ملاقات 03: هیولا صدا می‌زند

مقدمه

دربان: به نام خدا، برای برنامه‌ی سوم از فصل تازه در خدمتتان هستم. میان صحبت‌های ما فاصله‌ای افتاد، اما شاید همین فاصله شرایط بهتری فراهم آورد تا با معلمانی دیگر ارتباط برقرار کنیم. منظورم این است که در این مدت بیکار نبوده‌ام و پیوسته در پی آن بوده‌ام که معلمی دیگر را دعوت کنم تا مطالبی تازه در اختیارمان بگذارد.

برای این برنامه، اشاره‌مان غیرمستقیم خواهد بود به فیلمی درباره‌ی درختی افسانه‌ای، با نامی نزدیک به «یک هیولا صدا می‌زند». تأکیدم این است که قصد نداریم درباره‌ی خودِ فیلم، شیوه‌ی ساخت آن یا گفت‌وگوهایش سخن بگوییم؛ می‌خواهیم آن را بهانه‌ای قرار دهیم تا یکی از معلم‌ها را دعوت کنیم برایمان سخن بگوید و ببینیم، مانند دو برنامه‌ی پیش، موضوع اصلی در بیان او چیست و او چگونه متنِ اصلیِ فیلم را برایمان رمزگشایی می‌کند. اگر موافقید، فاصله می‌گیریم و می‌بینیم چه خواهد گفت.

سخن معلم

سلام بر شما، دعوتتان را می‌پذیرم تا به‌عنوان معلمی با شما سخن بگویم. چیزی که به‌عنوان مقدمه برای ورود به بحث باید مطرح کنم، بحثِ «بُن‌مایه‌ها» است. ببینید در چه وضعیتی به سر می‌برید، در زندگی خود چه رفتاری دارید، با چه موضوعاتی روبه‌رو می‌شوید، چگونه آن‌ها را بررسی و تحلیل می‌کنید و شیوه‌ی زندگی خود را چگونه برمی‌گزینید؛ وقتی به این پایه‌ها بازمی‌گردیم، باید بحث بُن‌مایه‌ها را پیش بکشیم.

برای این‌که با این مفهوم ارتباط برقرار کنید، باید از چند اصطلاح سخن بگوییم؛ آن‌ها را یادداشت کنید و خودتان هم درباره‌شان بیندیشید. می‌گویند هر انسانی در «ساحتی» به سر می‌برد؛ این کلمه را شاید بتوان نزدیک به معنای «پارادایم» در نظر گرفت. تعریف کوچکش این است که بتوانید مؤلفه‌ها، یعنی عوامل مهم زندگیِ خود را به‌عنوان یک انسان تعریف کنید، آن‌ها را تشخیص دهید، معین کنید و سپس تقدم و تأخرشان را بررسی کنید؛ این‌که این پارامترها و مؤلفه‌ها تا چه اندازه برایتان در زندگی کارساز و مؤثرند.

این یک روی موضوع است. روی دیگرش این است که وقتی در چنین فضا و ساحتی زندگی می‌کنیم، رفتارها و کارکردهایمان مربوط می‌شود به «گفتمانِ» غالبِ زندگی‌مان؛ این دومین تعریفِ مهم. گفتمان، رابطه‌ی میان همین مؤلفه‌هاست؛ اگر این رابطه برقرار شود، هویت و معنایی معین به آن ساختار مؤلفه‌ها می‌بخشد و سرانجام کارکردی خاص پدید می‌آورد. این شد مقدمه‌ای که خودتان هم می‌توانید رویش کار کنید. من از بُن‌مایه‌ها آغاز کردم.

می‌خواستم بگویم هر یک از شما به‌عنوان انسانی که از زمان تولد، مراحل رشد خود را طی می‌کنید، آنچه در خانواده و در محیط زندگی‌تان برایتان رخ می‌دهد، به همین تعاریف مربوط می‌شود؛ کمی به آن بیندیشید. ببینید، شاید دوران نوزادی‌تان را کمتر به یاد بیاورید، اما واقعیت این است که حتی پیش از آن‌که پا بر این جهانِ خاکی بگذارید، اکنون مشخص شده که آن ارتباطی که با مادرتان در دورانِ جنینی برقرار کرده بودید، و سپس آن حالتِ رشدی که در بطن مادرتان تجربه کردید، هرآنچه مادرتان با آن درگیر بوده، حالت‌های گوناگونی که تجربه می‌کرده، حتی سخنانی که با خود یا با شما می‌گفته و حتی اندیشه‌هایی که بی‌آن‌که به زبان بیاورد در ذهنش می‌گذشته، بر شما تأثیر گذاشته است. اشاره‌ام به این نکته‌ی مهم است: نقطه‌ی آغاز ورودتان به این دنیا همراه با چه تجربه‌هایی بوده است؟

همین‌ها شما را به‌سمت بُن‌مایه‌ها سوق می‌دهند. جلوتر بیاییم: حتی آوازها، نغمه‌ها و لالایی‌هایی که مادرتان زمزمه کرده، جزو بُن‌مایه‌های شما می‌شوند؛ اتفاق‌هایی که پیش از تولدتان مطرح بوده، جاهایی که شاید ناراحتی وجود داشته ـ منظورم حتی ضربه‌های مکانیکی و فیزیکی نیست ـ بلکه منظورم این است که شاید روزگاری مادرتان دچار یأس یا ناراحتی بوده، یا برعکس، بسیار خوشحال بوده؛ این احساس‌ها بر شما تأثیر گذاشته‌اند.

پس از تولد نیز، همین موارد را دنبال کنید؛ مثلاً آیا پدر و مادرتان واقعاً چه ارتباطی با شما برقرار کرده بودند؟ آیا در آغوشتان می‌گرفتند؟ آیا برایتان آوازی می‌خواندند؟ آیا بعدها برایتان قصه می‌گفتند؟ چه ارتباطی با شما برقرار می‌کردند؟ سعی من این است که بگویم بُن‌مایه‌های شخصیت شما از کجا آغاز می‌شود.

اصلِ ماجرا این‌جاست: حتماً به این نکته توجه داشته باشید که کودکانی که در محیط‌های آرام رشد می‌کنند، ارتباط خوبی با پدر و مادر و اطرافیانشان برقرار می‌کنند و فرصت می‌یابند بیش از هر چیز محبت را تجربه کنند، بدانید بُن‌مایه‌های مناسبی دارند. این‌ها مقدماتی بود که به‌نظرم رسید مطرح کنم، چراکه پس از آن می‌خواهم نکته‌ای را با اشاره به آنچه در فیلم می‌بینید ارائه کنم.

نکته‌ی جالبی که در این فیلم توجهم را جلب می‌کند، نقاشی‌کشیدنِ آن پسرک، «کانر اومالی»، است. می‌بینید که او یک بُن‌مایه‌ی هویدا و آشکار را برایمان تعریف می‌کند؛ او از طریق فردی که بعدها می‌فهمیم مادرش بوده، تأثیری خاص از مادرش گرفته و از نقاشی به‌عنوان واسطه‌ی بیانِ آنچه برایش اهمیت داشته، بهره برده تا آن را به فرزندش منتقل کند. حال در ماجرایی که شاید موضوع اصلیِ فیلم، یعنی بیماریِ مادرش، باشد، می‌بینید که پناهگاه این پسر، جایی که می‌تواند به آرامشِ درونی‌اش دست یابد، پناه‌بردن به نقاشی و بیانِ آنچه در ذهنش می‌گذرد در قالب آن است.

اما ضعفی هم از سوی دیگر می‌بینیم: این‌که چه کسی قرار است هم‌صحبتش شود؟ مادرش که در بیمارستان است دیگر آن حالتِ پیشین را ندارد. درست است که او می‌تواند با نقاشی خود را سرگرم کند و آرزوهایش را در آن قالب بریزد، اما نقشِ پدر در این میان اصلاً دیده نمی‌شود؛ در سراسر فیلم مشاهده نمی‌کنید که پدر نقشی خاص بازی کند، حتی حضوری هم که دارد چندان موفق نیست. پس می‌توانیم بگوییم یکی از مشکلاتی که این‌جا می‌بینیم این است که کانر اومالی کسی جز مادرش را ندارد تا با او ارتباط برقرار کند؛ و گویی در فضایی گیر افتاده که در آن آرزو و درخواستِ خود را مطرح می‌کند؛ کجا؟ در ذهن، در ذهنِ خودش در حال گردش است.

آن‌جا در پیِ موضوعی می‌گردد، اما چون کودک است و همراه و مشاوری ندارد، آن درخواست‌ها و آن فشارهای ذهنی و روحی‌اش به بروز کابوس می‌انجامد. اکنون می‌فهمیم که کابوس‌ها مربوط به انسدادِ رابطه‌ی بیانی و عاطفیِ فرد با اطرافش است، به‌ویژه برای کودکان که در دوران کودکی کابوس‌های فراوانی دارند؛ این دقیقاً نمایشِ همین است که نمی‌توانند ارتباطِ مناسبی با پیرامون خود برقرار کنند، چون می‌خواهند خودشان موضوع را حل کنند، می‌خواهند خودشان در ذهن به آن بیندیشند و در نتیجه به بن‌بست‌هایی کابوس‌وار می‌رسند.

حال وارد بخشی می‌شویم که ذهنِ انسانی، ذهنی که متعلق به هر انسانی است، در قبالِ همین درخواست‌های کابوس‌وار در زندگیِ کانر اومالی، آغاز به فعالیت می‌کند. ناگهان متوجه می‌شوید که از آن سو، اقداماتی در حال وقوع است: او به درختِ سرخدارِ قدیمی از پشتِ پنجره نگاه می‌کند و ناگهان ذهن آغاز به فعالیت می‌کند، در قالبِ نشانه‌هایی، مثلاً ساعتی خاص. ناگهان می‌بینید از نظر ذهنی از فضایی که در آن زندگی می‌کند جدا می‌شود و اتفاق‌هایی می‌افتد که تنها در ذهنش می‌بیند، اما برای بیننده به شکلی دیگر جلوه می‌کند. بله، او در ذهنِ خود با راهنمایی روبه‌رو می‌شود؛ راهنمایی که در قالبِ آن درخت ظاهر شده. مطمئن باشید بُن‌مایه‌ی این موضوع را پیش‌تر، شاید بی‌آن‌که خودِ کانر اومالی بداند، مادرش در ذهنش نشانده بود.

بقیه‌ی ماجرا را خودتان می‌بینید: گفت‌وگوهای پیاپیِ میان آن درخت، که نمایانگرِ فضای بی‌شکل است و خود را شکل‌دار کرده تا کانر اومالی را نجات دهد، اما کانر اومالی در کابوسِ خود، یعنی در آن مجموعه‌ی فضای ذهنی‌اش، در پیِ نجاتِ مادر است: «مرا صدا کردی که نجاتش دهی، که درمانش کنی.» سؤال من این است: شمایی که به سخنانم گوش می‌دهید، آیا می‌دانید بُن‌مایه‌های همین موضوع را نیز دارا هستید؟ من بی‌آن‌که شکلِ خاصی به خود بگیرم، از پشتِ دری با شما ارتباط برقرار می‌کنم؛ گویی صدایم را از پشتِ همین در می‌شنوید. شاید بعضی از شما مرا به شکل‌های دیگری هم دیده باشید.

اشتباهِ شما هم همین بود که گمان کردید می‌خواهم مشکلاتِ آرزومندانه‌تان را حل کنم؛ مثلاً پولدارتان کنم، مشکلاتِ تحصیلی‌تان را حل کنم، مشکلاتِ ازدواج‌تان را حل کنم. اما من قصد نداشتم به‌شکلِ ظاهری در حلِ مشکلاتِ زندگی‌تان دخالت کنم؛ می‌خواستم صاحبِ ذهن شوید و روزی دریابید فضای شکلی، فضایی نیست که شما را بی‌مشکل رها کند؛ هر روز با شکلی از دشواری روبه‌رو خواهید شد. می‌خواستم موقتی‌بودنِ هر یک از این مراحل را دریابید. آمده بودم که بُن‌مایه‌های ذهنی‌تان را سامان دهم، کابوس‌ها را کنار بزنم؛ درست است، تمامِ کوشش ما این بود که در همین موضوعاتِ زندگی هم کنارتان باشیم، اما قرار نبود هزینه‌ی حلِ مشکلاتِ ظاهریتان باشم.

من بعدها به شما شعر، نقاشی، ترانه و موسیقی آموختم؛ همین کار را کردم تا بتوانم برایتان پارادایمی بسازم، جایی پرنور، تا مؤلفه‌های اصلیِ زندگی‌تان را بیابید و گفتمانِ رایج را دگرگون کنم؛ تقلید را از شما دور کنم، زندگیِ کورکورانه را از شما بگیرم و گفتمانی تازه، بر پایه‌ی گفت‌وگو، فکر، اندیشه‌ورزی، پرسیدن و سفرکردن، بنا کنم. چه بخواهید و چه نخواهید، نتیجه‌ی آن دیدارها در ذهنتان ذخیره شده است.

بخش‌های زیادی از این فیلم را دوست دارم؛ مثلاً آن‌جا که هیولا می‌گوید: «من با تو در کنارِ مادرت خواهم بود.» پسرک می‌پرسد: «می‌آیی برای آن لحظه‌های آخر؟» می‌گوید: «بله، کنارت خواهم بود و آن مرحله‌ی سخت را همراهی می‌کنم.» جالب است که خودِ مادر هم در آن لحظه، حضورِ آن هیولا را حس می‌کند. می‌خواهم به شما بگویم، بی‌آن‌که از من بخواهید یا نخواهید، من در لحظه‌ی جابه‌جاییِ شما حضور خواهم داشت و شما را برای ورود به مرحله‌ی بعد آماده خواهم کرد؛ دوستدارِ شما، هیولا.