ملاقات 02: یک تکه نان

مقدمه

دربان: به نام خدا، به برنامه‌ی دوم از فصل تازه خوش آمدید. امیدوارم حالتان خوب باشد و آماده باشید تا با هم به کلاس برویم و بار دیگر در حضور استادی، معلمی، خودمان را بازیابیم. توضیحی کوتاه بدهم: باز هم بهانه‌مان بحث درباره‌ی یک فیلم است؛ این بار فیلم «یک تکه نان». آن را بهانه‌ای قرار می‌دهیم تا نظر معلم را درباره‌ی موضوعاتی که با این فیلم پیوند دارد جویا شویم؛ بیشتر بهانه است، می‌خواهیم برویم به ملاقات معلم. اگر آماده‌اید، فاصله می‌گیریم و به حضورش می‌رویم.

سخن معلم

سلام بر همه‌ی شما، خوشحالم که بار دیگر شما را می‌بینم. برنامه‌ی پیشین برایم بسیار جالب بود؛ امیدوارم در این برنامه‌ی تازه هم بتوانم مفید باشم و مطالبی در اختیارتان بگذارم.

فیلم خوبی هم انتخاب کرده‌اید. «یک تکه نان» به‌نظرم می‌تواند بهانه‌ی خوبی برای گفت‌وگویمان باشد. من هم مثل شما، هنگام دیدن این فیلم، تحت تأثیر صحنه‌های گوناگونش قرار گرفتم؛ اما اگر بخواهم نگاهی کلی مطرح کنم، به‌نظر می‌رسد در این فیلم گویی خلاصه‌ای از درس‌های پیشین خودمان را می‌بینیم؛ سیر یک سالک را یا زندگی معمول انسان‌ها را. اما از کجا آغاز کنم؟ می‌خواهم از حضور معلم‌ها به شکل نمادین در این فیلم بگویم. می‌دانید معلم‌ها «راه‌نشین»‌اند؛ این کلمه را به یاد داشته باشید.

راه‌نشین؛ یعنی همان چیزی که در این فیلم هم می‌بینید: معلم‌ها بر سر راهِ عبور و سیرِ انسان‌ها قرار دارند. درست است که شکل‌های متفاوتی دارند و سطح بحثی که مطرح می‌کنند با هم فرق می‌کند، اما در نهایت همه یک موضوع را دنبال می‌کنند: این‌که با انسان‌ها ارتباط برقرار کنند و به آن‌ها بگویند از چه راهی باید بروند و چه چیزی را باید هدف قرار دهند. پس نکته‌ی مهم در این فیلم، همان معلم‌های راه‌نشین است؛ من نیز راه‌نشینِ شما هستم.

نکته‌ی دیگری که می‌توانیم به‌عنوان مقدمه درباره‌ی این فیلم بررسی کنیم، بحث سیرِ سالک است. یادتان هست در درس‌های پیشین هم گفتیم که سالک از آن‌رو سالک نامیده می‌شود که سیر دارد، مسیری را طی می‌کند. یادتان هست که می‌گفتیم دو گونه سیر داریم: یکی در جهت افق، همراه با زمان و جوهر زمان، و تکیه‌مان همیشه این بود که سالک واقعی کسی است که حرکتش را در محور زمان آغاز می‌کند، اما اندک‌اندک اوج می‌گیرد و شروع می‌کند به بالا رفتن.

در این فیلم هم گاه‌وبی‌گاه پسری را می‌بینید که با دیگران فرق دارد؛ توجه‌اش را به کوه و کوهستان دیده‌اید، به بالا نگاه می‌کند. این خود نشانه و پیامی است در فیلم که می‌خواهد بگوید سالک‌ها به بالا نگاه می‌کنند. به طبیعتِ پیرامون خود توجه زیادی می‌کنند، به آدم‌های پیرامونشان نیز، اما تکیه‌ی من بر مسئله‌ی حرکت عمودی است. در این فیلم، سلوکی در حال وقوع است؛ نمایش آن، البته، نمایشی معمولی است. می‌بینید که از دشت به‌سمت بالا همه حرکت می‌کنند، اما این حرکتِ اوج‌گیرنده تنها برای یک نفر رخ می‌دهد؛ اوست که به عالمِ معنا راه می‌یابد و هدفی خاص دارد. بقیه فقط از نظر فیزیکی جابه‌جا می‌شوند، فقط بالای کوه می‌روند. توجه کنید که معلم‌ها به این پسر چه می‌گویند؛ پیوسته به او یادآوری می‌کنند که به‌خاطر داشته باشد کجا می‌رود، و باید با خود تکرار کند که به کجا می‌خواهد صعود کند.

انگار همین‌جایی هم که ما هستیم، هوا در حال تغییر است؛ گویی ما هم در کوهستانیم و مانند همین شخصیت، سیر و سلوک خودمان را آغاز کرده‌ایم. حالا من کجایم؟ به یاد می‌آورم روی سنگی، در مسیری شبیه همین مسیرهایی که در فیلم نشان می‌دهد، نشسته بودم. من هم معلمی هستم و منتظر بودم؛ آدم‌های گوناگونی از کنارم می‌گذشتند، اما به من گفته بودند بعضی از آن‌ها را چنان نشان‌دار می‌کنند که بتوانم تشخیص دهم باید جلوی چه کسانی را بگیرم و با آن‌ها سخن بگویم.

بیشتر مردم وقتی از کنارم می‌گذشتند اصلاً مرا نمی‌دیدند، نمی‌شناختند، نمی‌دانستند جلوی پایشان، کنارشان نشسته‌ام؛ در زندگیِ عادی خود می‌گذشتند و می‌رفتند. اما با بعضی از آن‌ها آشنا شدم، با آن‌ها سخن گفتم، از گذشته‌شان پرسیدم؛ صدایشان را می‌شنوید؟ به یاد می‌آورم اجازه داشتم خودم را به شکل درختی درآورم. می‌دانید کسانی که اندکی مساعدترند، همیشه به درخت‌ها توجه می‌کنند؛ به شاخه‌هایش، به جایگاهش. این هم نمادی است. می‌آمدند و زیرِ سایه‌ی این درخت می‌نشستند، از میوه‌هایش بهره می‌بردند، از آبی که کنارش جاری بود استفاده می‌کردند، از سایبانی که در آن‌سو بود، خلاصه از امکانات آن منطقه بهره می‌جستند و من با آن‌ها سخن می‌گفتم و از راه برایشان می‌گفتم؛ فعلاً به همین شکل مرا ببینید، هرچند در مراحل بعدی می‌توانم شکل‌های دیگری از خود هم نشان دهم.

همین چند روز پیش نشسته بودم که شخصی از کنارم گذشت، ناراحت بود. جالب است، درست مثل همین فیلم، صدایش کردم، گفتم بیا مرا ببین. از علتِ ناراحتی‌اش پرسیدم؛ گفت تنهاست، از تنهایی‌اش ناراحت است، از این‌که آدم‌ها کمتر او را به جمع خود دعوت می‌کنند، از این‌که حتی وقتی هم در میان مردم است، چندان راحت نیست. فکر می‌کنید به او چه گفتم؟

به او گفتم تنهایی از ویژگی‌های انسان است؛ همه‌ی انسان‌ها تنها هستند، اما درکِ همین تنهایی و علتش یکی از مباحث درسیِ ماست. باید به او می‌گفتم نباید تعجب کند. یادتان هست گفته‌ام هر انسانی پلی است میان دو بخش: یک بخش، ذهنِ بی‌شکل و بخشی دیگر، ذهنی شکلی و شی‌گرا که در دنیایی ظاهر می‌شود که در آن بدن‌های گوناگون وجود دارد. هر انسانی با توجه به نوع حضوری که دارد، حضوری منحصربه‌فرد را تجربه می‌کند؛ آن‌جاست که متوجه می‌شود تنهاست، یعنی نباید نمونه‌ای مشابه خودش را ببیند. باید بداند که یکتاست، منحصربه‌فرد است؛ و همین دلیلی است که وارد دنیای مثالی شده تا نقشی را بازی کند.

یادتان هست که در همین فیلم هم پیوسته به او می‌گفتند: برو و به کار و شغلی که به خودت مربوط است مشغول شو. می‌خواهم بگویم انسان باید از تنهاییِ خود، از منحصربه‌فرد بودنِ خود، باخبر باشد و خودش را بشناسد. وقتی به ذهن بی‌شکل توجه می‌کنید، بیشتر احساس تنهایی می‌کنید؛ چون آن‌جا دیگر اشیا را نمی‌بینید و هرچه دورتر می‌شوید و بیشتر وارد فضای بی‌شکل می‌شوید، این احساس فزونی می‌گیرد. اما در همان حال، وقتی آمادگی داشته باشید، رفیقی می‌یابید که شبیهش را هیچ‌جا تجربه نخواهید کرد. وقتی به دنیای شکلی بازمی‌گردید، می‌بینید چه‌قدر شلوغ است، چه‌قدر رنگ‌آمیزی‌های گوناگون دارد؛ می‌بینید که همه در حال مسابقه‌اند. در این فیلم هم دیدید که مسابقه‌ای به شکل‌های گوناگون برقرار بود؛ همه در حال دویدن به سمت‌هایی.

این هم نشانه‌ای دیگر است بر این‌که زندگیِ مثالیِ ما شبیه مسابقه‌ای است که در آن آدم‌ها این‌سو و آن‌سو می‌دوند، اما فراموش می‌کنند که در این دنیای مثالی هدفی وجود ندارد؛ مسیرهای این فضای شکلی، مسیرهایی بازگشتی‌اند. کم‌کم دیدم آن غم و اندوهِ نخستینش را از دست داد. می‌دانید چرا؟ چون این تنهایی را عیبی برای خود می‌دانست.

به او گفتم این تنهایی از ویژگی‌های انسان است، و به‌ویژه توجه کند که خود همین نشانه‌ای بر اوست: نخست این‌که دارد معلم را مشاهده می‌کند، و نکته‌ی دیگر این‌که اگر در میان جمعِ انسان‌ها احساس تنهایی می‌کند، همین خود نشانه‌ای است بر این‌که ارتباطش با فضای بی‌شکل بهتر از دیگران برقرار است. به او پیشنهاد کردم قدرِ این تنهایی را بداند و هر بار که احساسش کرد، به‌سمت فضای بی‌شکل برود، بنشیند، بیندیشد، اندیشه‌ورزی کند و از این فرصت برای حرکت اوج‌گیرنده‌ی خود بهره ببرد.

حال چند صحنه را با هم مرور کنیم. وقتی فیلم را می‌بینید، به حضور معلم‌ها توجه کنید، به نوع ارتباطی که با سالک برقرار می‌کنند، به این‌که چگونه او را به‌سوی خود می‌خوانند و چگونه به او درس می‌دهند. این برگه را بگیر، چه نوشته روی آن؟ سلام بر شما، سلام‌علیکم، علیک‌السلام؛ به او یاد می‌دهند که خدا با شماست. اما آیا نفر بعدی که در همان مکان، کنار رودخانه، حاضر شد، جز چند تنه‌ی پوسیده‌ی درخت چیز دیگری دید؟

می‌دانید یاد چه جمله‌ای می‌افتم؟ همان که آن معلمِ بزرگ، معلمِ معلم‌ها، می‌گفت: انسان‌ها گوش دارند اما نمی‌شنوند، چشم دارند اما نمی‌بینند، قلب دارند اما نمی‌فهمند. آن‌جا در آن صحنه می‌بینید که آن فردِ ساده‌دل، آن فردِ تنها، آن کسی که همه طردش می‌کردند و به او اهمیتی نمی‌دادند، آن‌قدر پست و پایینش می‌شمردند، در واقع چه‌قدر عزیز بود؛ هم می‌شنید، هم می‌دید و هم درک می‌کرد. معلم به او گفت همه‌ی اطراف، همه‌چیزهایی که وجود دارند، آن‌ها هم می‌دانند؛ حتی رودخانه هم می‌داند باید چه کند، باید بودنش را ابراز کند؛ و به او می‌گفتند بودنِ خود را بپذیر، تنهاییِ خود را بپذیر و تحملش کن.

در صحنه‌ی بعد نیز باز همین موضوع به شکلی دیگر تکرار شد؛ وقتی آن آسیابِ کهنه را می‌دید، وقتی معلم را بار دیگر به شکلی دیگر ملاقات کرد و به او گفت چشمانت را ببند، چه می‌بینی؟ گفت هیچ. گفت پس همه‌چیز را دیده‌ای. باز آن‌جا تکرار کرد که آدم‌ها سیر و سلوک نمی‌کنند، چون سلوک از این جهت است که آدم‌ها به دور خود می‌چرخند و ارتقا نمی‌یابند؛ و او را دعوت کرد که به مسیر خودش ادامه دهد و تشویقش کرد.

به‌نظرم این صحنه‌ها مهم‌اند. گفتم خودم را در کدام صحنه تجسم می‌کنم و گفتم تنهایی برای انسان‌های سالک فرصتی بسیار خوب است. در پایان می‌خواهم به شما بگویم توجه کنید که هر یک از شما اگر سیر و سلوک خود را آغاز کنید، شما نیز باید به قله‌ای توجه کنید، شما نیز باید به دیدارِ معلم‌ها نائل شوید؛ و جالب این‌که خواهید دید به دستِ شما نیز دیگران بهبود می‌یابند. خداحافظ