مقاله 12: ذهن شکلی و بحران هویت

برای ارائهٔ مقالهٔ دوازدهم با عنوان «ذهن شکلی و بحران هویت» در خدمت شما هستم. اگر بخواهم برداشت کلی خودم را از این مقاله ارائه کنم، باید ابتدا به مسئلهٔ هویت و معنای آن اشاره کنم. هویت به معنای «آنچه که هست»، یعنی آن چیزی که وجود دارد، و از نظر ما بیانگر محل استقرار و تعریفی است که هر انسان نسبت به وضعیتی که در آن قرار گرفته، از خود دارد. تأکید این مقاله بر این است که اگر فردی در ذهن شکلیِ خودش متوقف شود و بخواهد هویت خود را بر اساس آن تعریف و بیان کند، قطعاً با مشکل روبه‌رو خواهد شد. چراکه در دنیای شکلی، یعنی جهان مادی و فیزیکی، شکل‌ها همواره در معرض فروریزش و ویران‌شدن قرار دارند و دوباره شکل‌های جدیدی پدیدار می‌شوند. برای مثال، وقتی به فصل بهار نزدیک می‌شویم، تغییر شکل بزرگی در محیط اطراف ما اتفاق می‌افتد. زمینی که در فصل زمستان خاکستری و یخ‌زده بوده، با نزدیک‌شدن به بهار دوباره رنگ می‌گیرد؛ گل‌ها ظاهر می‌شوند، درختان جان می‌گیرند و طبیعت چهرهٔ تازه‌ای پیدا می‌کند. این تغییر را می‌توان به‌عنوان نوعی بازنمایی شکل در نظر گرفت. اما فصل بهار نیز باقی نمی‌ماند. پس از مدتی، تغییرات دیگری در این شکل اتفاق می‌افتد. گلزارها و مرغزارها و جنگل‌هایی که در بهار سرسبز و شکوفه‌باران بودند، به‌تدریج تغییر می‌کنند، رنگ‌ها عوض می‌شوند و شکل‌های دیگری پدیدار می‌شوند.

تأکید این مقاله بر این است که انسان نیز در تعریف «آنچه که هست»، هم در مورد جهان پیرامون خود و هم در مورد خودش، با مشکل روبه‌رو می‌شود. اگر انسان به مراحل مختلف زندگی خودش نگاه کند، دوران کودکی، نوجوانی و جوانی را می‌بیند و متوجه می‌شود که در هر مرحله، اتفاق‌های کوچک و بزرگی برای او رخ داده است. بروز این اتفاق‌ها می‌تواند گاه تغییرات جزئی و گاه تغییرات بسیار بزرگی در تعریف «آنچه که هست» و در تعریفی که از وضعیت انسان شکل می‌گیرد، به‌وجود بیاورد.

متن مقاله

ذهن شکلی و بحران هویت: ذهن شکلی با ابزار جلب لذت و دفع ضرر به عنوان یادواره‌ی مرحله‌ی تأیید اثباتی و نفی در هدایت تکوینی، با دنیای شکلی و دنیای حضور دیگر ذهن‌­ها، وارد تعامل می‌­گردد، اثر می‌­گذارد و اثر می‌­پذیرد. در هر مرحله حالت انسی و عادتی در ذهن شکلی رخ می‌­دهد ولی تجربه­‌های جدید، حالت انسی و عادتی قبلی را تغییر می‌­دهد و ذهن شکلی، اشکال جدیدی را به خود می‌­پذیرد. این جابجایی تکراری در حالت انسی و عادتی و عدم استقرار و آرامش، ذهن شکلی آدمی را وارد بحران هویت می‌­نماید. ذهن شکلی آدمی در این مرحله با توجه به تجربه‌ی قبلی، یعنی وابستگی صرف به شکل و عدم دستیابی به قرار و سکون یا آرامش، به دنبال هویت خود می‌­گردد. آدمی می‌گوید من چیستم؟ چرا با دنیای شکلی به آرامش و استقرار و آشنایی نمی­‌رسم؟ این التهاب، ذهن شکلی را دچار الهام می‌کند. در این حال انسان اصالت شکلی خود را انکار می­‌کند. توانمندی فطریِ ذهن او را به مسیر تجربه تحلیلی و خلق و استخراج معنا می‌­برد. این تلاش در جهت جستجوی هویت، انسان را در مسیر خودشناسی قرار خواهد داد.

توضیح مقاله

در مقالات پیشین درباره هدایت تکوینی صحبت کردیم و اینکه انسان دچار الهام می‌شود، همه انسان‌ها این موضوع را تجربه کرده‌اند و در آن (مکانیسم) هدایت، با دیدن شکل‌ها، معانی را به دست می‌آورند. نکته جالبی که در آغاز این مقاله مطرح شده، نشان‌دهنده تقلیل ارزش همان هدایت تکوینی است. می‌گوید انسان‌ها وقتی از تفکر فاصله می‌گیرند، کمتر به آن هدایت تکوینی توجه می‌کنند؛ یعنی توجه به معانی را تقلیل می‌دهند به مسئله جلب لذت و دفع ضرر. یعنی برای توجیه آنچه در اطرافشان می‌گذرد و برای تعریف کردن آن، از ابزاری تحت عنوان «جلب لذت و دفع ضرر» استفاده می‌کنند. چرا آن کار را انجام می‌دهی؟ چون لذت‌بخش است. چرا انجام نمی‌دهی؟ چون فلان ضرر را برایم دارد. جالب اینجاست که مقاله واژه «یادواره» را به کار برده؛ یعنی آنچه تحت عنوان تأیید اثباتی و انکاری در هدایت تکوینی وجود داشت و راهنمایی اولیه بود، بر اثر بی‌توجهی انسان، به یک مسئله دم‌دستی به نام جلب لذت و دفع ضرر تقلیل پیدا می‌کند.

در این دنیای شکلی شما در حال تعامل هستید؛ اثر می‌گیرید و اثر می‌گذارید؛ یعنی در چنین فضایی دچار دریافت و تأثیرگذاری بر اطراف خود می‌شوید. نکته دیگری هم اینجا مطرح شده که می‌گوید در هر مرحله، حالتی از انس و عادت در ذهن (منظور در ذهن شکلی) به وجود می‌آید. این نیز می‌تواند یکی از نکات مهمی باشد که باید به آن فکر کرد، چراکه با مسئله هویت پیوند دارد. یعنی شما تا مدتی مشخص، به آنچه در اطرافتان وجود دارد و به آن توجه کرده‌اید (آنچه به عنوان شکل، به عنوان روابط شکلی وجود دارد) رضایت می‌دهید، آن را می‌پذیرید، تن در می‌دهید و به آن عادت می‌کنید. نکته مهم این است که در اینجا تحلیلی وجود ندارد؛ تفکر معنای خاصی ندارد. همان‌طور که در ابتدای مقاله گفتم، اگر از کسی بپرسید تعریفی که از رفتارهای خود یا دیگران دارید، یا کارهایی که انجام می‌دهید، بر چه اساسی است، می‌گوید موضوعی است که برایمان جذاب و لذت‌بخش است، یا دوست نداریم فلان کار را انجام دهیم چون برایمان ضرر دارد. می‌گویم ماندن در این حالت، حالتی عادتی است، توجیه دارد اما تحلیل (عقلانی) ندارد.

برای اینکه این موضوع بهتر روشن شود، اشاره‌ای هم به داستان ماهیانی داریم که در برکه‌ای زندگی می‌کردند [1]. عده‌ای از این ماهیان عمر بیشتری در آن برکه داشتند و از وجود چند بچه‌ماهی هم در آن برکه سخن گفته می‌شود؛ می‌تواند تمثیلی باشد بر همین وضعیتی که مطرح شد. ماهیان صبح بیدار می‌شوند، در بخشی از برکه که تلاطم آب کمتری دارد حرکت می‌کنند، تغذیه می‌کنند و بدین‌سان روزگار می‌گذرانند. اما نکته جالب اینجاست که ماهی کوچکی در آنجا پرسشی مطرح می‌کند: چرا هر روز باید همین کار را بکنیم؟ به دنبال چه می‌گردیم؟ چرا هرگز به آن‌طرف‌تر نرفته‌ایم تا ببینیم چه خبر است؟ آیا تمام زندگی همین چرخش تکراری در این برکه است؟

همین کلمات «چرا»، «چگونه» و «چیستی»، یا همان بحث کمیت در برابر کیفیت، می‌تواند نکته مهمی باشد. پاسخی که بزرگ‌ترها در آن داستان تمثیلی می‌دهند نیز جالب است: می‌گویند همیشه همین‌گونه بوده، پدران ما همین‌گونه زندگی کرده‌اند، به ما گفته‌اند باید این کار را انجام دهیم. می‌بینید که عادتی وجود دارد، انسی وجود دارد، اما دلیل و تحلیلی وجود ندارد.

به نظرم آن داستان می‌تواند به فضای این مقاله کمک کند؛ اما تجربه‌های جدید، آن حالت انس و عادت پیشین را تغییر می‌دهند؛ همان ماجرایی که در زندگی هر فرد رخ می‌دهد. یعنی شما تجربه‌ای جدید از سر می‌گذرانید؛ برای مثال، تا زمانی که به مدرسه نرفته‌اید، در خانه زندگی می‌کنید، مجموعه‌ای از تعاریف و هویت ــ یعنی محل استقرار، محل پذیرش ــ برای مجموعه اتفاق‌هایی که هر روز باید با آن‌ها روبه‌رو شوید مطرح می‌کنید. اما جای دیگری، وقتی وارد فضای مدرسه و آن محیط اجتماعی، هرچند کوچک یا بزرگ، می‌شوید، می‌بینید باید مجموعه‌ای از تعریف‌های جدید را مطرح کنید.

اینجا هم می‌تواند جالب باشد که بسیاری از کودکان برای رفتن به مدرسه دچار مشکل می‌شوند. چرا؟ چون دچار مشکل هویتی می‌شوند: چرا باید کنار پدر و مادرم نباشم؟ اینجا که به من خوش می‌گذرد، اینجا که آب و غذا و همه شرایط وجود دارد؛ چرا باید از پدر و مادرم که محل انس و الفت من هستند جدا شوم؟ و هرچقدر هم برایشان توضیح دهید که آنجا با کودکان دیگری آشنا می‌شوید، باید درس بخوانید، باید علم بیاموزید، باید شرایط جدیدی را بپذیرید، بسیاری از کودکان دچار بحران می‌شوند ــ واژه «بحران» را در این مقاله نیز داشتیم ــ یعنی آن هویت جدید برایشان قابل‌قبول به نظر نمی‌رسد؛ ترسی وجود دارد، وحشتی وجود دارد که اگر این هویت را از دست بدهم، هویت بعدی چیست؟

می‌بینید که این مثال می‌تواند در ذهن شما به‌خوبی بنشیند، چون خودتان این موضوع را تجربه کرده‌اید. پس می‌بینیم که ذهن شکلی ما ناچار است شکل‌های جدیدی را بپذیرد. این حالتی که توضیح دادم ــ یعنی حالت انس و عادت و عرف، و نبود استقرار و آرامش طولانی‌مدت ــ حالتی تکرارشونده است. مثال مدرسه بود، اما حتی وقتی می‌خواستید از ابتدایی به راهنمایی، از راهنمایی به دبیرستان، و از دبیرستان به دانشگاه بروید نیز می‌بینید همان حالت اضطراب، بی‌آرامشی و بازتعریف نقطه استقرار وجود دارد.

پس می‌توانیم بگوییم هویت همان تعریفی است که شما از شرایط شکلی اطراف خود دارید؛ و بحث جلب لذت و دفع ضرر تنها تأکیدی است بر توجیه اینکه چرا آن محل استقرار را پذیرفته‌اید و به آن عادت کرده‌اید. اکنون بحران شما تقریباً روشن شده است: به این برمی‌گردد که بالاخره محل استقرارم کجاست؟ اگر خانه خوب است، پس چرا باید به مدرسه بروم؟ چرا مدرسه باید به دانشگاه تبدیل شود؟ چرا باید ازدواج کنم؟ چرا باید بچه‌دار شوم؟ چون هر یک از این‌ها محل استقرار را تغییر می‌دهند؛ یعنی شما باید شکل‌های جدیدی را در زندگی خود بپذیرید.

پس در مقاله می‌بینیم که ذهن شکلی آدمی در این مرحله، با توجه به تجربه پیشین ــ یعنی وابستگی صِرف به شکل ــ و اینکه به قرار و سکون و آرامشی دست نمی‌یابد، باید به دنبال هویتی بگردد؛ باید بگوید من کیستم، چرا هرگز با دنیای شکلی اطرافم به آرامش و استقرار طولانی‌مدت نمی‌رسم، مشکل کجاست که مرتب باید این تعریف‌ها را عوض کنم، چرا تعریف قابل‌قبولی برای خود نمی‌یابم که دچار اضطراب و نگرانی نشوم. به این حالت «التهاب» می‌گوییم؛ این التهاب ذهنی برای همه ما پدید آمده، اما چون به آن توجه دقیق و عمیقی نمی‌کنیم، فقط در پی تسکین آن هستیم؛ یعنی به سمت تحلیل کردن، بررسی کردن و وارد شدن به فضای تفکر نمی‌رویم. به‌خصوص واژه «الهام»، یعنی خودمان را در شرایطی قرار دهیم که از آن بخش ناخودآگاه، کمکی به ما برسد؛ درخواست کنیم، پیگیری کنیم، پرسش بپرسیم و بتوانیم به مراحلی نزدیک شویم که میزان این التهاب کم شود و بتوانیم آرامشی قابل‌قبول به دست آوریم.

در این حال، انسان اصالت شکلی خود را انکار می‌کند؛ یعنی کسی که رفت، نشست و فکر کرد، درمی‌یابد که اصلاً راه را اشتباه رفته است؛ شکل هیچ اصالتی ندارد. شکل پدید می‌آید و فرو می‌ریزد. وقتی این را بپذیرم، دیگر راه را اشتباه نمی‌روم که بخواهم اصالت خود را از شکل به دست آورم؛ بلکه می‌بینید توانمندی فطری او را به مسیر تجربه تحلیلی می‌برد: خلق و استخراج معنا و دریافت وحی؛ یعنی الهام باید در او رخ دهد.

اگر هر یک از ما از هم‌اکنون این تلاش را به خرج دهیم، یعنی بپذیریم که این دنیای شکلی و مراحلی که در ما در حال وقوع است، باید مرا به سمتی ببرد که هویت خود را در اَشکال تعریف نکنم و در آنجا باقی نمانم، حتی اگر بخواهم چنین اشتباهی را مرتکب شوم، همین دنیای شکلی مرا وادار می‌کند که باز خود را بازتعریف کنم. در این بازتعریف کردن مشکلی نیست؛ من می‌توانم خودم را بازتعریف کنم، اما این بازتعریف، اگر نقطه مرکزی و نقطه استقراری در آن تعریف نشده باشد، مرا دچار پراکندگی رفتاری خواهد کرد؛ یعنی در آن صورت نمی‌توانم مسیر مشخصی را در زندگی طی کنم. این طوفان‌های تغییر شکل محیطی، گاه چنان مرا تکان خواهد داد که مسیرهایی را دوباره طی خواهم کرد که این مسیرها نمی‌توانند مرا به نقطه آرامش برسانند.

مگر اینکه، طبق آنچه تعریف کردیم، باید به سمت خودشناسی برویم، باید محل استقرار را در مفاهیم، در موضوعات انتزاعی، بجوییم؛ یعنی در نهایت تعریفی از خودم داشته باشم که تعریفی بنیادین باشد. در دنیای شکلی، اینجا فقط دنیای تمثیل‌هاست؛ یعنی با دیدن این تمثیل‌ها باید بهانه‌ای برای رفتن به دنیای انتزاعی به دست بیاورم و در آنجا باید مفاهیم را جست‌وجو کنم؛ هرچه به مفاهیم عمق بیشتری بدهم، همان‌قدر بیشتر آن استقرار و آن آرامش را تجربه خواهم کرد.

امیدوارم با این توضیح و تشریحی که ارائه شد، کمکی کرده باشیم که شما نیز بتوانید با پرداختن به مفاهیم و دوری از یک زندگی صرفاً شکلی، به آرامش بهتر و زندگی باکیفیت‌تری دست پیدا کنید.

پی‌نوشت: [1] ماهی سیاه کوچولو اثر صمد بهرنگی