اینگونه آغاز میشود.
این زبانی که از آن سخن میگویم را با آواهای صوتی که آن را زبان مینامید مقایسه نکنید. داریم میگوییم در ذهنمان معنایی کشف میشود؛ میخواهیم نشانش دهیم؛ چه عاملی به من گفت این شیئی که روبهرویت قرار گرفته، مثلاً این گل، زیباست؟ چه کسی گفت؟ کشفِ معنا رخ داده؛ زیبایی معناست، هرچند وجودِ شیء هم هست، یعنی من وجد کردم و در درونِ ذهنم به وجودِ آن شیء رسیدم؛ این هم معناست. معناهای افزوده و تزایدی هم پدید میآید: شیء زیباست، دور است، نزدیک است؛ همهی اینها فعالیتهای ذهنی است، پس نیازمندِ زبان است؛ پس در درونِ ذهنتان زبانی رایج، زبانی برقرار است.
تعریفی دیگر هم بگویم: شناخت عبارت است از بروزِ نشانههای زبانی. یعنی باید نشانههایی بروز کند؛ این نشانهها حالتِ دلالتی دارند، نشاندهندگی دارند. در جلساتِ پیش گفته شد که در ذهنمان گزارههایی پدید میآید، از سنخِ «این، آنگاه آن»؛ این یعنی شناخت رخ داده، هرچند شناختی نخستین است.
نشانههایی که اینجا بروز میکند، همین عبارتهای دلالتیاند، یعنی راهنمایی میکنند؛ «اگر این باشد، آنگاه آن است»؛ به این میگویند دلالتِ دال و مدلول، و نمایشدهندگی. اما نکتهی جالبی هم هست: آن ایدهها، آن صورتهای ذهنی که از آنها سخن میگفتیم، خود، ابژهای برای شناخت و زبان میشوند؛ این هم موضوعی جالب است که راهتان را در آینده بازتر خواهد کرد. یعنی اگر تصویرهای ذهنیِ من ثبت و نگهداری شوند، این ابژهها، این تصوراتِ ذهنی، مورد توجهِ منطقهی آگاهی، شناخت و زبان قرار میگیرند؛ چطور؟ به این خاطر که انعکاسهای متوالی و تداعی که در جلساتِ پیش گفتیم، آگاهیهایی روبهفزونی پدید میآورد؛ مثلِ اینکه این تصویرِ ذهنی را با دستوری ذهنیِ دیگر مقایسه میکنم و از آن، صفتهایی درمیآورم.
بحثِ نامها هم جالب است؛ آنها مطابق با ایدهها ساخته میشوند؛ یعنی چیزهایی که بعدها تحتِ عنوانِ «نام» در ذهنتان بروز میکنند، بر پایهی تطابقِ ایدهها و مقایسهشان با یکدیگر شکل میگیرند. بعضی میپرسند تفکر یعنی چه؟ ما ذهنی داریم که واجدِ آگاهی و زبان است؛ یعنی منطقهی آگاهی در آن پدید آمده، استقرارِ زبان در آن رخ داده، با الهامی تازه؛ یعنی الهام تمام نشده، همچنان که ذهن به ایدهها میپردازد، انتظارِ الهامهای تازه داریم؛ چه اتفاقی میافتد؟ فهمِ معانی؛ یعنی میخواهم معانی را که بهدست آوردهام، بفهمم، با آنها ارتباط برقرار کنم.
کلمهای هم بهکار بردم که روی آن بیندیشید: «دیالکتیک». دیالکتیک، روشِ شناختِ معانیِ ناشی از ایدههاست و در عینِ حال، روشِ ساختِ کلمه که بر زبان تکیه میکند. پس دوباره با اصطلاحی برگشتیم که ممکن است در مقالات و کتابها با آن روبهرو شوید. میگوییم در ذهن دیالکتیک رخ میدهد؛ دیالکتیک حالتِ دوگانه دارد، یعنی گویی دو عامل روبهروی هم قرار میگیرند. آن دو عامل کداماند؟ تصویرِ ذهنی، روبهرو با وجهِ بیشکل؛ این یک نوع دیالکتیک است. یا تصویرِ ذهنی، یا تصاویرِ ذهنی، در خودِ منطقهی شناختِ ذهنی؛ دوست دارم اینجا را «تالارِ آینه» بنامم؛ آنجا انعکاسهایی که در آینههای گوناگون پدید میآید، دیالکتیک رخ میدهد؛ یعنی گویی هر یک از این تصویرها یا تصورات، وقتی روبهروی این آینههای گوناگون قرار میگیرد، چیزی درونِ آن آینه ظاهر میشود. پس این دیالکتیک، نوعی دوگانگی نشان میدهد؛ و جالب اینجاست که زبان اینجا نقشآفرینی میکند؛ چون هر بار روبهروی یکی از آینههای ذهنی قرار میگیرید، چیزی میفهمید؛ حالا میخواهید بگویید «من چیزی را با چیزی دیگر مقایسه کردم» یا «من به چیزی فکر کردم»؛ آنچه شما «تفکر» مینامید، همین است.
یعنی دیالکتیک رخ بدهد؛ یعنی من آن تصور را، آن موضوعی که به آن میاندیشید، آن ایده را بردارم و ببرم در تالارِ آینه؛ در تالارِ آینه چه هست؟ آینههایی؛ آنجا فرافکنی و انعکاس رخ میدهد؛ پس ذهنی قویتر خواهد بود که تعدادِ تصورهای ذهنیاش بیشتر باشد، و باید تالارِ آینهی کاملتری هم داشته باشد.
اگر بپرسید این تالارهای آینهای چگونه پدید میآیند، میگویم بر پایهی موفقیتِ شما در دریافتِ الهام از فضای بیشکل رخ خواهد داد؛ چون اگر این الهامها بهتوالی ادامه یابند، ذهنتان دارای «تالارِ گفتوگو» میشود. پس تفکر امرِ ذهنی نیست، اشتباه نکنید؛ امرِ الهامی است که بر پایهی زبان و جستوجوی معنا قرار میگیرد؛ و دیالکتیک از شناختِ محسوسات، یعنی همان چیزهای سادهای که مشاهده میکنید، آغاز و به شناختِ معانیِ ناشی از ایدهها ختم میشود.
در این مرحله، دیالکتیک، انتخابی است ارادی و آگاهانه از سوی انسان؛ این کلمه را بهعمد آوردم. بعضی میپرسند پس کارِ خودِ انسان چه شد؟ شما که میگویید همهچیز الهامی است. اینجا توضیح میدهم که بخشی از این دیالکتیکها هم از آنِ خودِ من است؛ چراکه من هستم که بهشکلی ارادی و آگاهانه، از ذهنم میخواهم دربارهی موضوعی خاص عملِ انعکاس را انجام دهد؛ برو در تالارِ آینه و ببین این ایدهای که مطرح میکنم چه انعکاسی مییابد. پس این میشود انتخابی ارادی و آگاهانه از سوی انسان، که بهصورتِ گفتوگویی درونِ ذهنی رخ میدهد. پس شما زبانی درونی دارید، گفتوگویی درونی میکنید در ذهن. طبقِ تعریفِ ما، این گفتوگو چه شد؟ قرارگرفتنِ ابژهمان روبهروی چه چیز؟ میگویم من کاری به جهانِ شکلی ندارم؛ آن تصویرهای ذهنی که خودم هم نمیدانم چگونه در ذهنم تشکیل میشوند، میروند و در این تالار قرار میگیرند و میبینم گویی خودم هم طرفِ این ماجرا هستم؛ آنجا هم میتوانم سؤال بپرسم.
اما گفتوگویی «بینذهنی» هم داریم؛ این دیالکتیک فرق میکند. برای ارتباط میانِ دو انسان، نشانههای زبانیِ ذهنی از حالتِ دلالتی ـ همان «این، آنگاه آن»، نمایشدهنده ـ به حالتِ بیانی تغییر مییابند. اینجاست که زبان از حیطهی درونِ ذهنی خارج میشود و ناگهان چرخش میکند؛ میگویند «چرخشِ ذهنی» پدید میآید؛ گویی جایی باز میشود؛ آنکه در درون، در حالتِ انعکاسی عمل میکرده، حالا روبهروی خود راهِ خروجی میبیند؛ پس از حالتِ دلالتی خارج و به حالتِ بیانی تبدیل میشود؛ میخواهد چیزی را بیان و تبیین کند.
در این مرحله، دیالکتیک میانِ دو انسان، بهمنظورِ انتقالِ مفاهیمِ منطوی در ایدهها، قابلیتِ تعینیافتن پیدا میکند؛ آن مفاهیمی که در ذهن داشتم، حالا باید عینیشان کنم؛ زبان عینی میشود، خودش را آشکار میکند. پس ذهنِ انسان، در نسبت با جهان، مدام در حالِ ساختهشدن است؛ نتیجهگیری خوبی که میخواهد از این بگیرد این است: ذهن هیچوقت کامل نیست؛ چراکه کسانی که در حالِ تفکرند، پیوسته تالارِ ذهنیِ خود را گسترش میدهند، و جالب اینجاست که اگر با کسی دیگر دیالکتیک کنند، یعنی ذهنِ خود، آن تالارشان، را بگشایند و کتابخانهی ذهنیشان را روبهروی کتابخانهی ذهنیِ فردی دیگر بگذارند و با هم گفتوگو کنند، بدیهی است که زبانی مشترک هم بهکار میبرند، چون باید تعین یابد؛ اما نتیجهی این همه گفتوگو چیست؟ ساختهشدنِ دائمیِ ذهن؛ یعنی ذهن گسترش مییابد. پس باید بگوییم ذهن ناتمام و ناقص است، و زبانِ دلالتی ارتقا مییابد به زبانِ بیانی.
یکی از دوستان پرسید کلمهی «منطوی» که بهکار بردم چه معنایی دارد؛ ببینید، «انطوا» بهمعنایِ پیچیدنِ چیزی درونِ چیزِ دیگر است. وقتی میگویم «انتقالِ مفاهیمِ منطوی»، یعنی درونِ ایدههایتان چه قرار گرفته؟ معنا؛ معنا رفته و درونِ ایدهها قرار گرفته، لفافهای هم رویش کشیده شده. امیدوارم بتوانید ارتباط برقرار کنید؛ نگویید کلمات را سخت میگویم تا موضوع را پیچیده کنم؛ منظورم چنین نیست.
کمی هم دربارهی «تکلم» سخن بگویم؛ چون انسانها میخواهند روبهروی هم قرار بگیرند. زبانِ متداولی که هرکدام از شما در جغرافیای خود بدان سخن میگویید، از نشانهها و علائم برای انتقالِ معنا استفاده میکند؛ بدیهی است نشانههای زبانیِ انسانِ اولیه با نشانههای امروزیِ شما فرق میکرده. زبان، در آغاز، از نشانههای دلالتیِ شیءگرا استفاده میکند؛ یعنی اگر بخواهید ارتباطی نخستین برقرار کنید، زبانی ساده بسازید، باید همان «این، آنگاه آن» را در فضای شکلی بهکار ببرید و بهازای هر شیئی که روبهرویتان قرار میگیرد، نشانهای هم بهکار ببرید. اما در ادامه، زبان از «نام» و «اسم» بهعنوانِ نشانههای بیانی استفاده میکند؛ دیگر نیازی نیست نشانههای دلالتیِ شیءگرا را مطرح کند.
مثالی بزنم: فرض کنید میخواهید سیبی را به کسی نشان دهید یا دربارهاش سخن بگویید؛ در زبانهای ابتدایی، فرد شاید با اشاره یا با دست، نمایشی از آن شیء را منتقل میکرد؛ اما اکنون میگویید «سیب»؛ خودِ این کلمه چه ارتباطی با میوهی سیب دارد؟ اگر بر کاغذ بنویسید «سیب»، چگونه میخواهید نشان دهید این نوشته با آن میوه، با آن رنگوبو و طعم، ارتباط دارد؟ میبینید بهسببِ گسترشِ زبان دیگر لزومی ندارد بهازای همهی اشیایی که پیشِ رویمان است با حالتِ دلالتیِ شیءگرا اشاره کنیم؛ پس نامگذاری میکنیم. اینجاست که در زبان نشانههایی پدید میآید که به چیزی ورای خودشان اشاره میکنند؛ وقتی «سیب» را روی کاغذ میبینم، آن سیبِ نوشتاریشده و این علائمِ الفبایی، زیاد معطلم نمیکند؛ سریع میروم بهسمتِ ورای این حروف، بهسراغِ خودِ سیب، چون قرارداد را میدانم.
پس تعریفِ کلام چیست؟ کلام، زبانِ نمادین برای تعریفِ واقعیتی انتزاعی است. چرا انسانها تکلم میکنند، چرا کلام را اختراع کردند؟ اولاً کلام زبانی نمادین است، یعنی درونش نمادهایی هست تا آن واقعیتهای انتزاعی، یعنی افکاری که در ذهن دارم، به فردِ مقابل منتقل شود؛ پس منتقلکننده، همان مفاهیمِ ساختهی ذهن است؛ باز هم اشاره میکنیم که معنا از آنِ ذهن است، از جایی دیگر آمده، و پویاییِ آن، پویاییِ زبان، در ساحتِ گفتوگو رخ میدهد؛ یعنی هرچه روی این گفتوگو کار کنید و طرفِ مقابلی ذهنی نزدیکتر به خود بیابید، پویاییِ زبان همراه با گسترشِ ذهن رخ خواهد داد.
کلامِ نمادین خاصیتِ بازنمایی دارد؛ یعنی چیزی را روبهرویتان میگذارد که خودش نیست؛ بهجای دیگری اشاره دارد، به واقعیتی ورای خود، و از معنای امرِ انتزاعی هم برخوردار است. یعنی وقتی چنین حالتِ نمادینی رخ دهد، طرفِ مقابل میتواند از این نمادها بفهمد شما دربارهی چه امرِ انتزاعیای سخن میگویید. این کلام با ارتباط با فضای بیشکل آغاز و با قطعِ آن ارتباط پایان میپذیرد؛ اینجا را باید دقت کنید. من که میخواهم امرِ انتزاعی را برسانم، باید بروم و با فضای بیشکل ارتباط برقرار کنم؛ باید در ذهنم دچارِ الهام شوم؛ آن نماد تا زمانی حالتِ تأثیرگذاریاش را ـ چه در ذهنِ من، چه در بیرون ـ حفظ میکند که ارتباطمان با فضای بیشکل را از دست ندهیم.
میدانید چه میخواهم بگویم؟ میخواهم بگویم شده احساس کنید دارید سخن میگویید اما خالی از معنای کاربردی، خالی از تأثیر، چه در زبانِ درونیِ خودتان، چه در گفتوگو با دیگری؛ گویی بیروح. این کلمه برایم جالب است؛ میدانید چرا؟ برای اینکه امرِ الهام متوقف شده. شما زمانی میتوانید آن ارتباط را بهشکلِ مؤثر ادامه دهید و زبانِ نمادینتان قدرتِ خود را نشان دهد که همچنان با فضای بیشکل ارتباط داشته باشید. چرا میگویند زندگی بیمعنا شده؟ چون بسیار شکلی شده، خالی از معناست؛ زبان را از معنا و الهام تهی کنید، دیگر قدرتی ندارد، فقط اشارهای میماند به آنچه پیشتر توسعه داده بودیم و بهعنوانِ حاملِ معنا مجهزش کرده بودیم.
وقتی معنایی جابهجا نشود، بدیهی است ارتباطمان ضعیف خواهد بود؛ منظورم این است که آن انتقالِ نمادین دچارِ مشکل میشود. حاصلِ بهجامانده از این زبانِ غنی چیست؟ وقتی زبان کارِ خود را کرد و آن ارتباط برقرار بود، نمادها خلق میشوند؛ این نمادها کجا میروند؟ در ذهنِ انسانها جا میگیرند و هر بار به آنها مینگرید، همان پیام را دوباره دریافت میکنید. یعنی اگر من حتی به فکرِ گلی باشم و آن زیبایی را بهعنوانِ امری انتزاعی درک کرده باشم، هر بار به گل بنگرم یا خودم آن را یادآوری کنم، درصدی از آن حالتِ دریافتِ امرِ انتزاعی را در خودم دوباره بازمییابم؛ برخلافِ نشانههای زبانیِ قراردادی که آگاهانه توسط انسان ابداع و کنار گذاشته میشوند.
اینجا موضوعی دیگر مطرح است: بعضی از کلماتی که میگویید «این مالِ پنجاه سال پیش بود»، دیگر کسی که مثلاً میخواهد بگوید «کوزه»، از این لفظ استفاده میکند، نه از لفظِ پیشین؛ اینها زبانِ قراردادیاند؛ یعنی قرار نیست معنای خاصی جابهجا شود. پس در این زبانِ قراردادی، خودتان آگاهانه، وقتی نیاز ببینید، از کلمهای دیگر استفاده میکنید، نشانهی زبانیِ پیشین را کنار میگذارید، عزلش میکنید، و چیزی دیگر بهجایش میگذارید، شاید چون راحتتر تلفظ میشود.
اما نمادهای زبان، زاده میشوند و فانی هم میشوند؛ نه به این خاطر که خودِ انسان آگاهانه چنین میکند؛ علتش، قطعِ ارتباط با فضای بیشکل است. دیگر الهام نداشته باشید، دیگر رؤیا نداشته باشید، دیگر تخیل نداشته باشید؛ نمادها به همین دلیل فانی میشوند. ما معلمان هم نمادیم. خداحافظ
پینوشت: برای نشاندادن این مفاهیم با نمونهای عینی، تماشای فیلم سینمایی معجزه گر (1962) پیشنهاد می شود.