مقاله 17: مراتب شناخت

به نام خدا، به مقالهٔ هفدهم رسیدیم با عنوان «مراتب شناخت». در این مقاله هفت بند را جدا کرده‌ام و می‌کوشم هر کدام را توضیح دهم تا نهایتاً بتوانید با مسئلهٔ شناخت در انسان و مراتب آن ارتباط برقرار کنید.

متن مقاله

1- شناخت بر اساس گزاره‌­های ذهنی مبتنی بر تجربه‌­های بدن شکلی به صورت لذت و درد بدون حضور شرطیِ ناظر 2- شناخت بر اساس بند (1) ولی با حضور شرطیِ ناظر یا حضور تداخلی 3- شناخت بر اساس گزاره‌­های ذهنی علت و معلولی با حضور تداخلیِ شرطیِ ناظر به‌صورت تحمیل عقاید 4- شناخت بر اساس گزاره­‌های ذهنی علت و معلولیِ بند (3) بدون حضور تداخلیِ شرطیِ ناظرِ مقیم با استفاده از تجربه­‌های بدن شکلیِ خود یا مواجهه با بدن شکلی دیگران 5- شناخت بر اساس تفاوت، عدم تطابق، اختلاف فاحش بین مراتب بند (3) و (4) 6- شناخت عدم کارایی ذهنِ توهمی که منجربه انتقال گزاره‌­های ذهن به فضای تجربه عقلی می­شود 7- شناخت براساس حضور قلب با کنار زدن ذهنِ توهمی.

مرحله هفتم با حضور راهنمایی آغاز می‌شود که از مرحله (5) نیاز آن برای انسان احساس می­‌شود. انسان­‌ها راهنما را براساس کارکرد ذهن ناخودآگاه در مرحله (5) ملاقات می‌­کنند. اما به‌دلیل عدمِ همراهی در مرحله (6) و به علت تسلط ذهن توهمی بر آنها او را گم می‌­کنند. اگر انسان به مرحله (5) باز نگردد و طلب راهنما نکند، سرگردان خواهد شد. دچار ختم قلب، پرده بر حواس و سیر قهقرایی ذهن می­‌گردد.

توضیح مقاله

بند یکم شناخت را بر اساس گزاره‌های ذهنیِ مبتنی بر تجربه‌های بدن شکلی، در قالب لذت و درد، اما بدون حضور شرطی ناظر، در نظر می‌گیریم. فردی را در نظر بگیرید که بر اساس تجربه‌ای شخصی، در قالب لذت و درد، به دانشی، دانستنی یا شناختی دست می‌یابد؛ کسی نیز کنار او نیست که در آن تجربه دخالتی داشته باشد. برای مثال، کودکی دست دراز می‌کند به سوی گلی و خارِ ساقه آن، دستش را زخمی می‌کند؛ بر اساس دردی که تجربه کرده، شناختی شخصی پیدا می‌کند؛ او برای خودش به این نتیجه می‌رسد که نزدیک شدن به چنین تجربه‌ای، برایش درد داشته است. یا مثالی دیگر: کودک، بستنی یا خوراکی مطلوبی را تجربه می‌کند و دچار لذت می‌شود. لازم نیست کسی در کنارش باشد و بگوید که این تجربه باید بر اساس فلان موضوع سنجیده شود؛ این شناخت، شناختی حضوری است، بدون هیچ تداخلی. پس بخشی از مراتب شناخت را باید در همین بند نخست جست‌وجو کرد: تجربه‌هایی که خود شخص، به‌سادگی و در حد لذت و دفع ضرر، آن‌ها را به دست آورده است.

بند دوم همان بند نخست را ادامه می‌دهیم، اما اکنون حضور یک ناظر ـ یک حضور تداخلی ـ را نیز در نظر می‌گیریم. بخشی از آنچه می‌دانید، مربوط می‌شود به این حقیقت که فرد دیگری در کنار شما بوده و در آنچه به دست آورده‌اید، تداخل داشته است؛ در این صورت، باید عاملی «شرطی» را نیز در نظر بگیریم؛ یعنی آن عامل تداخلی، بر دریافت‌های شما تأثیر گذاشته است. برای مثال، دوباره همان کودک را در نظر بگیرید که این‌بار به سوی ظرف شیرینی می‌رود. فرض کنید در بند یکم، بدون آنکه کسی را دیده باشد، آن تجربه لذت‌بخش را به دست آورده بود؛ اما اکنون کسی در کنار او حضور دارد ـ مثلاً پدر یا مادرش ـ و وقتی کودک دست دراز می‌کند تا آن تجربه پیشین را تکرار کند، آن فرد تداخلی، مثلاً روی دستش می‌زند، یا ظرف شیرینی را کنار می‌گذارد. اکنون کودک شناختی دارد که در آن، آنچه پیش‌تر لذت‌بخش بود، اینک همراه با دردی دیگر شده است. این همان مسئله تداخلی است که باید به آن توجه کرد؛ کودک شناختی به دست آورده که در آینده برایش سؤال‌برانگیز خواهد بود: به چه علت من تنبیه شدم؟ به چه علت نتوانستم از چیزی که به نظرم لذت‌بخش می‌رسید، استفاده کنم؟ امیدوارم ارتباط میان این دو بند ـ حضور یک ناظر و نبودِ آن ـ به‌سادگی روشن شده باشد.

بند سوم شناخت را بر اساس گزاره‌های ذهنیِ علت و معلولی، اما این‌بار با حضور تداخلی و شرطیِ ناظر، به شکل تحمیل عقاید، در نظر می‌گیریم (این بند را عمداً پیش از بند چهارم آوردم، هرچند سوم و چهارم قابل جابه‌جایی‌اند؛ اما چون بحث حضور تداخلی را پیش‌تر مطرح کرده بودم، ترجیح دادم آن را زودتر بیاورم). اینجا دیگر با آن کودک ابتدایی روبه‌رو نیستیم؛ فرض کنید نوجوانی که افراد کنار او ـ چه دوستان و چه پدر و مادر ـ گزاره‌هایی را در کنار تجربه‌های او قرار می‌دهند. در بند دوم نیز گزاره‌ای وجود داشت، اما آنجا دلیل چندانی برای او توضیح داده نمی‌شد؛ در این بند، منظور این است که در تجربه‌ها، سؤال‌ها و مواردی که شخص مطرح می‌کند، ناظرِ شرطی در تشکیل این گزاره‌ها دخالت می‌کند؛ نظرات شخصی خود را در تجربه‌های او وارد می‌کند، اما همچنان تجربه‌های او در حد جلب لذت و دفع ضرر باقی می‌ماند. آن ناظر سعی می‌کند دلیل بیاورد برای کارهایی که شخص باید انجام دهد؛ یا آن‌ها را تأیید می‌کند یا رد می‌کند. اهمیت این گزاره‌ها و تحمیلی بودنشان از آنجاست که شخص هنوز به مرحله‌ای نرسیده که بتواند بررسی کند این گزاره‌ها از کجا آمده‌اند و آیا اصلاً حق دارد با آن‌ها موافق نباشد. کلمه «شرطی» را نیز باید توضیح دهم: ناظرهایی که در کنار ما هستند و در برداشت‌های شناختی ما تداخل می‌کنند، ما با آنان انس و ارتباط داریم؛ نسبت به آنان «شرطی» هستیم؛ یعنی اگر به حرفشان گوش می‌دهیم و گزاره‌هایشان را می‌پذیریم، دلیلش این است که به آنان وابسته‌ایم، محبت و توجهشان را می‌خواهیم، در کنارشان زندگی می‌کنیم و اصلاً به این فکر نمی‌کنیم که برخوردی با گزاره‌هایشان داشته باشیم که به دوری از آن حضور تداخلی بینجامد. این پذیرش، گاه از ترس تنبیه‌شدن سرچشمه می‌گیرد و گاه از تشویق‌شدن یا دریافت هدیه؛ و «تحمیل عقاید» نیز از همین‌جا مشخص می‌شود.

بند چهارم شناخت را باز هم بر اساس گزاره‌های ذهنیِ علت و معلولی در نظر می‌گیریم، اما این‌بار بدون حضور تداخلی و شرطیِ ناظر مقیم. شخص دوباره تنها است و یا همان تجربه‌های پیشین را تکرار می‌کند، یا تجربه‌های تازه‌ای دارد؛ اما اکنون، گویی از روی همان نمونه‌های پیشین که به او گفته شده، کم‌کم برای خود نیز گزاره‌هایی می‌سازد؛ در ذهن خود مطرح می‌کند که چرا فلان اتفاق آن‌گونه رخ داد، یا چه چیزی را باید پذیرفت و چه چیزی را نه. هنوز شروع کار است، اما شخص خود، بدون حضور فردی که برایش نظریه‌ای بدهد، با همان تجربه‌های اولیه و مجموعه عقاید تحلیلی که آموخته، به بررسی می‌پردازد و خود، گزاره‌های تازه‌ای از آن مطالب استخراج می‌کند.

بند پنجم شناخت را بر اساس تفاوت، عدم تطابق و اختلاف فاحش میان مراتب بند سوم و چهارم در نظر می‌گیریم. اینجا فردی را در نظر بگیرید که دوران نوجوانی را پشت سر گذاشته و وارد یک سری ارتباط‌های اجتماعی شده است؛ ارتباطش با ناظرهای پیشین کمتر شده، با آدم‌های دیگر روبه‌رو می‌شود، عقاید دیگران را نیز مشاهده می‌کند؛ اما به این نتیجه می‌رسد که همه، در تجربه‌های مشابه، به یک گزاره واحد نمی‌رسند. برای مثال، به او گفته بودند شب‌ها دوچرخه‌سواری نکند، اما می‌بیند برخی از دوستانش شب‌ها دوچرخه‌سواری می‌کنند؛ اینجاست که دچار یک مسئله ذهنی می‌شود: پس چگونه آنان می‌توانند این کار را انجام دهند، در حالی که به او گفته شده این کار را نکند؟ منظور من از «عدم تطابق»، همین‌گونه مواردی است: روش‌های دیگری که افراد دیگر به کار می‌برند، اما هیچ‌گاه به او گفته نشده، حتی به ذهنش هم نرسیده؛ ناظرهای شرطیِ او هرگز به آن روش‌های دیگر اشاره‌ای نکرده‌اند. در همین بند، می‌توان به این نکته نیز توجه کرد که برخی از راه‌حل‌هایی که به ما گفته‌اند ناکارآمد به نظر می‌رسند: دیگران راحت‌تر با آن‌ها کنار می‌آیند، اما شخص نمی‌تواند بسیاری از مسائل خود را با همان راه‌حل‌ها حل کند و با پرسش‌هایی روبه‌رو می‌شود که پاسخگویی به آن‌ها، با همان پیش‌زمینه‌ای که همراه خود آورده، ممکن نیست؛ گویی فاصله‌ای میان او و دنیای ذهنی دیگران وجود دارد. برخی این مرحله را «مرحله بحرانی زندگی» می‌نامند؛ مرحله‌ای که در زندگی هر جوانی رقم می‌خورد.

بند ششم شناخت مبتنی بر شناسایی ناکارآمدی ذهن توهمی، که به انتقال گزاره‌های ذهنیِ توهمی به فضای تجربه عقلی می‌انجامد. اینجا فردی را در نظر بگیرید که به ناکارآمدی آنچه در ذهنش شکل گرفته ـ همان ذهن وهمی‌ای که پیش‌تر توصیف کردیم؛ مجموعه‌ای از گزاره‌ها که بیشترشان تحمیلی است و بخشی نیز حاصل تجربه‌های خود اوست ـ پی می‌برد؛ می‌بیند که دیگر نمی‌تواند با این ذهن وهمی در کنار دیگران زندگی کند، یا حتی به سؤالاتی که برایش پیش می‌آید پاسخ دهد. چرا؟ چون همان‌طور که پیش‌تر گفتیم، این گزاره‌ها وهمی‌اند و باید عقلانی شوند؛ یعنی باید معلم یا راهنمایی وجود داشته باشد تا این ذهن وهمی را برای او روشن کند، بخش‌های خاکستری‌اش را مشخص کند و به او بیاموزد چگونه استدلال کند، چگونه تجربه کند، چگونه آنچه در ذهن دارد را در بوته آزمایش ببیند تا دریابد چقدر کارآمد است، کجا دچار مشکل است، و چه بخشی از آنچه در ذهن دارد، اصلاً به کارش نمی‌آید و بی‌جهت بخشی از ذهن خود را به آن اختصاص داده است ـ گویی «فرزند زمان خود» نبوده است. اگر چنین راهنمایی وجود داشته باشد، می‌تواند به او کمک کند تا به ذهن خود سروسامانی بدهد و به سمت استدلال‌های عقلی حرکت کند: مرزبندی‌ها را مشخص کند، تعاریف را روشن کند، از یک سری موارد پایه، آن‌ها را با یکدیگر به مناقشه بگذارد، استدلال به خرج دهد و نتایجی را پیش‌بینی کند. این مرحله، به‌روشنی نیازمند راهنماست.

بند هفتم شناخت بر اساس حضور قلب؛ این بند مربوط به آخرین مقاله‌ای است که پیش از این عرض کردم: جایی که شخص، ذهن وهمی را کنار می‌گذارد و آنچنان پیشرفت می‌کند که دچار ذهن خیال‌پرداز می‌شود ـ توضیحش را پیش‌تر دادیم و تکرار نمی‌کنم. این مرحله، به‌واقع راهنمایی از جنسی دیگر می‌طلبد؛ راهنمایی که با راهنمای بند پنجم به شش تفاوت دارد؛ باید راهنمایی باشد که خودْ خیال‌پرداز باشد، خودْ دچار چنان دریافتی باشد که بتواند شخص را به فضایی ببرد که در آن بتواند تخیل کند؛ و راهنمایی برای این مرحله، باید از همان بند پنجم آغاز شود.

انسان‌ها معمولاً راهنمای خود را از رهگذر کارکرد ذهن ناخودآگاه، در همان بند پنجم، ملاقات می‌کنند. یعنی هر کس که دچار آن عدم تطابق و آن التهاب ویژه ذهنی می‌شود، پیوسته با خود سخن می‌گوید و طلب می‌کند که به راهنمایی نیاز دارد؛ کسی که بتواند با او صحبت کند، عقایدش را بی‌ترس و بی‌خجالت مطرح کند. گویی ذهن ناخودآگاه او به او کمک می‌کند تا راهنما را در کنار خود ببیند؛ راهنمایانی که شاید ما آنان را نمی‌بینیم.

اما جالب است بدانید که با وجود این طلب، بسیاری از ما، سال‌ها گفته‌ایم اگر راهنمایی وجود داشته باشد با او همراهی می‌کنیم و تا آخر می‌رویم؛ اما بسیار پیش می‌آید که توهم‌های ذهنی بر ما مسلط می‌شوند؛ بسیاری از کسانی که در اطراف ما هستند، مانع پیش‌رفتن ما می‌شوند؛ وقتی می‌بینند در حال جدا شدن از آن فضای وهمی هستیم، شاید برایشان گران تمام شود و دوست داشته باشند ما را در میان خود نگه دارند. خلاصه اینکه عوامل بسیاری دست به دست هم می‌دهند تا ما راهنما را گم کنیم. اگر انسان‌ها به همان مرحله پنجم بازنگردند و بر ضد ذهن عادی و توهمی خود قیام نکنند، سرگردان زندگی خواهند کرد و سیرشان، سیری قهقرایی خواهد بود.

در پایان این بحث، نکته‌ای دیگر را نیز می‌افزایم: بسیاری از انسان‌هایی که دچار ذهن توهمی‌اند، شناختشان «تاریخی» است؛ یعنی سخنانشان غالباً درباره زنجیره‌های بسیار دور از زمان و از حلقه‌های کنونی ماست، اما چنان به آن زنجیره‌ها می‌نگرند که گویی شناختی واقعی نسبت به آن‌ها دارند و موضوعاتی را از آنجا برمی‌دارند که اصلاً با شرایط تازه قابل تطبیق نیست. چنین افرادی را «تاریخ‌زده» می‌نامیم؛ عنایتی خاص به گذشته دارند و مطالب مطرح‌شده در گذشته را اصلاً قابل مناقشه و پرسش نمی‌دانند؛ گاه در این مسیر به نوعی «سلفی‌گری» روی می‌آورند: مطالبی را از عمق تاریخ، از زنجیره‌های گذشته، برمی‌دارند تا مسائل تازه را با آن‌ها بسنجند؛ در حالی که آن مسائل، اصلاً قابل قیاس با آن مطالب نیستند.

در برابر، برخی افراد «تاریخ‌ورز»اند ـ و اینجا باید لبخند زد و خوشحال شد ـ کسانی که به زنجیره‌ها و آرای گذشته توجه می‌کنند، اما با هدف ورزیده کردن ذهن کنونی خود؛ با استفاده از آرا و حوادثی که در گذشته رخ داده، آماده می‌شوند برای نظریه‌پردازی درباره حال یا آینده خود، بی‌آنکه در برابر گذشته، خود را کوچک کنند یا سر تعظیم فرود آورند؛ سؤال طرح می‌کنند و در بسیاری از موارد نیز مطالب را چنان بررسی می‌کنند که برخی از آرای گذشته را رد کنند.

اما جالب‌تر از همه، کسانی هستند که «پدیدارشناسی» می‌کنند؛ در زمان خود بیشتر حضور دارند، بیشتر محیط و فضای حال را بررسی می‌کنند؛ و اگر هم به مسائل گذشته توجه می‌کنند، تنها برای آن است که بتوانند رشته‌ها و سررشته‌هایی بیابند که با آنچه اکنون با آن روبه‌رو هستند، پایه‌های یکسانی دارد؛ به بیان دیگر، با مفاهیمی سروکار دارند که چندان تاریخی نیستند، بلکه فقط مصداق‌هایی تاریخی دارند. برای مثال، اگر بخواهم درباره محبت و عشق‌ورزیدن کار کنم، لازم نیست فقط به عشق لیلی و مجنون یا یوسف و زلیخا بسنده کنم و خود را تنها در آنجا محصور کنم؛ می‌توانم به آن داستان‌ها مراجعه کنم، دلایل و درس‌هایشان را بگیرم و با آنچه اکنون با آن روبه‌رویم درآمیزم؛ اما نه به‌صورت کپی‌برابرِ اصل. باید مطابق شرایط زندگی خود، تغییراتی در آن مطالب پیشین ایجاد کنم تا بتواند پاسخگوی نیازهای کنونی‌ام باشد.

امیدوارم توانسته باشیم در رابطه با مسئله شناخت، قدمی اولیه برداشته باشیم، و خود شما نیز علاقه‌مند شوید و این مطلب را بیشتر پی بگیرید.