به نام خدا، به مقالهٔ هجدهم رسیدیم؛ مقالهای با عنوان «نگاهی به حکایت پادشاه و کنیزکِ مثنوی معنوی، برابر با مراتب ذهن». این مقاله یک مقالهٔ توصیفی ـ تحلیلی است و میتوان از آن بهعنوان یک تمرین یاد کرد. با توجه به تعاریف و بنیانهایی که در مقالات قبل پیریزی کردیم، میتوانیم به این مقاله بهعنوان یک تمرین نگاه کنیم و تلاش کنیم عناوین و مفاهیمی را که در گذشته مورد بررسی قرار دادیم، در این حکایت جستوجو کنیم و در تحلیل خود به کار ببریم. شخصیتهای اصلی داستان عبارتاند از پادشاه، که نقش رهرو و سالک را دارد، و کنیزک، که نمادی از تجربهٔ شکلیِ سالک است. شخصیتهای دیگری نیز مانند مرد زرگر، پیر راهنما یا مرشد، و طبیبان در داستان حضور دارند، اما شخصیتهای فرعی به حساب میآیند. در واقع، اصل ماجرا بر رویاروییِ پادشاه، بهعنوان سالک راه، با یک نماد شکلی استوار است. امیدوارم این حکایت را پیشاپیش مطالعه کرده باشید؛ زیرا هدف ما در اینجا بازخوانی شعر یا پرداختن به نکات ادبی آن نیست. همانطور که گفته شد، هدف ما بررسی نکات معنایی این حکایت بر اساس درسها و مفاهیمی است که در مقالات قبلی مطرح کردهایم. پس پیشنهاد میشود خود شعر را پیشتر یک بار خوانده باشید.
متن مقاله
نگاهی به حکایت پادشاه و کنیزک مثنوی معنوی برابر با مراتب ذهن: پادشاه نماد رهرو یا سالک و کنیزک نماد تجربه شکلی است:
1- توجه به عنصر زمان و مکان برای سالک 2- مشاهده کنیزک به عنوان آبژه یا نماد شکلی 3- درگیر شدن ذهن توهمی با مایه جلب لذت و تحت عنوان یا وجهه عشق و علاقه بدون اشاره به شناخت 4- نمایش طریقه برخوردار شدن در فضای شکلی به صورت خرید با زر 5- برخورداری و تجربه شکلی با تأکید بر موقتی بودن یا گذرا بودن 6- تغییر ویژگی ظاهری آبژه و ناکامی ذهن توهمی در برخوردار شدن 7- استمداد از ذهنهای شکلی یا توهمی دیگر در صورت پزشکان 8- ادعای ذهنهای توهمی بر حل مشکل برای برخورداری از هدیه پادشاه و وعدههای او 9- عدم کارایی ذهن متوهم در علتیابی موضوع و دخالت نابجا تحت عنوان مداوا 10- کنار زدن ذهن توهمی توسط پادشاه یا سالک و رجوع به ذهن ناخودآگاه، شروع حضور قلب 11- برخورداری پادشاه از ذهن ناخودآگاه در عالم خواب و تخیل و دریافتِ بشارتِ حضور راهنما یا مرشد 12- تَمَثُّل ذهن ناخودآگاه بهصورت راهنما در فضای شکلی 13- تأیید و تأکید بر عدم کارایی ذهن توهمی و ایجاد فساد در فضای شکلی 14- نمایش تحلیل عقلانی یا تجربه عقلانی برای سالک جهت بررسی شواهد و مدارک از دادههای شکلی با تأکید بر بیماری روانی یا معناییِ حادث شده برای آبژه که منجر به ایجاد سوژه برای سالک خواهد شد 15- توجه به وضعیت آبژه یا کنیزک که خود درگیر رابطه شکلی با مرد زرگر است 16- توجه به وضعیت مرد زرگر که در بند ذهن توهمی به دنبال برخورداری از ظواهر زندگی است و دارای تحلیل عقلانی نمیباشد و با وعده پادشاه به طمع دریافت هدایا به کاخ یا مسلخ خود میرود 17- تغییر وضعیت ظاهر کنیزک به دلیل معاشرت با مرد زرگر خود سوژه دیگری برای سالک است 18- تغییر وضعیت مرد زرگر با مصرف زهر، توصیه شده توسط راهنما و تأثیر آن در کنیزک 19- توصیف عشق ظاهری یا رنگی و وابستگی آن به ویژگی شکلی که در آن کنیزک به مرد زرگر بیاعتنا و مرد زرگر کشته طمع میشود 20- دریافت پادشاه از سیر خود که با عشق ظاهری شروع میشود و با توجه به عشق راستین پایان مییابد 21- سیر پادشاه، سیر کنیزک، سیر مرد زرگر گرچه به هم مرتبط شده ولی در اصل از هم مجزا است
توضیح مقاله
۱. عنصر زمان و مکان نخستین نکتهای که هنگام ورود به داستان باید بدان توجه کرد، عنصر زمان و مکان برای شخص پادشاه است؛ همان «پنجرهٔ زمان و مکان» که در درسهای پیشین از آن سخن گفتیم. پنجرهٔ زمانی اشاره به زنجیرهٔ اتفاقهایی دارد که برای هر رهرو تعریف میشود و پنجرهٔ مکانی، سطح فکر و اندیشهورزی سالک را نشان میدهد. آنچه از داستان برمیآید این است که پادشاه فردی تازهوارد به مسیر سلوک است؛ کموبیش از چیزهایی باخبر است، مال و اموالی دارد و فرمانرواییای در اطراف خود اداره میکند. این نقش را میتوان برای هر فرد دیگری، از جمله خود ما، نیز در نظر گرفت؛ کسی که در جایگاهی ایستاده، علاقهمند به تمرکز و رویارویی با محیط اطراف خویش است و اکنون با مسئلهٔ تجربهٔ شکلی روبهرو میشود. این نقطه را میتوان آغاز کار سالک در این داستان دانست.
۲. برخورد اتفاقی با نماد شکلی در ادامه میبینیم که پادشاه با کنیزکی ملاقات میکند؛ کنیزک در اینجا آبژه و نماد شکلی است. نکتهٔ مهم این است که این برخورد اتفاقی است؛ پادشاه خود در جستوجوی چنین نمادی نبوده، بلکه با آن روبهرو شده است. از همین رو میتوان حدس زد که نحوهٔ برخورد او بسیار ابتدایی خواهد بود؛ هیچ شناختی در کار نیست، آمادگیای وجود ندارد و همهچیز بهسادگی، صرفاً با دیدن یک آبژه، رخ میدهد؛ همانطور که در درسهای پیش گفتیم، دیدن آبژه بهخودیخود فضایی وهمی برای انسان پدید میآورد که فرد در آن به فعالیت میپردازد.
۳. درگیرشدن ذهن توهمی با میل جلب لذت آنچه در طول داستان دیده میشود این است که پادشاه، هرچند وجههٔ اصلی مسئله جلب لذت است، میکوشد آن را در قامت عشق برای خود تعریف کند. این رفتار اختصاصی به پادشاه ندارد؛ ما نیز غالباً هنگام رویارویی با آبژههای اطراف خود، در فضای وهمی خویش، آنچه را که در اصل جلب لذت است هدف قرار نمیدهیم، بلکه برایش وجهی میسازیم، عنوانی درست میکنیم و جامهای بر تن او میکنیم که چندان برازندهاش نیست؛ سخنانی پرطمطراق اما خالی از معنا، مانند «عاشق شدم، بالاخره آنکه میخواستم را یافتم».
اما آنچه در این میان غایب است، شناخت است. در داستان میبینیم که پادشاه فقط کنیزک را دید و همین دیدن، تمایل شدیدی در او برانگیخت؛ نه گفتوگویی روزها میان آن دو در جریان بود و نه شناختی حاصل شده بود؛ فرد را تنها بهاجمال دیده بود. پس این تمایل را نمیتوان عشق نامید؛ کاربرد واژهٔ عشق در اینجا نادرست است و همین کاربرد نادرست است که در شعر به توجیه گرفته میشود. بنابراین پادشاه گرفتار یک شکل ظاهری شده است، بیآنکه شناختی در کار باشد.
۴. برخورداری از راه خرید نکتهٔ دیگری که باید بدان دقت کرد، شیوهٔ ارتباط پادشاه با کنیزک است: برخورداری او در فضای شکلی، از راه خرید بوده است؛ پول و سکه داده و کنیزک را از صاحب اصلیاش خریده است. این نشان میدهد که پادشاه میخواسته او را بهتمامی مالک شود و به دست آورد.
نکتهٔ دیگر اینکه اصلاً معلوم نیست کنیزک نیز واقعاً خواهان پادشاه بوده باشد. آیا او در آن موقعیت زمانیمکانی قدرت انتخاب داشته که بگوید میخواهم یا نمیخواهم؟ او تنها همچون بردهای جابهجا شده و هیچ نشانهای در دست نیست که او مشتاق این اتفاق بوده باشد؛ چنانکه بعدها روشن میشود کنیزک برخلاف میل خود تن به این پیوند داده است.
۵. تأکید بر موقتیبودن تجربهٔ شکلی راوی داستان بهزودی به موضوعی میپردازد که در بحثهای پیشین نیز مطرح شده بود: آنچه شکلی است، پایدار نمیماند؛ همین ناپایداری، اساس مفهوم «شکلداشتن» است. چون پیشتر محور زمان را بررسی کردهایم، میدانیم که شکلها باقی نمیمانند و تغییر میکنند. پس باید منتظر بمانیم و ببینیم پادشاه، که نه شناختی دارد و نه معیاری جز ظاهر برای انتخاب، در ادامه با چه مشکلی روبهرو میشود.
۶. پژمردگی کنیزک و ناکامی ذهن توهمی پادشاه به کنیزک میرسد، اما کنیزک به دلیلی نامشخص، از همان ابتدا و در همان روزهای نخست، بهتدریج پژمرده میشود و شکل سابق خود را از دست میدهد. اینجا با تغییر ویژگی ظاهری او و ناکامی ذهن توهمی روبهرو میشویم. آنچه پادشاه میخواست، دیدار با شکل بود و میخواست با همان مفاهیم شکلی ارتباط برقرار کند؛ این خود خطای بزرگی است در نگاه سالک، که میپندارد رویارویی با آن شکل، کامیابی بزرگی به همراه خواهد داشت؛ اما بسیار زود درمییابد که آن شکل پایدار نیست و برداشتش نادرست بوده است.
۷. استمداد از ذهنهای شکلی و توهمی دیگر پادشاه، بهجای پذیرش این واقعیت، میکوشد شکل را نگه دارد و از باور خود بگریزد. برای همین به سراغ ذهنها و ابزارهای توهمی دیگری میرود و طبیبان را فرامیخواند. اما در جریان داستان روشن میشود که خود طبیبان نیز اسیر ذهنهای توهمیاند؛ در ظاهر با غرور و ادعاهای بزرگ سخن میگویند، اما در نهایت آشکار میشود که آنان نیز ذهنهایی سطحپایین دارند و از علت واقعی فروپاشی شکلی کنیزک بیخبرند. آنان تنها در پی رضایت پادشاه و دریافت پاداشاند و از آنجا که هیچ شناختی از وضعیت واقعی کنیزک ندارند، با داروهایی که تجویز میکنند، نهتنها مشکل را حل نمیکنند، بلکه با تسریع روند فروپاشی، اوضاع را بدتر میکنند.
۸ و ۹. ادعای ذهن توهمی و ناکارآمدی آن طبیبان بهسبب طمع در پاداش، ادعاهایی بزرگ میکنند، اما در عمل نه اصل موضوع را درمییابند و نه دخالتشان بهجاست.
۱۰. آغاز آگاهی سالک سرانجام در این مرحله، سالک دوباره وارد داستان میشود و درمییابد که آنچه تاکنون تجربه کرده جز وهمی بیش نبوده است. اینجاست که او متوجه میشود باید در خانهٔ دیگری را بزند و باید بهسوی ذهن ناخودآگاه برود؛ باید روندی را در پیش بگیرد که در پی شناخت و مفاهیم باشد؛ همان چیزی که در درسهای پیشین گفتیم با حضور قلب امکانپذیر میشود و به راهنما نیاز دارد؛ کسی که مفاهیم را بیشتر مورد توجه قرار میدهد.
۱۱. دریافت بشارت پادشاه تمام تلاش خود را میکند و در عالم خواب و خیال، بشارتی دریافت میکند مبنی بر اینکه راهنما خواهد آمد. این نیز خود تمثیلی است از تجربهٔ مشترک انسانها: زمانی که از اسباب معمول و توهمی اطراف خود ناامید میشویم، معمولاً بهیاد عاملی بیشکل میافتیم، به سوی او میرویم و از او یاری میخواهیم.
۱۲ و ۱۳. ظهور راهنما ذهن ناخودآگاه در قالب یک راهنما در فضای شکلی تمثل مییابد؛ همان پیری که از دور پیدا میشود و وارد داستان میگردد. راهنما وقتی وارد کار میشود، تأکید میکند که پادشاه با ذهن توهمی به این ماجرا نگریسته و در نتیجه، بهجای حل مشکل، گره آن را محکمتر کرده است. او میگوید باید ابزارها و عوامل ظاهری کنار روند و سالک باید بهسوی شناخت گام بردارد. راهنما، بهجای روشهای مرسوم درمانی، در پی یافتن علت واقعی بیماری کنیزک برمیآید؛ روشن میشود که کنیزک در سیر زمانمکانی دیگری در حرکت بوده است. این نکته نشان میدهد که زنجیرههای زمانی میتوانند از کنار یکدیگر عبور کنند و برای همین است که گاه ناگهان با فردی روبهرو میشویم که شناخت او مستلزم آن است که پنجرهٔ زمانیمکانی ما بهاندازهای گسترده باشد که بتوانیم دریابیم او چگونه زندگی میکند. پیرِ راهنما کسی است که آن زنجیرهها را میشناسد و در گفتوگو با کنیزک، به شیوههای گوناگون او را تشویق میکند که از خاستگاه خود، از چگونگی آشناییاش با پادشاه و از افرادی که پیش از آن با آنان در ارتباط بوده، سخن بگوید. سرانجام راهنما درمییابد که کنیزک درگیر عشقی ظاهری دیگر است: عشق به مرد زرگری در شهر تمثیلی سمرقند.
۱۴. پیشنهاد تحلیل عقلانی حرکت راهنما در این مرحله آن است که تحلیل عقلانی و تجربهٔ عقلانی را برای سالک ممکن میسازد. با تکیه بر شواهد و مدارک، تأکید میکند که این بیماری روحی معنایی پشت خود دارد؛ آبژهای که سالک در پی آن است باید نه از حیث شکل ظاهری، بلکه از حیث معنا برایش اهمیت داشته باشد. راهنما به سالک میآموزد که به ظواهر توجه نکند و بهجای آن، به سوژه بپردازد؛ ببیند هنگام رویارویی با هر پدیده، چه چیزی در او بازتاب مییابد. سالک درمییابد که آن آبژهای که در پیاش بوده، خود دارای سابقه و سیری است؛ چنانکه مرد زرگر نیز برای خود دورهٔ زمانی و مکانی جداگانهای دارد. نباید این عناصر داستان را بدون توجه به زنجیرههای زمانیشان کنار هم قرار داد؛ کار مرشد همین است که این زنجیرهها را روشن میکند.
۱۵. وضعیت مرد زرگر حال به مرد زرگر میپردازیم که خود کنیزک با او در رابطهای شکلی گرفتار است. مرد زرگر سالهاست که با اینکه خانواده و زندگیای در شهر سمرقند دارد، دچار انحراف است و با این کنیزک یا کنیزکهای دیگری در ارتباط است؛ پس زنجیرهٔ او زنجیرهای رو به تباهی است. به دلیل روش نادرست زندگی و ذهن توهمیای که تنها در پی برخورداری از ظواهر است، او نیز سرانجام دچار فروپاشی میشود.
این فروپاشی نباید باعث شود گمان کنیم که ورود او به کاخ پادشاهی و برخوردش با مرشد و راهنما، موجب زیان او شده است؛ زنجیرهٔ حرکتی مرد زرگر، از پیش، رو به فنا و نیستی بود. هرکس دیگری نیز که چنین شیوهٔ زندگیای برگزیند، یعنی کاملاً در ظواهر فرو رود، آنچنان از وضعیت اطراف خود غافل میماند که، به دلیل همان ذهن توهمی سطحپایین و اشتغال دائم به برخورداری از ظواهر زندگی، فاقد هرگونه تحلیل عقلانی میشود. با وعدههای پوچ پادشاه و دریافت هدایا، بدون تأمل بهسوی کاخ میرود؛ اگر داستان به این سو پیش نمیرفت نیز، خود او در مسیری رو به زوال، در جای دیگری از میان میرفت.
۱۶. آشکارشدن نقش مرشد در این مرحله حرکت مرشد کاملاً روشن میشود. به یکباره مرد زرگر را به کاخ فرامیخوانند و به او وعده میدهند که جیبش را از طلا و جواهر پر خواهند کرد. در دیدار با کنیزک نیز مرد زرگر درنمییابد که چرا این کنیزک، که پیشتر میشناخت، اکنون در چنین جایگاهی است و چرا باید با او در این وضعیت در ارتباط باشد؛ اما همهٔ امکانات را در اختیار او میگذارند. اینجاست که سوژهٔ دیگری برای سالک پدید میآید: او درمییابد که خود او نیز به عاملی ظاهری دلبسته و فریفتهٔ ظاهر شده بوده است و درمییابد که، از حیث رفتاری، تا چه اندازه به مرد زرگر شباهت داشته است.
۱۷. سرانجام مرد زرگر آنچه دیر یا زود برای مرد زرگر رقم میخورد، اینجا در قالب مصرف زهر، به توصیهٔ راهنما، نمایان میشود. توجه کنید که این کار را عامل ذهن بیشکل، دیر یا زود، به شکلی برای مرد زرگر رقم میزد؛ چه با زهر، چه با هر شیوهٔ دیگری، و سرانجامش حذفشدن و مرگی حقارتبار بود. اما آنچه در داستان میبینیم این است که مرشد یا راهنما این مرگ را بهگونهای رقم میزند که ثمری نیز داشته باشد: شکل ظاهری مرد زرگر، که مورد توجه کنیزک بود، تغییر میکند تا کنیزک نیز دریابد که شکلهای ظاهری پایدار نمیمانند.
با تدریجیشدن اثر زهر در مرد زرگر و حسرتی که در او پدید میآید، در بخشهای گوناگون شعر شاهد نوحهسرایی او هستیم؛ گویی بهآرامی بیدار میشود و بر خود نفرین میفرستد که شکل ظاهری، بیتوجهی و سبکسریاش او را به کجا رسانده که اینگونه در دام آدمهای اطرافش گرفتار شده، بیآنکه دریابد به قربانگاه میرود، نه به کاخ.
۱۸. اثرگذاری بر کنیزک تغییر وضعیت ظاهری مرد زرگر، بهآرامی کنیزک را نیز از خواب بیدار میکند. در آغاز، ظاهر کنیزک، از دیدنِ دوبارهٔ مرد زرگر، بهبود مییابد؛ اما با پیشرفت اثر زهر و وضعیتی که در زرگر پدید میآید، همان تأثیر نیز در کنیزک بازتاب مییابد.
۱۹. اوج ماجرا: عشق ظاهری و پایان آن در اینجا داستان به اوج خود میرسد: توصیف عشق ظاهری و وابستگی به ویژگیهای شکلی نمایان میشود. کنیزک بهآرامی نسبت به مرد زرگر بیاعتنا میشود و سرانجام مرد زرگر میمیرد؛ زنجیرهٔ حرکتی او به پایان میرسد. از این پس راوی دیگر چندان به کنیزک نمیپردازد، زیرا خود سالک درمییابد که همان کنیزکی که پیشتر رو به پژمردگی میرفت، با دیدن مرد زرگر دوباره طراوت یافت و اکنون که او رخت بربسته، دیگر نسبت به او بیتوجه شده است. این نشان میدهد که کنیزک تنها در پی شکل ظاهری بوده است؛ در هیچجای این ماجرا نشانی از عشق واقعی و شناخت راستین نیست: کنیزک، زرگر را بهسبب ظاهرش میخواهد؛ زرگر، کنیزک را بهسبب ظاهرش میخواهد؛ پادشاه نیز از ابتدا در پی ظاهر او بوده است. درس این بخش آن است که در این ماجرا عشقی وجود ندارد، زیرا عشق واقعی از شناخت برمیخیزد.
۲۰. آگاهی نهایی پادشاه پادشاه در سیر خود دریافتی به دست میآورد: سیری که با عشق ظاهری آغاز شد و به عشق راستین انجامید. در داستان میبینیم که پادشاه بهآرامی اقرار میکند که این عشقهای ظاهری ننگین بودهاند؛ که پایان زندگی مرد زرگر را ننگین یافته و رفتار کنیزک را نیز بسیار فرصتطلبانه و صرفاً برخوردار از ظاهری زودگذر دیده است. عشق واقعی، ملاقات با مفاهیم است. پادشاه با مرشد خود، که تمثیل ذهن ناخودآگاه است، در میان میگذارد که هدف او همواره همان راهنما بوده و اکنون درمییابد که باید در پی او حرکت کند؛ یعنی از این پس، حتی اگر در فضای شکلی نیز فعالیتی داشته باشد، باید محتوا را بیشتر مدنظر قرار دهد.
۲۱. جمعبندی در پایان، سیر پادشاه، سیر کنیزک و سیر مرد زرگر، هرچند در نگاه نخست بههم مرتبط مینمایند، در اصل از یکدیگر جدا هستند و آنچه در این داستان مشاهده میکنیم، برخورد زنجیرههای زمانی است. باز تأکید میکنیم که هدف از این مقاله هرگز تفسیر ادبی شعر نبود؛ هدف آن بود که با تکیه بر دادههای مقالات پیشین، تمرینی انجام دهیم تا بتوانیم در مطالعات آینده، همان تعاریف و مفاهیم را در مطالعهٔ خود به کار گیریم و مورد بررسی قرار دهیم. خدانگهدار