مقدمه
دربان: به نام خدا، «خانهی دوست کجاست؟» عنوانِ برنامهی تازهی ماست؛ برنامهی پنجم از فصل سوم. خوشحالم که باز در خدمتِ شما هستم. باید بگویم در این مدت بارها به این عنوانها اندیشیدم تا بهانهای بیابم برای ارتباط با معلمها، بهانهای که بتوانم آنها را دعوت کنم در کنارمان قرار گیرند؛ کارِ بسیار دشواری است، یا بهتر بگویم دشوارتر شده. با اینهمه خوشحالم که خبرِ این برنامهی تازه را بدهم؛ سخن را کوتاه میکنم تا معلممان حاضر شود و به ما بگوید خانهی دوست کجاست.
سخن معلم
دوستِ من، سلام. دعوتِ شما برایم بسیار مغتنم است و خوشحالم در اینباره با هم سخن بگوییم. میدانم طبق برنامهای که در این فصل داشتهاید، بازهم فیلمی را بهانه کردهاید؛ اینبار فیلمِ «خانهی دوست کجاست؟».
در فضای این فیلم با موضوعی بسیط و ساده روبهرو میشوید؛ برخوردی ساده با موضوعی که خود بسیار فراخ و گسترده است: دوستداشتن. پسرکی را در این فیلم میبینید که این مفهوم را به سادهترین شکلِ ممکن عرضه میکند. در سراسر فیلم نمیبینید که به شیوهی مرسوم نشان دهند دو یا سه نفر رفتوآمدِ زیادی با هم دارند و رابطهای نزدیک را پررنگ کنند تا بگویند این افراد با هم رفاقت و دوستی دارند؛ نکتهی جالب این است که فیلم یک رابطهی یکطرفهی بسیار ساده را روایت میکند.
میخواهم به این نکته دقت کنید که برداشتِ این پسرک از دوستداشتن بسیار ساده است، پیچیده نیست، بهانهی بزرگی نمیخواهد؛ او دوست دارد که همشاگردیاش دچار مشکل نشود، مثلاً معلم تنبیهش نکند، از مدرسه و کلاس اخراجش نکند. دیدنِ گریهی همشاگردیاش که پشتِ یک میز نشستهاند، برایش تحملناپذیر است؛ میبینید؟ جملهها، جملههایی سادهاند، پیچیده نیستند. تمامِ کوششی که او در این داستان بهکار میبندد، وفاداری به سادگی و بیآلایشی است؛ دلیلِ پیچیدهای لازم ندارد تا بخواهد جلوی تنبیهشدنِ دوستش را بگیرد. بارها فاصلهی میانِ روستای خود و روستای همسایه را میپیماید، دنبالِ خانهای میگردد که هیچ آدرسِ دقیقی از آن ندارد، اطرافیانی هم نیستند که کمکِ مؤثری به او کنند، کسی هم تشویقش نمیکند.
بلکه میبینید کسانی که با او در ارتباطاند، به شکلهای گوناگون جلوی این کار را میگیرند، اما او میایستد و با همان سادگیِ همیشگی در پیِ این است که دفترچهی دوستش را به او برساند تا او بتواند مشقِ شب را انجام دهد. در پایانِ داستان هم میبینید سادهترین راهِ ممکن را برمیگزیند: خودش دو مشق مینویسد، بیدار میماند و این دشواری را تحمل میکند؛ و فردا، درست در لحظهای که آن اتفاقِ دردناک باید رخ دهد، حضورِ او مانعش میشود و آن لبخند و رضایتی که بر چهرهی هر دو مینشیند را میبینید.
آیا میخواهید بگویید این پسرک بارها دربارهی مفهومِ دوستداشتن مطالعه کرده، اندیشیده؟ آیا میخواهید بگویید اطرافیانش به او آموزش داده بودند؟ برعکس، در فیلم میبینیم آموزشِ خاصی به او داده نشده؛ حتی در صحنهای که با پدربزرگش روبهرو میشود، مفهومی ضدِ مدارا و ضدِ پرورش میبینید. دقت کنید: فضا، فضای تعلیمِ دوستداشتن نیست؛ گویی چیزی است آنقدر ساده و پیشپاافتاده که کسی به آن دقتِ خاصی نمیکند، اما این پسرک، بیآنکه پژوهش یا تربیتی خاص در این باب دیده باشد، از آن برخوردار است و بر همان اساس عمل میکند؛ و مفاهیمی چون پیگیری، کوشش، ناامیدنشدن، مبارزه و رسیدن به هدف را در فیلم میبینید.
میخواهم از این فیلم چه چیزی استخراج کنم؟ باید به مفاهیمی بازگردیم که پیشتر بررسی کردهایم. طبق آن درسها، انسانها در بخشِ ذهنِ توهمی زندگی میکنند و در کنارشان، با فاصلهای معنادار، ذهنِ بیشکل وجود دارد. از سوی ذهنِ بیشکل، وحی و الهام صورت میگیرد؛ از همان کودکی، بیآنکه کسی نکتهی خاصی به ما بیاموزد، با این مفاهیم به شکلی بسیار ساده آشناییم؛ چیزهایی مانند دوستداشتن، زیباییشناسی و مهرورزی. از سوی ذهنِ بیشکل بهسوی آنچه ذهنِ ابهامی یا ذهنِ شکلی مینامیم، بهطور پیوسته وزشهایی صورت میگیرد. چرا فراموش کردهایم که این الهام برای همهی ما یکسان است؟ چرا این پسرک از این الهام برخوردار است و بر پایهی آن زندگی میکند؟ باز تکیه میکنم که کسی به او فشار نمیآورد، توصیهاش نمیکند؛ پس این همان الهام و همان وحی است که پیوسته در حال وقوع است؛ فقط بهانههایش فرق میکند.
بهانهی او، دفترچهی مشقی است، بهانهای بسیار ساده. میخواهم تکیه کنم که سازوکارِ الهامی که از ذهنِ بیشکل به ذهنِ وهمیِ ما میرسد، بسیار ساده است؛ همه از آن برخوردارند، کسی نیست که بگوید من برخوردار نیستم. اما چه بر سرِ ما میآید که این الهامها به ما نمیرسد و دریافتش متوقف میشود؟ پاسخ این است که ما از این الهامها برخوردار میشویم، اما چون بهتدریج ذهنِ شکلیِ ما گسترش مییابد، فاصلهای پدید میآید. بعضی میگویند شکافی ایجاد میشود؛ همین فاصله نمیگذارد آن ابرهای غنی از مفاهیم ـ اگر بخواهم تمثیلی بهکار برم ـ بر این زمینِ خاکستریِ ما ببارند؛ گویی میآیند، اما بهسبب این فاصله، به ما نمیرسند و بازمیگردند.
در دورانِ کودکی، یک سری مطالبِ اولیه در بخشِ ذهنِ شکلی داریم که بهتدریج فراموش میکنیم، از یاد میرود، چون تکرارشان نمیکنیم؛ فراموش میکنیم موضوعاتی بسیار ساده پیشتر به ما داده و در ما ذخیره شده بود. اسیرِ دنیای شکلی میشویم و در عادتها گرفتار میآییم. نگاه کنید به فیلم؛ در آن فضا چه میبینید؟ عادتها را میبینید، تکرار را میبینید؛ همه سرگرمِ کارهایی تکراریاند، بیآنکه مفهومی در کارشان باشد. این پسرک نمادِ انجامِ کاری ساده و پرمعناست و میخواهد یادمان بیندازد که ما هم میتوانیم به همین سادگی ارتباط برقرار کنیم؛ اگر این فاصله کم نشود، باید هرچه زودتر به کاهشِ آن بپردازیم. باید اجازه دهیم این وزشها، این مفاهیمی که از ذهنِ بیشکل بهسوی ما در حرکت است، به ما برسند. ما هم برخوردار شویم، ما هم زنده شویم؛ چراکه ما به مفاهیم زنده میشویم و با مفاهیم میتوانیم زندگیای باکیفیت داشته باشیم.
سعی کردم آن مواردی را که پیشتر گفتهام، به بهانهی این فیلم بار دیگر پیش بکشم: اگر فراموشکارید، اگر چیزی را با چیزی دیگر بهاشتباه میگیرید، این بهسبب همان فاصلهی میانِ ذهنِ شکلی و ذهنِ بیشکل است. مقالهای هم پیشتر آماده کرده بودم تا در اختیارتان بگذارم و در مجموعهی مقالاتتان قرار گیرد، اما فرصتش نشد. اکنون از همین فرصت، به بهانهی همین فیلم، بهره میگیرم و آنچه گفتم را در قالبِ همان مقاله برایتان میخوانم؛ متنش اینجا برایتان میماند تا بعدها هم فرصتِ خواندنش را داشته باشید.
نامِ این مقاله را «تمثیلِ وحی» گذاشتهام:
متن مقاله
آب، باد، آسمان، زمین، خورشید، ماه و ستارگان؛ نگاهی تمثیلی به پیوندِ میانِ اینها بیندازیم. به آسمان بنگرید که آب از آن فرومیریزد و بر خاکِ زمین مینشیند و زمین زنده میشود و شکل میگیرد. آسمان باید بیشکل باشد؛ آنجا فضای ذهنِ بیشکل است. از آن فضای بیشکل، در قالبِ ابر، یا بهتر بگوییم آب، فرومیریزد. این تمثیل را میبینید؟ آب، مایعِ حیات، مایعِ زندگی، همان معناست. سپس آب دوباره برمیخیزد، به فرمانِ نور؛ یعنی ما این مفاهیم را دریافت کردهایم، اما باید بازگردند به آسمان، و نور همین فرمان را صادر میکند و آنها به آسمان عروج میکنند. پس در مدتی که در نزدِ ما هستند، باید از آنها بهره ببریم. اما نکتهای دیگر: آب میتواند اینجا بماند، چگونه؟ یا در ظلمت و تاریکی فشرده شود و بهظاهر بمیرد.
همین آب را داریم بازمیگوییم؛ همان مفهومی که گرفتید اما در تاریکی زندانیاش کردید. آن مفهوم که باید زایا و تحولبخش باشد، کاری انجام نمیدهد. افکار نیز، در این مثال، از آسمانِ ذهن بر زمینِ شکلیِ توهمِ انسان فرومیریزند؛ از ذهنِ ناخودآگاه به ذهنِ خودآگاهِ شکلی. اما ذهنِ خودآگاهِ شکلی، افکارِ وحیانی را در ظلمتِ فضای شکلی، فسرده و جامد میکند، تا روزی ناظری بیاید و افکارِ زندانیشده در شکل را بهمددِ نورِ عقل به فضای بیشکلِ ذهن بازگرداند. همین چیزی است که از شما میخواهیم؛ همان ناظر که مشخص است کیست، همان که آمده و به شما میگوید این مفاهیمِ فسرده و جامدشده و ناکارآمد را باید از این زندان بیرون آورید، بهمددِ چه؟ بهمددِ نورِ عقل.
باد را فرمان دادیم تا ابرها را فشرده کند و دانهها را پراکنده کند و بشارتِ باران را بدهد؛ وحی، فرمانی است صادرشده تا مفاهیمِ ذهنی را بهسوی ذهنِ شکلی سوق دهد. باز به شکلی دیگر بگویم: آسمان را هفت طبقه قرار دادیم؛ خورشید منبعِ نور است و ماه بازتابدهندهی نور. فردِ مستقر بر زمین که ذهنی شکلی دارد، اگر به آسمانِ ذهن بنگرد، راهنما را همچون خورشید خواهد دید؛ و ماه و ستارگان، همراهانِ راهنمایند که بهسببِ همسایگی با او، جهتیابیِ ذهنیِ فرد را در آینده و در هجرتِ راهنما برعهده دارند.
سخن معلم
این همه تمثیل بود که دوست دارم به آن توجه کنید و از دلِ آن، نتیجهای بسیار ساده بگیرید: همهی ما از این مفاهیم پُریم، چون از فضای ذهنِ بیشکل به فضای شکلی، همیشه این وزشها ادامه داشته؛ اما از دورانِ کودکی فاصلهای پدید آمده، بارش متوقف شده، ابرها بهسمتِ ما نمیآیند و زمین بیبهره مانده است. باید ذهنِ شکلی را فعال کنیم؛ پس باید تقاضای باران کنیم، تقاضای ابر کنیم، وزشِ باد را بخواهیم. این تقاضاها همراهِ که میآیند؟ همراهِ راهنما میآیند؛ راهنما گویی همهی اینها را با خود دارد و همچون خورشیدی، نورِ عقل را بهسوی ما روانه میکند؛ یعنی باید زندگیِ خود را تحلیل کنیم و مفاهیمی را که در ظلمتکدهی ذهنِ شکلیِ ما زندانی شده، آزاد کنیم.
آنگاه میبینید موضوعات بسیار سادهاند؛ مانند همین پسرکِ فیلمِ موردِ اشارهی ما، که بهراحتی و سادگی کارهایی میکند که جالب است، اطرافیانش بهسختی میپذیرند، اما از نگاهِ خودش بسیار ساده، بدیهی و مفهومی است. فکر میکنم آنچه در نظر داشتم را برایتان بازگفتم. خودتان هم فیلم را خواهید دید و از بخشهای گوناگونش بهره خواهید برد؛ اما امیدوارم تأثیرِ دیدنِ این فیلم، سادهانگاری و سادهبینیِ بیآلایشی باشد، نه همانندِ آن پیچیدگیای که در ذهنِ شکلیِ ابهامیِ ما وجود دارد. خداحافظ.