مقدمه
دربان: به برنامهی هفتم از فصل سوم خوش آمدید. پیش از آنکه برنامه را طبق روال معمول پیش ببریم، مقدمهای کوتاه بگویم دربارهی شیوهای که در چهار جلسهی پیشِ رو با آن روبهرو خواهیم بود. طبق نظر معلمانمان، در این چهار جلسهی باقیمانده، مهمانِ آنها خواهیم بود؛ خبرِ بدی نیست، آنها از ما میزبانی خواهند کرد و این جلسات را به نتیجهگیری و گفتوگو دربارهی مفاهیمِ بنیادی اختصاص خواهیم داد. امیدوارم این جمعبندیها، آنطور که وعده دادهاند، ما را در درجهای تازه از فهم و درک قرار دهد و برای ادامهی مؤثرترِ زندگی آمادهمان کند. اکنون حرکت میکنیم؛ با من بیایید.
سخن معلم
سلام بر شما، خوش آمدید. اجازه دهید بهعنوان نخستین معلم در این بخشِ پایانی، ابراز خوشحالی و رضایت کنم؛ به جایی رسیدهاید که میتوانم با شما سخن بگویم. مراحلِ اولیه را طی کردهاید، جلساتِ گوناگونی را با معلمانِ متفاوت گذراندهاید. من معلمی در این درجهام که دربارهی مسائلِ بنیادی سخن میگویم و میخواهم دربارهی «بودن» با شما سخن بگویم. میخواهم بدانم شما بهعنوان یک انسان، چگونه بودنی دارید؟ باشندگیِ شما چگونه است؟ چه هستیای دارید، چگونه هستید؟ و غیر از شما، دیگران چگونهاند؟
میتوانیم بگوییم دو گونه بودن وجود دارد: بودن در خود، و بودن برای خود [1]. بهعنوان مثالی نخستین، بودنِ اشیا را «بودن در خود» میدانیم، اما برای انسان، بودنِ دیگری در نظر گرفته شده که آن را «بودن برای خود» مینامیم. میخواهیم این دو موضوع را در این جلسه بررسی کنیم. بودن در خود یعنی چه، بودن برای خود یعنی چه، و تفاوتشان در چیست؟
خودتان را بهعنوان انسانی در نظر بگیرید که به شیئی مینگرد، با آن ارتباط برقرار میکند؛ در این لحظه دچار «وجد» میشوید ـ یعنی همان دریافتِ معنا ـ و وجود در شما تجلی مییابد؛ شما واجدِ وجود میشوید. اما آنچه روبهروی شماست و میخواهید بشناسیدش، آن شیء چیست؟ او «موجود» میشود، از نظرِ شما؛ یعنی عاملی است که در ایجادِ آن وجد در شما نقش دارد. حال، بین شما و آن شیء، کدامیک در رتبهی بالاتری قرار میگیرد؟ کدامیک دچار پدیدهی وجود شده؟ شما هستید که دچار این موضوع شدید. پس اگر بخواهیم دربارهی وجود سخن بگوییم، شما واجدِ آنید؛ اما اشیا وجود ندارند، چرا؟ چون دچار وجد نمیشوند. شما هستید که دچار وجد میشوید و اشیا را موجود میبینید، موجود درک میکنید.
اما چرا برای انسان گفتیم بودنی دارد که برای خود اوست؟ چون هر انسانی وقتی دچار وجد میشود، برای خودش فضایی در ذهن میسازد که فقط و ویژهی همان انسان است؛ پس هر انسانی وقتی دچار وجد میشود، شناساییِ متعلق به خودش را انجام میدهد و انسانِ مجاورش در همان میدان قرار نمیگیرد. یعنی این دو، هرچند به یک منظره و یک شیء مینگرند، اما وقتی فعلِ وجود رخ میدهد، بودنشان یکسان نیست، چون شناساییشان با هم یکسان نیست. اما اشیا چه؟ آنها دچار وجد نمیشوند، پس در خود وجود دارند، هستیِ خود را در خود مییابند. این دو موضوع را باید در نظر بگیرید؛ یعنی اگر روبهروی خود کوهی را در نظر بگیرید، بهعنوان یک شیء، آیا او دچار وجد میشود؟ آیا شناسایی میکند؟ نه؛ پس او هستِ در خود است، دچار وجد نمیشود. اما من چه؟ من که روبهرویش قرار میگیرم، دچار ادراک میشوم، شناساییاش میکنم و در فضای ذهن، فضایی از شناسایی میسازم که متعلق به خودم است؛ پس بودنِ من برای من است، و هیچکس دیگری در این موضوع با من مشترک نخواهد بود. بودنِ هر کس ویژهی خود اوست، برای خودش، متعلق به خودش.
اما «عدم» امری نسبی است، تعریفی ساده دارد: وقتی میگوییم عدم، یعنی انسان نسبت به چیزی وجد ندارد. فرض کنید بهعنوان انسانی به اطراف مینگرید و دچار وجد نمیشوید؛ در این صورت آن فضایی که شما را احاطه کرده، از نظرِ شما عدمی است؛ چون شما را دچار وجد نکرده، دریافتی نداشتهاید، شناسایی نکردهاید. نکتهای بگویم: ممکن است اشیا باشند، اما شما نسبت به آنها وجد نکنید، درحالیکه کسی دیگر در کنارتان دچار همان وجد شود؛ برای شما آن وضعیت، عدم است، اما برای کسِ کناریتان عدم نیست. حتماً در سخنانتان گفتهاید که فلانی حضور دارد، فلانی حاضر است، اما وقتی میخواهید نفی کنید، میگویید «عدمِ حضور»؛ یعنی من وجد نمیکنم حضورش را، انگار او غایب است.
وجدِ انسان از کجا آغاز شد؟ از تجربه آغاز شد؛ سادهترین و پایهایترین تجربه، تجربهی حسی است؛ یعنی وقتی با حواسی که دارید روبهروی اشیا قرار میگیرید، دچار وجد میشوید و مراحلِ اولیهی وجد را طی میکنید. اعلامِ حضور میکنید، میبینید شیئی روبهرویتان قرار گرفته، بر ذهنتان تأثیر میگذارد، و سپس بهسمتِ مراحلِ بالاتر میروید، تا در بالاترین حالت دچارِ فهم و ادراک شوید. علمی که بهدست میآورید، «دانشِ حضوری» است؛ یعنی روبهرویتان شیء هست، بیواسطه، با استفاده از امکاناتی که دارید، نگاه میکنید، تجربه میکنید، و ممکن است این تجربه را تکرار کنید و پیوسته سطحِ درکتان را بالا ببرید؛ این میشود «تجربهی پایه».
دوستی از من پرسید که دربارهی بودن در خود و بودن برای خود کمی بیشتر توضیح دهم؛ پرسید حیوانات و گیاهان چه وضعیتی دارند، مگر آنها هم وضعیتی غیر از سنگ و کوه ندارند؟ درست است، اما هدفِ این جلسه بحث دربارهی «بودن» است؛ من گوشهای ایستادهام و میگویم آن کوه هست، آن درخت هست، آن دریاچه هست یا آن انسان هست. این را دقت کنید: این شمایید، یعنی انسان، که دارید اعلام میکنید چیزی هست؛ پس شما واجدید، شما اعلامِ وجودِ یک شیء را کردهاید. انگار اگر شما نبودید، اصلاً چنین اخباری، چنین شناساییای، چنین اعلامِ نظری، انجام نمیشد. بنابراین وقتی میگوییم درختی هست، من دارم میگویم درخت هست؛ اما آیا خودِ درخت هم با ما، یا با درختهای دیگر، ارتباط برقرار کرده؟ مطالعاتِ ما، بهعنوان کسی که مصدرِ اعلامِ وجود است، به نتایجی رسیدهاند که بله، گیاهان هم با یکدیگر ارتباط دارند؛ یعنی بهشکلی اعلامِ وجود میکنند، اعلام میکنند «من تو را دیدهام، ای درخت بغلدستِ من». در حیواناتِ هم چنین مواردی میبینید.
اما تکیهی ما بر این است: آنکه میآید و اعلام میکند این شیء هست، این درخت هست، این رودخانه هست، این کوه هست، این انسانها هستند، خودِ انسان است. پس میگوییم انسانها وجود دارند، از نظرِ خودشان، و دیگران را موجود میبینند. اگر بخواهیم پا را فراتر بگذاریم و بپرسیم آیا بقیهی موجودات هم وجدی دارند، این بحثی دیگر است، بسیار دشوار؛ باید آنقدر پیشرفت کرده باشید که بتوانید وارد دنیای گیاهان شوید، مانند آنها زندگی کنید و وجد داشته باشید، و آنگاه این مسائل را با هم مقایسه کنید. ظاهراً کسانی بودند که چنین ادعایی کردند؛ همان که در شعر آمده: «از جمادی مُردم و نامی شدم، وز نما مُردم ز حیوان سر زدم، مُردم از حیوانی و آدم شدم.»
بسیار سپاسگزارم از این پرسش. حال بگذارید این موضوع را از زاویهای دیگر ببینیم: انسانی را در کنارِ انسانی دیگر قرار دهیم. گفتیم شما میگویید انسانی اینجاست، پس شما در مرحلهی اعلامِ وجود قرار دارید، دارید وجد میکنید، ادراک میکنید، او را میبینید و میخواهید بشناسیدش؛ پس آن انسان برایتان «موجود» میشود. حال چه بودنی را میخواهید به او نسبت دهید در برابرِ خودتان؟ میگویید او فعلاً «بودن در خود» دارد، یعنی روبهرویتان قرار گرفته بیآنکه فعلوانفعالی از او دیده باشید، همینطور ایستاده روبهرویتان؛ در این مرحله، او بودن در خود دارد. یعنی فرض ما بر این است که فعلاً وجدِ او را در نظر نگیریم که او دربارهی من چه فکری میکند؛ فعلاً فقط من را در نظر بگیرید. من بهعنوان انسانی دارم به او نگاه میکنم، اعلام میکنم او موجود است، من دچار وجد شدهام، دارم میبینمش، شناساییاش کردهام؛ اما از نظرِ من چه بودنی دارد؟ بودن در خود.
اما در ادامه، چه چیز باعث میشود بگویم او هم برای خودش زندگی میکند؟ یعنی از رأیِ نخستینِ خود جلوتر بروم؛ آن چیست؟ زبان. زبان عاملی است که پُلِ ارتباطی میانِ من و انسانِ دیگر میشود. اگر زبان وجود نداشته باشد، آیا طرفِ مقابل از وجدِ من باخبر میشود؟ نه؛ پس گویی من هم برای او یک شیء هستم، من هم گویی در بودنی در خود بهسر میبرم. چه زمانی انسانها میتوانند به مرحلهای برسند که هر دو روبهروی هم قرار بگیرند و هر دو بودنی برای خود داشته باشند؟ زبان یعنی اینکه باید بتوانند به روشی، انتقالِ معنا انجام دهند؛ در آن صورت، وقتی من از دانشِ خودم، از دانستههایم و از وجدی که کردهام، برای او در قالبِ زبان سخن میگویم، او میبیند من دارم اعلامِ نظر میکنم، و من هم میبینم او در حالِ اعلامِ نظر است. پس هر دویمان اکنون ویژگیِ «بودن برای خود» را داریم؛ تأکید میکنم «برای خود»، به این جهت که وقتی دانشمان را مبادله میکنیم، میبینیم صحنهای مشترک را او طوری توصیف میکند که عینِ توصیفِ من نیست؛ پس او دنیای خود را دارد، وجدِ خود را دارد، بودنی برای خود دارد، و من نیز بودنی برای خود دارم. اینجاست که وقتی من و او در کنارِ هم قرار میگیریم، بر پایهی بودنهایبرایخودمان، دچار زندگیِ مشترکی میشویم؛ ممکن است اتفاقهایی بیفتد، مثلاً دچار تضاد شویم؛ صحنهای مشترک را من بهگونهای درک کردهام، اما او اعلام میکند که برداشتش با من بسیار متفاوت است.
این پاسخی بود برای دوستی که پرسیده بود نسبتِ انسان به انسان چگونه است، رفاقت و دوستی به چه معناست؟ بدیهی است وقتی اعلامِ نظرهای نزدیک به هم رخ میدهد و دنیای من و بودنِ من شباهتِ زیادی با بودنِ او پیدا میکند، راهی پدید میآید برای اینکه گفتوگویی در حالتِ مدارا شکل بگیرد.
امیدوارم این توضیحات، هرچند مقدماتی، به کارتان بیاید. خوشحالم که در خدمتتان بودم و دربارهی «بودن»، «بودن در خود» و «بودن برای خود» سخن گفتیم. بهعنوان جملاتِ پایانی، چند نکته را با شما در میان میگذارم: بهنظرتان نمیرسد که آن آقای توماس مور، در فیلمِ «مردی برای تمام فصول» که موضوعِ نخستین ملاقاتمان در این فصل بود، میتواند نمایشی باشد از «بودن برای خود»؟ یعنی سطحِ ادراکش، سطحِ برداشتش از رویدادهای پیرامونش را با آدمهای اطرافش مقایسه کنید؛ چهقدر فاصله دارد؟ بسیار زیاد؛ گویی دلمان میخواهد بگوییم بقیه، اشیاییاند که چیزی برای گفتن ندارند.
در فیلمِ «یک تکه نان»، آن سربازی که همه او را فردی بیارزش میپنداشتند، سطحِ بودنش، بودنبرایخودش، جهانبینیای که برای خود داشت، درک و وجدی که داشت و در اعمالش هم دیده میشد، با بقیه قابلِ قیاس نبود؛ فاصلهای بسیار داشت. در فیلمِ «رنگ خدا»، آیا ندیدید آن کودکِ نابینا را که نسبت به دیگران گویی نقصی داشت و اتفاقاً بقیه او را بهحساب نمیآوردند؛ آیا سطحِ کوشش او برای درک، برای اینکه بودنبرایخودش مؤثرتر باشد، نسبت به همگنانش و بسیاری از آدمهای آنجا وضعیتِ بهتری نداشت؟ در فیلمِ «خانهی دوست کجاست؟» هم که دیدید، با اینکه بهنظر میرسید در آغازِ زندگیِ خود است، آیا درک و فهمِ بالاتری نسبت به بسیاری از اطرافیانش نداشت؟
ما «بودن برای خود» را اینگونه تعریف میکنیم: ایجادِ فضایی ذهنی، ویژهی خودِ فرد، که قابلِ قیاس با دیگران باشد؛ پس آنها که در سطحِ پایینتری قرار میگیرند، گویی جزوِ اشیائند، شاید حتی پایینتر از درختها. خداحافظِ شما باشد.
پینوشت: [1] تعریف معلم از «بودن در خود» و «بودن برای خود» با آنچه که فیلسوف اگزیستانسیالیسم آقای ژان-پل سارتر تعریف کرده است، کمی متفاوت است.
[2] شما را دعوت میکنیم فیلم سینمایی «جاناتان مرغ دریایی» را تماشا کنید.