مقدمه
دربان: به نام خدا، این برنامهی دهم از فصل سوم است؛ برنامهای ویژه، به عنوان جمعبندیِ همهی مطالبی که در طیِ این سالها برای شما ارائه شد. شاید بیش از بیست سال باید حدس بزنیم که این صحبت و گفتگو چقدر طول خواهد کشید. اینطور که به من گفتهاند، قرار است در جایگاهی خاص، در محفلی خاص حاضر شویم. نمیدانیم آنجا در مورد چه چیزی صحبت خواهد شد؛ ذهنمان فعلاً یک ذهن خالی است. اما تا آنجا که بتوانم به شما اطلاع میدهم که برای شما آنجا جای ویژهای هست؛ محل حضور نمادینِ معلمهایی که با شما ارتباط داشتند. اینکه در مورد چه چیزی میخواهند صحبت کنند را باید صبورانه دنبال کنیم و تا آخر گوش بسپاریم.
توصیف صحنه: این جلسه در ساحت معنایی رخ داده است و در آن حاکی و معلمین حضور دارند. در عالم ماده، مُلازمانی همراه حاکی (در جهان مادی) حضور دارند که به نام هیئت شنوندگان هستند و با تایید نظر یا اخذ مجوز، اتفاقات جلسه عالم معنا را مشاهده میکنند. حاکی در ساحت معنایی در جلسه معلمین حاضر میشود تا با آنها وارد گفتگو شود. جهت یادآوری، حاکی واسط عالم معنا (عالم اذهان) و دنیای مادی (شکلی) است و این برنامه حالت رفت و برگشتی بین این دنیا دارد
درون ذهن رؤیابین
عالم معنا: سُروش میگوید
به نام خدا خانمها، آقایان، در جلسهی ارائهی گزارشِ سه دهه فعالیتِ ذهن رؤیابین در خدمتتان هستیم و سعی میکنیم با ارائهی توضیحاتی، این عملکرد را مورد بررسی و دقت قرار دهیم.
حاکی در ساحت مادی رو به هیئت شنوندگان میکند و میگوید
روال کار این است که در ابتدا مقدمهای مطرح خواهم کرد و پس از آن شما را وارد فضای حالحاضرِ ذهن رؤیابین خواهم کرد؛ اما حالتی رفتوبرگشتی (بین عالم معنا و جهان مادی) خواهد داشت تا بتوانم توضیحات را طوری ارائه کنم که این وضعیت بهشکل دقیقتری مشخص شود. میدانید که اصل و اساسِ بحثهای ما بر تعریفِ ذهن استوار بود و انسان را رابطِ میان فضای بیشکل و فضای شکلی معرفی کردیم. در این جلساتی که با هم گفتگو کردیم، مراحلی را نیز در نظر گرفتیم. گفتیم که بیشتر انسانها در حالت شکلی زندگی میکنند و ذهنی ابهامآلود دارند؛ مبهمگونه زندگی میکنند، هرچند مراحل بعدی نیز وجود دارد.
حاکی در ساحت معنا رو به معلمین میکند و میگوید
من نیز سعی کردم از این ذهنِ ابهامی فاصله بگیرم، چیزی بیش از سیوچهار سال پیش، و با همکاریِ شما، اساتید و معلمان، توانستم از آن وضعیت خارج شوم، وارد ذهنِ تحلیلی شوم و به همین ترتیب ذهنِ تخیلی را تجربه کنم و در نهایت، با تعریفی که شما داشتید و لطفی که به من داشتید، وارد بحثِ «ذهن رؤیابین» شدم؛ همان چیزی که شما به من اهدا کردید.
در این حال حاکی رو به هیئت شنودگان میکند و میگوید
برای آنکه دوستانی که دقیقتر پیگیری میکنند این بحث را بهتر دریابند، دوباره میگویم: آنچه باعثِ تغییرِ سطحِ ذهن میشود، الهامهایی است که از ذهنِ بیشکل بهسوی ذهن میآید. همین الهامهاست که شما را ارتقا میدهد و تربیت میکند. کلمات و پدیدههایی هستند که شما را از حالتِ ابهامی بیرون میآورند، از حالتِ شکلی خارج میکنند و بهسویی میبرند که بتوانید روابط را بهشکلی تحلیلی بررسی کنید. ظاهراً جسم شما در حالتِ شکلی زندگی میکند، اما شما با ارائهی تحلیل، روابط میان اشیاء را بررسی میکنید و باز در مراحل بعدی، با آمدنِ کلماتِ جدید، میبینید که میتوانید ذهن خود را ارتقا دهید تا ذهنی همراه با خیال، همراه با تخیل را تجربه کنید. آنجا، در آن حالت، با الهامهایی که به دست آوردهاید میتوانید خودتان نیز دست به نوآوریها و خلقِ موقعیتهای تازه بزنید. اگر همهچیز بهخوبی پیش برود، ناگهان میبینید وارد مرحلهای میشوید که در آن، چنان بارشِ کلمات و بارشِ الهام شما را فرامیگیرد که بهسویِ یک رؤیا پیش میروید. این رؤیا برای افرادِ مختلف، آنطور که من فهمیدهام، متفاوت بوده است؛ اما آنچه من در ذهنِ رؤیابین تجربه کردم و مشاهده کردم، حضورِ کلمات و آن پدیدهها در قالبی مثالی بود؛ جایی که درختانِ تنومند و کهنسال، با ارتفاعِ بلند و شاخوبرگِ فراوان، روبهرویم قرار گرفتند. وقتی پرسیدم اینها نمایندهٔ چه چیزند و کدام کلماتند، گفتند: «کلماتِ معلمین و استادانی هستند که روبهرویت قرار میگیرند و تو با استفاده از شرایطِ موجود میتوانی کشف کنی چه نقشی برایت در نظر گرفتهاند.» من بهتدریج دریافتم که نقشِ من، نقشِ یک معلم خواهد بود. بد نیست اکنون شما را همراهی کنم؛ با هم برویم ببینیم که در حال حاضر وضعیتِ این ذهنِ رؤیابین چیست. وقتی متوجه شدید، برمیگردیم و توضیحاتِ دیگری خدمتتان ارائه خواهم کرد.
عالم معنا: در سرزمین معلمین هیاهویی به پا شده و جلسه ای برگزار شده است. یکی از معلمین به دیگر معلمین میگوید
اساتیدِ محترم، اجازه دهید صبور باشید؛ این جلسه، جلسهی خاصی است، بیست سال از این اتفاق گذشته است. یکییکی صحبت کنید؛ همهی ما حرفهایی برای گفتن داریم، بگذارید یکییکی گفته شود.
عالم معنا: سپس به یکی از معلمین اشاره میکند و میگوید
از شما میخواهم صحبت را آغاز کنید؛ موضوع، موضوعِ مهمی است.
عالم مادی: حاکی رو به هیئت شنودگان
خُب، میبینید که وضعِ التهابی بر این ذهنِ رؤیابین حاکم شده است
عالم معنا: حاکی وارد گفتگو با معلمین میشود
آخرین پروندهای که در دسترسم بود، به پایان رسید. میدانید که حدود دو سال پیش، بخشِ اعظمِ پروندهها را به شما تحویل دادم، در موردشان تعیینِ تکلیف کردم و عنوانِ «معلم» را از خود برداشتم؛ اما یک پرونده را باز نگه داشتم، نه بهعنوانِ معلم، بلکه بهعنوانِ یک همراه. علتش قول و قراری بود که به آن شخص داده بودم که هرگز او را، با توجه به وضعیتِ خاصی که داشت، تنها نگذارم. البته آن وضعیت چندان مطلوب هم نبود و قابلِ پیشبینی بود که روندِ مناسبی در پیش نیست، تا اینکه در چند روزِ گذشته اتفاقهایی رخ داد که مفادِ آن قرارداد بهکلی از سویِ آن فرد زیرِ پا گذاشته شد و تلاشهای دنبالهدارِ من نیز به نتیجهای نرسید.
عالم مادی: حاکی رو به هیئت شنودگان می کند و توضیح می دهد
میبینید که ما وارد وضعیتی التهابی شدهایم و معلمینی که هماکنون از آنها صحبت کردم، بهعنوانِ نماد، اکنون در گفتگویی درونگروهی هستند و میروند بهسمتِ آنکه دربارهی آنچه دستِکم در طیِ بیست سالِ گذشته اتفاق افتاده، سخن بگویند. فکر میکنم لطف خواهند کرد و از همان روزِ آغازینِ شکلگیریِ آن رؤیا، خاطراتِ خود را مطرح کنند. من هم اگر نکتهای لازم باشد، به صحبتِ اساتیدِ محترم بازمیگردم و اضافه میکنم.
عالم معنا: یادآوری خاطرات معلمین
— یادتان میآید کِی با او روبهرو شدیم؟ یادتان هست؟ همهی ما بودیم؛ نمادین، ما را دعوت کردند، قرار بود رؤیایی اتفاق بیفتد. یادتان هست جلوی ما ایستاده بود؟
— آره، جلوی من ایستاده بود. — نه، جلوی همهی ما ایستاده بود. سالها بود که به ما گفته بودند «او هست، دارد فعالیت میکند، ذهنی است که بهشدت دارد رشد میکند»؛ گفته بودند: «او دارد باهاش کار میکند.»
— یادتان هست که بغلش کردیم؟ — هرکدام از ما تکبهتک او را بغل کردیم، در آغوش گرفتیم؛ انگار خیلی وقت بود که او را میشناختیم، منتظرش بودیم. یادتان هست که با کمالِ تعجب، بهیکباره بهصورتِ درختی ظاهر شد؟ برایمان خیلی عجیب بود، چنین چیزی ندیده بودیم. چطور؟ به چه شکل؟ یک انسان، درخت شد؟
عالم معنا: حاکی
بله، همانطور که میفرمایید هست. صحبتهای شما مرا هم متحول کرد. بله، من هم به یاد دارم چه شبِ عجیبی بود؛ اصلاً پیشبینی نمیکردم که رؤیایم اینگونه باشد که روبهرویِ شما، معلمینِ بزرگ، قرار بگیرم و به شما مبتلا شوم. در واقع شما دستهای خودتان را دورِ من حلقه کردید، مرا در آغوش خود گرفتید و من به شما — به کلماتتان، به استعدادها و توانمندیهایتان — مبتلا میشدم، در من بروز پیدا میکرد.
تعدادِ شما بسیار زیاد بود؛ یادم نمیآید با چند تن از شما، چند معلم، روبهرو شدم. — و درست میفرمایید؛ معلمِ من، همان که برایم چنین رؤیایی بهوجود آورد، معلمِ معلمها بود. به قدرتِ او بود که ناگهان از سطحِ یک انسان خارج شدم. میپذیرم که شما حیرت کردید از اینکه چگونه در سرزمینِ شما بهصورتِ درختی ظاهر شدم و یادم هست چه تبریکی به من گفتید و مرا به چه نامی صدا کردید.
عالم معنا: گفتگوی معلمین
— آره، یادم میآید، چه درختی. — ولی عجیب بود، چرا این مأموریتِ سخت را به او دادند؟ — به نظر زود نبود؟ نباید بیشتر پیشمان میماند؟ — او را فرستادند، جلوی آدمها، نمیدانستند که او کیست.
عالم معنا: حاکی
بله، من هم با شما همراهم؛ متوجه شدم به چه نکتهای اشاره میکنید. اولاً مأموریت بهسرعت مشخص شد: اگر شما نمادِ درخت را دارا شدید، پس معلمید. از همینجا مشخص شد چه نقشی باید داشته باشم و اینکه باید هرچه زودتر این دنیاهای موازی با هم کار کنند؛ یعنی رؤیای من، رؤیایی متصل شد. عملکردی دوگانه را مشاهده میکنیم: جسمِ من بر رویِ زمین بود و از لحاظِ جسمی و شکلی باید نقشِ یک معلم را بازی میکرد، اما محتوا، آن مطالب و موضوعاتی که باید در اختیارِ دیگران قرار میدادم، همان بود که شما — اساتیدِ محترم — در اختیارم میگذاشتید و من از راهنماییهایتان استفاده میکردم.
اینکه فرمودید زود بود، خودِ من هم تعجب کردم، برای اینکه بعد از چند لحظهای که در کنارِ شما احساسِ «درختبودن» را داشتم، ناگهان سایهی این درخت را بر زمینِ شکلی مشاهده کردم؛ یعنی باید بهسرعت واکنش نشان میدادم.
عالم معنا: گفتگوی معلمین
— خب، آدمها از جلویش رد میشدند؛ بعضی فقط میخواستند در آن سایه استراحت کنند، ارتباطِ خاصی برقرار نمیشد. آدمها زیاد اهل معنا نیستند، پس او را درک نمیکردند، فقط از جلویش رد میشدند. یادتان هست با چه دقتی به آدمها نگاه میکرد؟ ...و بعد... آره، دنبالِ اجازه بود، میخواست ببیند باید با کدامیک از اینها ارتباط برقرار کند.
عالم معنا: حاکی
بله، همینطور است؛ من هم همین موضوعات را بهیاد میآورم. در ابتدا واقعاً در حالتِ صبر و حوصله بودم. خودتان گفتید که باید صبر کنم و منتظر بمانم تا شما اشاره کنید. با آدمهای مختلف صحبت میکردم، اما بحثهای عمیقی شکل نمیگرفت؛ میدانستم که این صحبتها فقط برای حل مشکلی ظاهری در جریان است، نه چیزی عمیقتر. راستش، در آن کسانی که روبهرویم بودند، اهلِ معنا بودن یا توجه به این نکات را چندان نمیدیدم، اما به یاد دارم که دنبالِ همان مجوز بودم؛ از شما میخواستم اگر فکر میکنید آمادگیاش را دارم، با اشارهی شما کار را آغاز کنم.
یادم هست میگفتید معلم باید همهی سرمایههای خود را بشناسد، با آنها آشنا باشد و بداند که باید همه را خالصانه تقدیمِ انسانهایی کند که باید با آنها کار کند. افرادی که کار را با آنها آغاز کردم، آدمبزرگ نبودند و از لحاظِ سنی هم همسنِ من نمیتوانستند باشند؛ از نظرِ شکلی نیز نقطهی مشترکی — همسایگی، خویشاوندی — میان ما نبود. پس میدانستم باید این تذکرها را جدی بگیرم: سرمایه را باید تأمین کنم و با صبر و حوصله با انسانها روبهرو شوم.
عالم معنا: ادامه گفتگوی معلمین
— خب، کسی پیدا نکرد؛ سالها گذشته بود، کسی از کنارش عبور نمیکرد که نشانهای داشته باشد. میدانید چقدر باید صبر میکرد؟ درختها مظهرِ صبرند؛ باید ریشه میدواند، شاخوبرگ میداد، باید دریافتکننده میبود و آماده میشد تا معانی را منتقل کند. و او منتظر بود. میدیدیم که منتظر است، دستها را به آسمان بلند کرده، در پیِ نور و در انتظار... تا اینکه کسی میآید...
آها، درست است، بالاخره پیدایش شد؛ ما دیدیم، آره، یک نوجوان؛ نوجوانی که سختی کشیده بود. آخ، این درخت با چه دقتی روبهرویِ آن انسانِ کوچک قرار گرفته بود. یادتان هست چقدر فرصت میداد، چقدر وقت میگذاشت تا حرفهای آن آدم را بشنود؟ تنها او بود که با همهی مشکلاتِ موجود میتوانست به حرفهای یک آدم گوش کند. جالب است بدانید آن بچه کجا نشسته بود — وای، چقدر فعالیتِ این درخت برایمان شگفتآور بود؛ بهخاطرِ این نوجوان چقدر خودش را گسترش میداد، خیلی قد کشیده بود و همیشه منتظر بود دوباره ملاقاتی پیش بیاید، دوباره سایهاش را بر سرِ آن رهگذر بگستراند، جای امنی در اختیارش بگذارد تا بتواند استراحت کند، حرف بزند، خودش را خالی کند.
اطرافِ آن درخت هم دگرگون شده بود؛ ابرهای معانیِ دوستداشتن آنجا متمرکز میشدند، نورها از آنجا عبور میکردند، رشدِ این درخت زبانزدِ اطراف بود، همه میدانستند چه کسی پشتِ سرِ او ایستاده. همه خوشحال بودیم. یادتان هست چه تعداد از این جوانها آن زمان دیگر بهراحتی کنارش رفتوآمد میکردند؟ چقدر به او نزدیک بودند؟
دور و بَرش روشن بود، مثلِ یک جشن؛ ما همواره این مراسم را نگاه میکردیم. چقدر خوب است که آدمها بچه (کودک) باشند، ساده و بیآلایش باشند؛ بچهها بهتر ما را میبینند. درختی پر از ستاره، پر از نور، پر از حرف برای گفتن، پر از سایه، پر از میوه. اما ما نگران بودیم
— کدامیک از شما نگران نبودید؟ مگر هرکدام از شما از طریقِ همین درخت و جاذبهاش با آدمها روبهرو نمیشدید؟
— ولی ما نگران بودیم، نگرانِ آینده.
عالم ماده: حاکی رو به شنودگان می کند و می گوید
خب، بهتر است این بخش را با دقتِ بیشتری بررسی کنیم و بگوییم در این مرحله چه مشکلاتی وجود داشت. همانطور که گفتم، بهدلیلِ فاصلهی سنی، تفاوتِ فرهنگی و وضعیتِ شغلیِ معلم در حالتِ شکلی و سایهی خودش بر زمین، فشارهای زیادی به او — و به من — وارد میشد. چرا؟ از سویِ خانواده، از سویِ آدمهایی که آن اطراف بودند؛ سؤالهایی گوناگون، همراه با نقد، کنایه، تمسخر، حتی تهدید.
این افراد کیاند؟ چرا اینقدر این اطراف دیده میشوند؟ چرا هم صبح میآیند هم بعدازظهر؟ چرا تماسهاشان قطع نمیشود؟ دربارهی چه صحبت میکنید؟ مگر آن بحثهای دانشگاهی که در جریان است کافی نیست؟ داخلِ دانشگاه که کلاس هست، چه دلیلی دارد این بحثها تا درِ خانه، تا خیابان، تا کوچه گسترش پیدا کند؟
بله، من در خطر بودم، چون پاسخِ روشنی نمیتوانستم در اختیارِ آنها بگذارم؛ نه که پاسخی وجود نداشت، اما ارائهی آن در آن مرحله امکانپذیر نبود. پس ببینید چه اضطراب، چه استرس و چه فشارِ زایدالوصفی به او وارد میشد؛ اما ادامه داد، پا پس نکشید. بدیهی است مشکلاتِ جسمی هم برایش پیش میآمد، چون باید ساعتهای زیادی از شبانهروز سرِ پا میایستاد، بهخصوص در کارهای بعدازظهر، که فشارِ فزایندهای به او تحمیل میکرد. باید مدتِ زیادی سرِ پا میایستاد و به حرفهای افرادِ مختلف گوش میداد؛ این افراد هم تکبهتک حضور پیدا میکردند و میبینید که کلِ ساعتها در اختیارِ آنها قرار میگرفت. میدانید نتیجه چه بود؟ اینکه در آینده، آن فشارها بهصورتِ انواعِ بیماریهای ریز و درشت بر جسمِ او تأثیر میگذاشتند. در چه زمانی؟ زمانی که سنِّ او از سنِّ معمول خارج میشود و به دورانِ بزرگسالی و سالمندی وارد میشود.
خب، فکر میکنم توانستم بگویم که مشکلاتِ فردیای که با آن روبهرو بود، از آن دست مشکلاتی نبود که بتواند حلشان کند؛ فقط باید تحمل و صبر میداشت. یک نکته را هم بگویم پیش از آنکه دوباره به ذهنِ رؤیابین بازگردیم: روندی که او برای افراد اجرا میکرد، روندی از جنسِ تزکیه و تعلیم بود. یعنی نخست اجازه میداد کلِ ماجرای زندگیِ خود را تعریف کنند.
بدیهی است این صحبتها، صحبتهای دردناکی بود؛ اتفاقهایی که بهشکلِ ناخوشایند برایشان افتاده بود را باید تعریف میکردند و برای او سختتر بود، چون باید همهی این اتفاقهای ناخوشایند را میشنید و در درونِ خود تجزیهوتحلیل میکرد. خودتان فرض کنید اگر هر روز افرادی برایتان از آسیبهای روحی و جسمیِ سالهای گذشتهشان صحبت کنند، از لحاظِ ذهنی و روحی چقدر فرسوده میشوید؟
تزکیه یعنی اینکه همهی این موارد گفته شود و فرد خودش را از بارِ آن اتفاقها خلاص کند؛ دستکم بگوید. و تعلیم، مرحلهی بعد از آن است؛ باید به ایشان میگفت — و میگفت — که خاستگاهِ این اشکالات و ایرادهایی که مطرح میکنید، در خانوادهها شکل میگیرد. آدمبزرگهایی که خانواده تشکیل میدهند، آن آمادگی، آن فکر و اندیشهی لازم را برای تشکیلِ خانواده ندارند؛ فقط از لحاظِ فیزیکی بچهدار میشوند، بیآنکه بدانند چه وظیفهی سنگینی برای پرورشِ فکری، روحی و جسمیِ فرزندانِ خود بر عهده دارند. چه آمادگیهایی باید داشته باشند؟ چه فعالیتهایی باید انجام دهند؟
نتیجه این میشد که مثلاً فاصلهی سنیِ فرزند و پدر آنقدر زیاد بود که ارتباطِ خوبی شکل نمیگرفت؛ یا طلاق، بنیانِ خانواده را از هم میپاشید و فرد، سرگردان و حیران، آرزوی مرگ میکرد؛ یا تعددِ فرزندان باعث میشد پدر و مادر نتوانند آنطور که لازم است به وضعِ بچهها برسند؛ یا خانوادهای که درگیرِ اعتیاد و موادِ مخدر بود، طبیعتاً نمیتوانست فرزندِ مناسبی به جامعه تحویل دهد. پر از ایراد، پر از جراحت، پر از زخمهای فکری. با چنین مواردی مدام روبهرو میشدیم و در بخشِ تعلیم، همواره تذکر میدادم که تلاش کنند مثلِ یک آدمبزرگ عمل نکنند. اجازه بدهید برگردیم به ذهنِ رؤیابین...
عالم معنا: یادآوری رخدادها در گفتگوی معلمین
یادتان هست خودِ آن درخت، خودِ آن معلمِ بزرگ (منظور حاکی است)، چه میگفت؟ — میگفت دنیا با خط و خال، با شکلها روبهروتان قرار میگیرد. — مگر شما در این درسها نبودید؟ مگر خودتان شرکت نمیکردید؟ مگر ندیدید که خودش استقبال میکرد از اینکه باید به جوانان بگویید آنها با شکلهایی روبهرو خواهند شد، شکلهایی زیبا، اما قرار نبود اسیرِ شکلها (ظواهر دنیای مادی) شویم؛ قرار بود در میانشان زندگی کنیم، بیآنکه به آنها آویزان شویم یا دل ببندیم. شکلها تغییر میکنند. به آنها هم گفتیم که خودشان نیز در دنیای شکلیاند و تغییر خواهند کرد.
آه، اما همان اتفاق افتاد. دوباره انسانها بهدنبالِ توهمِ زیبایی (یا هر مصداق دیگری) دویدند. دنیا از کسی که خواهانش باشد فرار میکند، با او بازی میکند، اما همان کس دنبالِ توهم را ادامه میدهد. فکر میکنید به خیلی چیزها دست پیدا کردیم؟ خواستنِ بیشتر، بیشتر داشتن، صبر نکردن.
— نمیتوانست جلویشان را بگیرد؟ — نه، قرار نبود کسی را زندانی کند؛ ولی همهچیز را گفته بود، ما هم گفته بودیم که دنیا خودش را بهشکلِ یک مسابقهی بیانتها نشان میدهد. چه حیف که انسانها عمرِ خود را صرفِ دویدن بهدنبالِ توهمِ زندگی میکنند و بعد، خسته و رنجور، روزی فرا میرسد که میبینند در دستشان چیزی نیست. آن درخت با نگرانی نگاه میکرد، نگرانِ آیندهی دوستانش.
عالم ماده: حاکی به شنودنگان می گوید
فکر میکنم اینجا یک توضیح لازم است: مدت زمانی که با افراد صحبت میشد، کم نبود؛ سالها دربارهی ورود به دنیای شکلی و لزومِ آن گفتگو کردیم، اما شرط این بود که اگر کسی میخواهد در دنیای شکلی انتخابی داشته باشد و نقشی بپذیرد، حتماً مجوزش را از ما بگیرد تا بتوانیم موضوع را کنترل کنیم و طوری تنظیمش کنیم که اشتباهِ بزرگی رخ ندهد.
اولین حرکتی که چنین افرادی با آن روبهرو میشوند، معمولاً سرِ کار رفتن است؛ اینکه بهشکلِ مستقل، از نظرِ مالی، فعالیت کنند. اما خودِ این ارتباط با دنیای شکلی را بههمراه دارد و اینجاست که شاید اولین اشتباههای بزرگ رخ داد: افراط در جمعآوریِ پول و مادیات. تقریباً همهی ساعتها صرفِ این شد که تماموقت کار کنیم و سرمایه جمع کنیم. برای چه؟ چون داشتیم به آینده فکر میکردیم؛ مسابقه شروع شده بود. همه یکدیگر را نگاه میکردند: چه کسی بیشتر پول درمیآورد؟ چه کسی زودتر مستقل میشود؟ چه کسی میتواند خانه بخرد یا ماشین بخرد و زندگیِ مشترکش را آغاز کند؟
میخواستم فضا را نشانتان دهم؛ همهی هشدارهای لازم داده شده بود، اما بدیهی است همان اتفاقی افتاد که پیشتر هم با آن روبهرو شده بودیم: جذبهی این مسائلِ مادی، فرد را بهسویِ شکلها میکشاند. یعنی از معنا جدا میشوند. فکر میکنم وقتی در این برنامه میشنوید «انسانها رفتند» یا «دارند میروند»، منظور این است که دیگر معانی را در نظر نمیگیرند، ریشههای خود را در نظر نمیگیرند، هشدارها را درست درک نمیکنند و در لجاجتی که دارند، دنبالِ آناند که با هم — با خود یا با افرادِ دیگر، درونگروهی یا برونگروهی — مسابقه بدهند تا بیشتر ذخیرهی مالی داشته باشند، بیآنکه به همان اندازه به مسائلِ معنایی اهمیت دهند و جلوی گسترشِ ذهنِ خودشان را بگیرند.
عالم معنا: ادامه گفتگوی معلمین
— آدمها رفتند و آن درخت را ترک کردند، رفتند بهدنبالِ توهمِ زندگی. با او خیلی صحبت کردیم؛ درد میکشید، نگران بود. — نگرانِ خودش؟ — نه، او میدانست کیست و چیست. — متأسف بود؟ برای خودش؟ — نه، برای آدمها متأسف بود و میدانست چه بر سرِ آنها خواهد آمد. پس با خود اندیشید و درد را فهمید؛ هرچه بیشتر درد کشید، دوستداشتن را بیشتر در خودش دریافت.
حاکی رو به شنوندگان می کند و می گوید
بله، اینجا با موضوعِ بسیار مهمی روبهرو شدیم: درکِ درد و نتیجهی آن که دریافتِ دوستداشتن بود. یعنی وقتی دید این افراد رابطهی معناییِ خود را ضعیف کردهاند و دارند به شکلها میپردازند، در آن مسابقه شرکت میکنند و آیندهای که ضرباتِ سختی در انتظارشان است را میدید، در همان حال، در درونِ خودش دوستداشتن را کشف کرد؛ و همین دوستداشتن، عاملِ یک تغییرِ بزرگ در او شد.
او میتوانست همینجا، کار را تمامشده تلقی کند. برگردد و رو به آن نمادها کند و بگوید کارش را انجام داده، هشدارها را هم داده و این افراد نیز بهدنبالِ کار و زندگیِ خودشان رفتهاند، پس کار او تمام است. اما میدانید یک معلمِ واقعی و راستین هرگز این جمله را نمیگوید؛ او دنبالِ شاگردانش خواهد بود.
چگونه میتواند این کار را انجام دهد؟ باید در درونِ خودش دوستداشتن را بهوجود بیاورد؛ دوستداشتنی که با دوستداشتنِ معمولِ انسانها بر روی زمین فرق دارد. آن دوستداشتنِ معمول همیشه دلیلی دارد. چرا یک مادر فرزندش را دوست دارد؟ چرا یک پدر چنین ادعایی میکند؟ دلیلی هست، منفعتی، ارتباطی؛ بر پایهی همان منافع، جلبِ لذت و دفعِ ضرر است که میگویید «دوستش دارم». اما در عالمِ معنا، کشفِ دوستداشتن اینگونه نیست.
وقتی با فردی که فاصلهی سنیِ زیادی با تو دارد، ماهیتی اینچنین متفاوت دارد، به چیزی دیگر میاندیشد و تو در جای دیگری در سیر هستی، چگونه میتوانی این رابطه را تعریف کنی و بگویی «دوستش دارم»؟ کدام منفعت، کدام سود، کدام سرمایهگذاری اینجا معنا دارد؟ حتی اطرافیان، در همان مفهومِ شکلی، با تو مخالفت میکنند؛ وقتی میگویی «آنها رفتند»، میگویند: «خب رفتند که رفتند، تو خلاص شدی، بگذار بروند، تو کارِ خودت را کردی، بگذار خودشان آنطور که دوست دارند کار کنند.»
اما بحث اینجاست: آن دوستداشتنی که از آن سخن میگوید «درد را گرفت، آن درد را هضم کرد، فهمید و در خودش تحلیل کرد» همان فهم و درک بود که به دوستداشتنی بدونِ دلیلِ رایج میانِ انسانها انجامید. انگار شیفتهی آن است که از میانِ همین افراد، کسی باشد که شایستهی دریافتِ رؤیایی شود که خودش در حالِ ساختنش است. بر میگردیم به ذهن رؤیابین...
عالم معنا: ادامه مرور رخدادها
— اما اتفاقِ عجیبی افتاد؛ او خودش را تبدیل کرد. دیدید؟ — شگفتانگیز است، چنین چیزی ندیده بودیم. — رفت بهدنبالشان، پیدایشان کرد، دید کجا هستند. — او عاشق بود؛ عشق باعث شد تبدیل شود، از خودش خارج شود. آنها را پیدا کرد و در دستش گرفت. مکالمههایشان یادتان هست؟ چه میگفت؟ «چه میخواهید؟ کجا گیر کردهاید؟ مشکلتان چیست؟ چه کمکی از دستم برمیآید؟» «چهکاری برایتان میتوانم بکنم؟» — باورکردنی نبود، از خودش خارج شده بود.
حاکی رو به شنوندگان می کند و می گوید
خب، این بخش را هم باید با دقت بررسی کنیم. معلمینِ گرامی در بحثِ خود میگفتند از خودش خارج شد؛ باورکردنی نیست، چطور این کار را انجام داد؟ بله، واقعاً موضوعِ خاصی رخ داده بود. چراکه ماجرا میتوانست همانجا پایان بیابد، اما دیدیم آن دوستداشتن، آن عشقورزیدن، عاملی شد تا او ارتقایی چنان بزرگ به خودش بدهد که جهانِ موازیِ دیگری خلق کرد؛ اینبار خودش را در قالبِ معلمی درآورد که حاضر است تاوان بدهد، تاوانی تا سرحدِ نابودی.
باید همراهی میکرد، باید ریسکِ بزرگی میپذیرفت: همراهشدن با همین افراد در موضوعاتِ شخصیشان. اما چرا ریسکِ زیادی داشت؟ چون باید با آدمبزرگها روبهرو میشد. این بزرگترین خطر برایش بود؛ زیرا سایهاش که بر زمینِ دنیای جدید میافتاد، میتوانست هدفِ ضرباتِ مرگبارِ آنها قرار بگیرد — و قرار گرفت. در اتفاقهایی که افتاد، از سویِ آدمبزرگها شناسایی شد، موردِ تهمت قرار گرفت، موردِ هجوم قرار گرفت و توهینهای سختی به او شد. میدانید توهین به چنین موجودی چقدر بر وضعِ دنیاهای موازیِ او تأثیر میگذارد؛ کمترین اتفاقی که رخ میدهد، فعالشدنِ محافظین است. محافظین در اختیارِ معلمین نیستند؛ عواملی مستقلاند که لایهای دیگر آنها را کنترل میکند. او میدانست که اگر کار به جاهای خطرناک بکشد، حتماً دخالتهایی صورت خواهد گرفت. با همهی اینها، بهدنبالِ آن افراد رفت، در مکانهای مختلف حضور پیدا کرد و زخمهای زیادی بر خود پذیرفت تا نشان دهد دوستداشتن، بدونِ آن دلایلِ رایجِ میانِ انسانها، چه مفهومی دارد.
پس این، ثبت شد. ارتقایی خاص در او پدید آمد، برای آنهایی که دوستشان دارد، جانِ خود را میدهد. به این معنا که در آن دنیای موازی، برای افرادی که لازم داشتند، قلبهایی در نظر گرفت و آن قلبها را سرشار از جانِ خودش کرد؛ به این شکل توانست به آن دنیا راه یابد و آن قلبها را فعال کند تا برای آن افراد بتپند و از انتخابهای اشتباهشان جلوگیری کنند. اما میدانید هرگز چنین نشد؛ همان قلبها بهدستِ همین افراد بر زمین زده شد و آن جانها از او گرفته شد.
عالم معنا: مرور رخدادها
— اما انسانها، همان دوستان، با او چه کردند؟ بهسویش رفتند، سرش فریاد کشیدند، لگدش زدند، مشتش زدند، توهینش کردند، سنگش زدند؛ گفتند آنچه ما میخواهیم را باید برایمان بهوجود بیاوری، آنچه ما میخواهیم را به ما بده، نه آنچه خودت برایمان در نظر میگیری. — وای بر ما.
— اجازه دهید، اجازه دهید. این تصاویر چیست؟ نمیخواهید دربارهشان صحبت کنید؟ — بله، در این تصاویر چه میبینید؟ توصیفِ یک وضعیت، نوعی نمایش از عدهای که او را میشناسند، او را دیدهاند و به او باور دارند؛ در عینِ حال انگار خودشان هم میدانند که در آینده باید این خنجر در بدنش فرو رود؛ انگار میدانند خودشاناند که باید خودشان را به چالش بکشند.
حاکی رو به شنودگان می کند و می گوید
بله، این تصویرِ جالبی است که یکی از انسانهایی که به او نزدیک بود، کشیده است. مشخص است چه پیامی در آن نهفته، اما بهشکلِ ساده میتوانیم بگوییم که دیر یا زود همین افراد، که هرکدام ادعای دوستداشتن، رفاقت و همراهی میکردند، با کارها و رفتارهای خود، ضرباتی به معلم، به آن سایهای که بر زمین روبهرویشان قرار داشت، وارد میکنند. و بعد چه اتفاقی میافتد؟ معلم را کنار میگذارند تا دیگر کسی نباشد که کارهایشان را زیرِ سؤال ببرد و عیب و ایرادها را مطرح کند.
پس پیام، پیامِ روشنی است و لزومی ندارد زمانِ زیادی برایش بگذاریم؛ اما باید بگویم واقعاً همین اتفاق افتاد. همان فردی که به او نزدیک بود، با جملات، سخنان، گفتارها و اعمالِ خود، دقیقاً همین را رقم زد. ببینید، وقتی برای کسی چیزی نزدیک به پانزده سال، شبانهروزی، وقت میگذارید، متناسب با وضعیتی که دارد و مشکلاتی که در گذشته تحمل کرده، هرچه در توان دارید در اختیارش میگذارید تا حس کند، برخلافِ آنچه بهنظر میرسد، ارزشمند است، باید اعتمادبهنفس داشته باشد، خودش را پیدا کند، در زندگی هم بهشکلِ شکلی و مادی زندگی کند، اما غلبهی معنا را بپذیرد و کیفیت را در زندگیاش لحاظ کند. آنگاه اگر فرد به نقطهی اولیه برگردد و فراموش کند از کجا ضربه خورده (از آدمبزرگها) و حالا خودش تبدیل به آدمبزرگِ بعدی شود، بهنظرِ شما آدمبزرگِ بعدی چه خواهد کرد؟
بدیهی است کیفیت را قربانی خواهد کرد. وقتی کیفیت نباشد، معنا نیست، زندگی به چه شکلی پیش خواهد رفت؟ بدیهی است وقتی از او میپرسی این سالهایی که برایت صرف شده را چه خواهی کرد، جوابِ عجیبوغریبی میشنوی: حاضر است این سالها را کنار بگذارد و در نظرشان نگیرد. کموبیش دیگران هم همین راه را انتخاب کردند؛ یعنی برخلافِ صحبتهای اولیه، آدمبزرگشدن را انتخاب کردند، فعالانه در آن مسابقه شرکت کردند و بیشترین اهمیت را به لذت و دفعِ ضرر دادند. معنا کنار گذاشته شد.
معلم مورد طعنولعن و نفرین قرار گرفت و کار به جایی رسید که حتی سادهترین رفتار ، مثل پرسیدن حالِ یک انسان، از او دریغ شد. فکر میکنم اگر در دنیای انسانی کسی حتی مرتکبِ جنایتی شده باشد، وقتی در زندان هم باشد، به او سر میزنند و از حالش میپرسند؛ چه برسد به کسی که زندگیِ خود را وقفِ انسانهایی کرد که در نهایت، برخلافِ آنچه انتظار داشت، آدمبزرگبودن را برگزیدند، نه همراهیِ او را.
عالم معنا: گفتگو معلمین
— خب باید چهکار میکردیم؟ — باید جلوی این موضوع را میگرفتیم؛ او را راضی به بازگشت کردیم، از او خواستیم بازگردد به آنچه هست. جالب بود که شرط گذاشت: گفت بگذارید آخرین مطالبی را که بهعنوانِ جمعبندیِ صحبتهای گذشته است ثبت کنم و در اختیارِ دیگران بگذارم. همین بود که باعث شد بپذیریم در طیِ سه فصل، آن مطالبی که میخواست گردآوری شود، گردآوری شود؛ ما هم به قولِ خودمان عمل کردیم.
— کسی هست مطلبِ دیگری مطرح کند؟
حاکی رو به معلمین و شنودگان می کند و می گوید
بله، خواهش میکنم، اجازه دهید من هم مطلبی را برای شما و برای همهی حاضران مطرح کنم. من دستورِ اکیدِ شما را برای بازگشت شنیدم و اطاعت کردم. به همین دلیل بود که حدود دو سال پیش، در موقعیتی که مناسب تشخیص دادم، اعلام کردم دورهی معلمیِ من به پایان رسیده است؛ چراکه با توجه به اتفاقهایی که افتاده، بهنظر میرسد با آدمبزرگهایی روبهروییم که تصمیمِ خود را گرفتهاند و بودنِ من در کنارِشان دیگر ثمری نخواهد داشت، بلکه بیشتر برای من و افکارم زیانآور تلقی میشود.
میخواهم تأکید کنم رابطهای که میانِ من و این دوستان برقرار بود، بر پایهی رابطهی معلم و شاگردی تعریف میشد و میشود. یعنی با توجه به اینکه با این جوانان، نه از لحاظِ سنی، نه تجربی، نه از لحاظِ وضعِ شغلی یا هر پارامترِ دیگری، اشتراکی نداشتم؛ نمیتوانستم رابطهام را رابطهای نظیربهنظیر تعریف کنم. تمامِ تلاشم این بود که آنچه را از لحاظِ معنایی به دست آورده بودم، در اختیارِ آنها بگذارم و شاید بتوانم کاری کنم که از میانِ آنها کسی تربیت شود که آدمبزرگ نباشد.
در طیِ آن دو سال، همانطور که خودتان هم گفتید، تقاضا کردم مجموعهی افکارم را در قالبِ سه فصل، هم بهشکلِ مکتوب و هم بهصورتِ توضیحی، در اختیارِ عمومِ کسانی که شاید روزی علاقهمند به این موضوعات باشند، قرار دهم. اما یک نکتهی دیگر هم بود: پروندهای ناتمام؛ پروندهای که باید دو سال صبر میکردم تا نتیجهاش مشخص شود.
فردی بود که بیشترین توجهم را به خود جلب کرده بود؛ در طیِ شاید بیش از دهدوازده سال، مورد توجهِ دقیقم بود و در دو سالِ پایانی، با توجه به محدودیتهای جسمیاش، سعی کردم صبور باشم و همراهی کنم؛ شاید این فرد که استعدادهای خوبی هم داشت، پاسخگویِ آن همه توجه باشد. اما اکنون برایم اثبات شد که آخرین نقطهی امیدم نیز به ناامیدی گراییده؛ یعنی یک آدمبزرگِ دیگر به آدمبزرگهای پیشین از میانِ همین افراد افزوده شد. میدانید این درد چقدر بزرگ است برایم. باید بازگردم؛ کارم در این مرحله به پایان رسید.
زندگیِ موازیِ من بر جهانِ خاکی به پایان میرسد؛ باید به رؤیای شخصیِ خودم برگردم، بهسویِ شما بازمیگردم. امید دارم از تلاشهایی که کردم، شما، معلمین، استادان، راضی باشید و باز امید دارم شاید در آینده افرادی پیدا شوند که از این مطالبِ گفتهشده استفاده کنند و تغییرهایی خوب در زندگیِ خود پدید آورند؛ در حالیکه قلبی برایم باقی نمانده و بسیار زخمیام. باید از زندگیای که در میانِ این افراد برای خود در نظر گرفته بودم بمیرم و دوباره، بهشکلِ یک درخت، متولد شوم.
در عالم معنا: ادامه گفتگوی معلمین
— اجازه دهید اکنون او را ببینیم؛ نگاه کنید — بیایید ببینید، تنهایِ تنها؛ بیایید دورش بچرخید. — سلام بر تو که برای آدمیان غریب بودی.
دربان
خانمها و آقایانِ محترم، حضارِ گرامی؛ جلسهی موردِ نظرِ ما دربارهی ارزیابیِ گزارشِ ذهنِ رؤیابین به پایان رسید. اکنون معلم در جایگاهِ خودش، در جهانِ موازیِ جهانِ رؤیاها، در حالِ زندگیکردن است؛ اما بد نیست به این نکته اشاره کنیم که اکنون بر روی زمین، جای خالیِ او دیده میشود. بر گوشهای از این زمین خواهیم نوشت:
اینجا محلِ حضورِ معلمی بود که عشق و محبت و همهی جانهایی را که داشت، دار و ندارِ خود را، به پایِ انسانهایی ریخت که قرار بود آدمبزرگ نشوند؛ چراکه آدمبزرگها نیازی به معلم ندارند، آدمبزرگها راهنما نمیخواهند، توجیهگر میخواهند