مقدمه
دربان: به برنامهی هشتم از فصل سوم رسیدیم. یادآوری کنم که در جلسهی پیش، مهمان بودیم و با معلمی روبهرو شدیم که دربارهی «بودن» با ما سخن گفت؛ حالا باید به مهمانیِ دیگری برویم؛ معلمی دیگر منتظرمان است. با من بیایید، اما حتماً پرسشهایتان را مطرح کنید.
سخن معلم
سلام بر مهمانانِ گرامی، من میزبانِ این جلسهام. از معلمِ پیشینتان پرسیدم چه نکاتی را برایتان توضیح داده؛ من میخواهم دربارهی «ادراک در انسان» سخن بگویم، اینکه چه مراحلی دارد، بهطور کلی، و امیدوارم این موضوع بتواند پیوندِ خوبی با برنامهی پیش داشته باشد، تا سؤالهای ترکیبی هم بپرسید.
نخستین نکتهای که باید دربارهاش سخن بگوییم، پدیدهای است بهنامِ «طبع». کلماتِ همخانوادهاش را بسیار شنیدهایم؛ طبیعت، انطباع، و چرا یادی نکنیم از «مطبوعات»؟ بیایید تعریفی داشته باشیم تا به معنای این کلمه نزدیک شویم، چراکه نقشِ مهمی در بحثِ ادراکی که مدِنظرِ من است دارد. از مطبوعات آغاز کنیم: چرا به این مجلات و روزنامهها میگویند مطبوعات؟ این به مراحلِ اولیهی تکنولوژیای بازمیگردد که برای چاپکردن بهکار میرفت؛ یعنی علائمی را بر ورقهای سفید چاپ میکنید، رونوشتی میسازید؛ این چاپکردن را «طبع» مینامیم و چون این مجلات مورد طبع، یعنی چاپ، قرار میگیرند، آنها را مطبوعات مینامند.
ادراکِ انسان یعنی اینکه انسانی روبهروی شیئی، روبهروی پدیدهای قرار میگیرد؛ همان چیزی که در جلسهی پیش از آن به تجربهی مستقیم، بیواسطه، شهودِ تجربی، یاد میکردیم. وقتی روبهروی شیء قرار میگیرید، اتفاقی که میافتد این است که دچار «انطباع» میشوید؛ یعنی بهسببِ فعالشدنِ پدیدهی وجد، نخستین مرحله این است که در ذهنتان برداشت اولیه (فیزیولوژیکی و مادی از طریق مغز و سیستم عصبی)، روگیری (Copy)، از آن شیء ایجاد میشود؛ این میشود نخستین مرحله، مرحلهی حسی، یعنی تأثیرِ اشیا بر ذهن.
قدمِ بعدی چیست؟ وقتی انطباع در حالِ وقوع است، ایجادِ «تصورات» رخ میدهد؛ یعنی روگرفت (Duplicate)، نسخهای، از آن انطباع یا آن دریافتِ اولیه (غیرمادی و انتزاعی از طریق ذهن) ساخته میشود. یکبار دیگر مرور کنیم: من روبهروی شیئی قرار گرفتم، دچارِ وجد شدم؛ حال میخواهیم بهدرونِ خودمان نگاه کنیم؛ میگوییم انطباع رخ داد، یعنی تأثیری از آن شیء در ذهنم پدید آمد و آن را با خود پیوند دادم، نمیخواهم رهایش کنم. آن تأثیر چیست؟ در ذهنِ شما «تصوری» بهوجود میآید که بعضی آن را «ایده» مینامند؛ یعنی نسخهای از آنچه در مرحلهی مواجهه با آن شیء رخ داده، در ذهنتان شکل میگیرد. پس میتوانیم بگوییم ذهنِ ما پُر است از این تصورات؛ تصورِ ما از دیدنِ گلی، از رودخانهای، از کوهی، از آسمان، یا از لمسِ برگِ گیاهی؛ خودتان میتوانید این موضوع را بسط دهید.
نکتهی جالبِ دیگری هم هست: بیایید عاملِ خارجی، یعنی همان شیء، را حذف کنیم. حالا چه؟ آیا ذهنِ شما میتواند به فعالیتِ خود ادامه دهد؟ بله؛ کجا میرود؟ بهسراغِ همان تصورات. فرض کنید روبهروی گلی قرار گرفتهاید؛ گفتیم ایدهای از آن گل در ذهنتان پدید میآید؛ اگر جایتان را نسبت به گل تغییر دهید، لمسش کنید، ببویید، یعنی پارامترهای وجدتان را اضافه کنید، ایدههایتان را تکمیل میکنید. اما اگر گل را حذف کنم، آیا دستتان خالی میشود؟ خیر؛ ذهنتان از حرکت نمیایستد. میتوانید درحالیکه گل دیگر وجودِ خارجی هم ندارد، نه لمسش کنید، نه ببویید، نه مشاهدهاش کنید، اما ایدهها را دارید و میتوانید آنها را بازبینی کنید؛ این ویژگیِ ذهنِ انسان است؛ همان چیزی که در جلسهی پیش «بودن برای خود» مینامیدیم.
یعنی شما مجموعهای از این رونوشتها، این ایدهها را جمعآوری میکنید؛ چون از رویِ همین ایدههاست که برداشتهای انتزاعی پدید میآید. وقتی میگویید «گل زیباست»، یعنی این مرحله را طی کردهاید: گل را دیدهاید، لمسش کردهاید، بوییدهاید، و آن رونوشت هم در کنارش برداشته شده. حال مرحلهای دیگر: فرایندی رخ میدهد بیآنکه خودتان متوجه شوید، که گویی دارد به شما الهام میشود؛ همان بحثِ پیشین که گفتیم از اینجا فکری انتزاعی بیرون میآید، برداشتی انتزاعی بهنامِ «زیبایی».
اما گونهای دیگر هم در ذهن رخ میدهد که به آن «برداشتِ انعکاسی» یا «تأملی» میگوییم؛ یعنی دیگر ارتباطتان را با بیرون قطع میکنید، دیگر در حالِ تجربهی محیطِ اطراف نیستید، بلکه در آن کتابخانهی ایدههای خودتان قدم برمیدارید. وقتی ذهن به این تصوراتِ گوناگون مینگرد، پدیدهای بهنامِ «فراخوان» رخ میدهد؛ وقتی این ایدهها کنارِ هم قرار میگیرند، انعکاسهایی در ذهن پدید میآید؛ یعنی ایدههای تازهای حاصل میشوند، یا بهتر بگوییم فکرهای انتزاعیِ تازهای صادر میشود. این حرکتِ مداومی که در ذهن رخ میدهد، همان چیزی است که «فعالیتهای ذهن» مینامیم.
پس یادمان باشد بخشی از آنچه در ذهن چاپ میشود، انطباع مییابد، در این مرحله دیگر به این خاطر نیست که با اشیای پیشین ارتباط برقرار میکنیم؛ نه، داریم با رونوشتها، با ایدهها کار میکنیم. اینجاست که افرادِ دارای فعالیتِ ذهنیِ بالاتر، بودنِبرایخودشان منوط به این است که بتوانند زایندگیِ بیشتری از نظرِ انعکاسی در ذهنشان داشته باشند. اگر خواستید پژوهش کنید، باید سراغِ «تداعیِ تصورات» بروید؛ کلمهی مهمی است. تداعی یعنی فراخوان، یعنی صدازدن.
مثالی بزنم: وقتی از زیبایی در جایی سخن گفته شود، ناگهان میبینید بیآنکه خودتان متوجه باشید، ذهنتان همان تصورات را برمیدارد و جلوی شما میگذارد، دوباره بهیادِ گل میافتید، درحالیکه اصلاً به گل فکر نمیکردید. در موارد بعدی، وقتی صحبت از زیبایی میشود، تصورات و مثالهای متفاوتی به ذهنتان میآید؛ این بستگی دارد که روی چه چیزی بیشتر کار کرده باشید. پس فراخوانِ تصورات، باعثِ ایجادِ انعکاس یا تأملِ انطباعی میشود.
از دیگر موضوعاتِ مهم، «تعقل» است، یا «تفکر» یا «تخیل»؛ همهی اینها مراتبِ گوناگون دارند و میتوانید رویشان کار کنید، اما وجهِ مشترکشان چیست؟ وقتی میخواهید تعقل کنید، تفکر کنید، تخیل کنید، باید فراخوان یا تداعیِ تصورات حتماً رخ بدهد. اتفاقاً وقتی این تصورات و ایدههای گوناگون کنارِ هم قرار میگیرند، ذهن دچارِ «فهم» میشود؛ یک مرحله بالاتر میرود، دچارِ «انکشاف» میشود، چرا؟ چون از علمِ حضوری به علمِ حصولی میرسد؛ یعنی با استفاده از قدرتی که در ذهن هست و تصورات را فرا میخواند و کنارِ هم میگذارد، بهیکباره نتیجههایی پدید میآید: میگوید اینها به هم شبیهاند (مشابهت)، اینها به هم نزدیکاند (تقارن، که هم زمانی داریم و هم مکانی)، یا بحثِ علیت؛ ذهنِ شما، چون این توانِ اندیشهورزی را دارد، تصوری را پایهواساسِ تصوری دیگر قرار میدهد؛ اینجا علیت رخ میدهد، و بحثِ ضرورت، یعنی چیزی الزامِ چیزِ دیگری باشد.
اگر خودتان بنشینید و بیندیشید، بسیاری از فعالیتهای ذهنی را میتوانید ببینید؛ مثلاً همان چیزی که در جلساتِ پیش دربارهی زمان میگفتید؛ چهکسی زمان را در ذهنتان شناسایی و حتی خلق میکند؟ بحثِ توالی است، بحثِ ضرورت است؛ اینکه چیزی پیش از چیزِ دیگر است، از کجا میدانید؟ به این دلیل که ذهنتان تصویری را میداند که پیش از تصویری دیگر دیده و میکوشد ببیند آیا این میتواند دلیلی بر وجودِ تصورِ بعدی باشد، یا بیارتباط با هم در نظر گرفته میشوند. توجه کنید به مقارنتها، توالیها و ضرورتها.
تخیل هم که مشخص است؛ باز هم بر پایهی تداعی و فراخوان است، همان تصوراتی که در علمِ حضوریتان بهدست آوردهاید، اما چگونه به آنها بالوپر میدهید و تصوراتی را کنارِ هم مجتمع میکنید تا نتیجههایی چنان بهدست آورید؟ این هم از ذهنِ مخیل، یا خیالپردازِ انسان، برمیآید؛ باز هم نشان میدهد انسان میتواند برای خودش زندگی کند.
جمعبندی کنم: انفعال را در انسان دیدیم، به شکلِ طبعِ تأثیرپذیر؛ فهم و انکشاف را دیدیم، یعنی آشکارشدنِ توالی، تقارن، شباهتداشتن، علیتداشتن، ضرورتداشتن؛ و نکتهی بعدی که میتوانید به آن بیندیشید این است که ذهنِ شما را بهسمتِ «کلام» هم میبرد، که خود مبحثی جداگانه است، دربارهی زبان و کلام؛ فقط اشارهای کردم.
دوستی گفت پس میتوانیم دو قوس در نظر بگیریم: قوسِ صعود و قوسِ نزول. سخنِ بسیار بهجایی است؛ در واقع باید دو بخش در نظر بگیریم. زمانی که من روبهروی شیئی قرار میگیرم و آن مراحلی که گفتم رخ میدهد ـ شهود میکنم، علمِ من حضوری است، تصور پدید میآید، و جایگاهی از تصورات را در نظر میگیرم، آن برداشتها و فکرهای انتزاعی که بهدست میآورم ـ اینها همه به «قوسِ صعود» ما مربوط میشود؛ من رفتم و اکنون چیزی ایجاد شده، وجد رخ داده؛ این یک نوعِ تعالی است، چون پیش از این مرحله وجدی نداشتید و وقتی وجد میکنید، بالا میروید، از نظرِ ذهنی فعالیتی انجام دادهاید.
اما «قوسِ نزولی» هم هست، همراه با نوعی افول؛ چرا نزول میگوییم؟ بهسببِ آن مفاهیمی که بهدست آوردهام، آن ایدههایی که اکنون در ذهنم هست و حالا میخواهم ابرازشان کنم. اینجا انگار زندگیبرایخود، دو بال دارد و بالِ دیگرش اینجا شکوفاتر دیده میشود؛ چرا؟ چون میخواهم بیان کنم، ابراز کنم آن انکشافها، آن دریافتها، آن فهمهایی را که بهدست آوردهام، برای دیگر انسانها. این میشود مبحثِ زبان؛ که باید در قالبِ زبان، تقلیلی به اندیشههای خود بدهم، چون باید بهش قالب بدهم، چیزهایی را باید در رشتههای کلام محبوس کنم؛ اینها خود مفاهیمی هستند اگر بخواهیم توجهشان کنیم. اما این قوس، قوسِ نزولی است؛ من گویی از آن ملاقاتی که کردهام و آن انکشافی که در من رخ داده، بازمیگردم و میخواهم نتیجهها را در اختیارِ دیگران بگذارم.
این میشود همان بحثِ گفتوگو؛ ارتباطِ دو نفر، چند نفر. اینجاست که وقتی با استفاده از محدودیتهای زبان میآیم و مطالبی که بهدست آوردهام، ایدههایی که دارم را مطرح میکنم، میخواهم ابرازِ وجود کنم و آنچه بهدست آوردهام را اعمال کنم. اما نکتهای دیگر پدید میآید: میبینم انسانهای دیگر هم مواردی را مطرح میکنند که با ایدههای من یکی نیست؛ در جاهایی شبیه، نزدیک؛ انگار نتیجههای یکسانی گرفتهایم؛ و در بعضی جاها نه، بسیار دور از هم.
در زندگیِ اجتماعیِ ما، تقلیلی دیگر رخ میدهد؛ برای اینکه بتوانیم به کارهایمان ادامه دهیم و به هم کمک کنیم، اجتماعی پدید میآید و جالب است که تصورات را از ذهنِ خودمان انگار در کتابخانهای دیگر گردآوری میکنیم؛ این میشود «کتابخانهی جمعی»، که به آن «بینالاذهانی» هم میگویند. چیزی را حذف نمیکنیم، همه را در کتابخانه ثبت میکنیم، اما در مقامِ اجرا باید حداقلی فکر کنیم؛ یعنی با حداقلِ توافقی که میانمان هست و ثبت شده، پیش برویم؛ و ممکن است بتوانیم این همپوشانیِ عقاید و نظرها را بیشتر و بهتر کنیم.
این جلسه هم به پایان رسید. برایتان آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم در دو جلسهی بعد هم بتوانید مواردِ مهم و اساسی را بررسی کنید.
پینوشت: با توجه به مطالب آموزشدادهشده در این جلسه و جلسهٔ پیشین، پیشنهاد میشود فیلمهای سینمایی «چه رؤیاهایی که میآیند» و «زندگی بیداری» تماشا شوند و مصداقهای مرتبط با این مفاهیم در آنها شناسایی و تحلیل شوند.