مقدمه
دربان: به نام خدا، این برنامه چهارمین برنامه از فصل سوم است. خوشحالم که در خدمتتان هستم و برنامهای دیگر را با هم خواهیم گذراند. فیلمی که برگزیدهایم انیمهای است با عنوان «قلعهی متحرک هاول» و آن را بهانهای قرار دادهایم تا بر سرِ درسِ معلمی حاضر شویم. امیدوارم نکاتِ ابتداییای که در آغاز کلاس خواهید شنید را با دقتِ بیشتری دنبال کنید تا بتوانید بهرهی لازم را ببرید. اکنون فرصت را در اختیارِ استادمان میگذارم.
سخن معلم
سلام بر همهی شما، در خدمتتان هستم تا نظرم را دربارهی این انیمه مطرح کنم؛ اما پیش از آن مقدمهای میگویم. در مقالاتِ پیشین با «پنجرهی زمان و مکان» آشنا شدید؛ اگر بخواهید میتوانید به آن تعریفهای ابتدایی مراجعه کنید. آنجا دیدید که هر انسانی پنجرهی زمان و مکانِ مشخصی دارد؛ آن تعریف نشان میداد هر فرد در زندگیِ خود زنجیرهای از رویدادها را دنبال میکند و بر پایهی همان پنجره، تحلیلی از رویدادهایی که با آنها روبهرو میشود دارد. گفتیم هرچه این پنجره وسعتِ بیشتری داشته باشد، هم شمارِ رویدادها و زنجیرههای کنارِ همقرارگرفته را بهتر تشخیص میدهد و هم ارتفاعِ مناسبتری دارد تا تحلیلهای دقیقتری به دست دهد.
عنصرِ مهمی که باید دربارهاش بیندیشید، عنصرِ «سفر» است. میدانم تعریفِ مقدماتیِ خودتان از سفر این است که از جایی به جای دیگر نقل مکان کنیم؛ ابتدایی است و شاید بهنظرتان برسد چیز خاصی رخ نمیدهد؛ سفری میکنیم، جایی دیگر میرویم، اندکی تفریح میکنیم و به محلِ نخستین بازمیگردیم. نه، منظورم چنین برداشتی نیست. اگر مطالعه کنید، درمییابید سفر از دیدگاهِ مفهومی، جابهجایی در مکانوزمان را تعریف میکند؛ اصطلاحی هم در ادبیات هست به نامِ «کرونوتوپ - Chronotropic»، یعنی چگونگیِ فهمِ زمان و مکان در زبان، در ادبیات و در انواعِ هنرها؛ در نقاشی، در شعر، در مجسمهسازی و مانند آن. این اصطلاح را به کار بردم تا خودتان پژوهشی مقدماتی کنید و از این منظر به این برنامه توجه کنید.
سفری باید انجام شود، و این سفر آنگاه شایستهی این نام است که آن تغییر و آن جابهجایی، آن «شیفت» در پیکرهی زمانومکان، رخ دهد. بدیهی است این تغییرِ موردنظرِ ما نخست در ذهن نمایان میشود، اما سرانجام در زبان، در رفتار و در کردار خود را نشان میدهد. این را بهعنوان مقدمه بپذیرید و ببینید در مثالهایی که مطرح میکنم، چگونه میتوانید همین توصیف را دنبال کنید. چرا ژولورن کتابی به نامِ «سفر به اعماقِ زمین» نوشت؟ چرا در پیِ «دور دنیا در هشتاد روز» بود؟ چرا سروانتس، دونکیشوت را راهیِ سفر میکند؟ چرا ویرجینیا وولف میخواهد «بهسوی فانوسِ دریایی» برود؟ چرا جاناتان سویفت «سفرهای گالیور» را مینویسد؟ چرا جوزف کنراد در «دلِ تاریکی» جابهجا میشود؟
به نمونههای فارسی هم بیاییم: سفرنامهی ناصرخسرو، داستانِ سفرِ مرغان در «منطقالطیر» عطار، یا همین کتابِ معروفِ «هفتپیکر» نظامی، و نمونههای دیگری که خودتان میتوانید برشمرید. چرا عنصرِ سفر همواره مطرح میشود؟ چرا در این انیمه هم باید صوفی راهیِ سفر شود؟ چرا همان زندگیِ معمولِ خود را در کنارِ دوستان و آشنایانش ادامه نمیدهد؟
معنایش این است که هر کس صاحبِ ذهن است، باید به سفر برود؛ و این سفر دو نمود دارد: یکی حقیقی و دیگری مجازی، یا یکی عینی و دیگری استعارهای. این دو با هم رخ میدهند. صوفی در این مسیری که طی میکند، در پیِ چه عنصری است؟ چه چیز او را وارد این سفر میکند؟ عشق و دوستداشتن؛ یعنی از خود بیرونشدن و واردِ فضای ذهنِ فردی دیگر، یا موجودی دیگر، شدن. صوفی این سفر را میرود، اما باید تاوانی بدهد؛ تاوانش چیست؟ پیر میشود؛ دیگر دخترِ زیبا و سرزندهای نیست، پیرزنی است. اما نکتهای در وجودش باقی میماند و از میان نمیرود؛ چه در دورانی که دخترکی بود، چه بعدها که جوان بود، و چه پس از آنکه پیرزن میشود، چه چیز در او دگرگون نمیشود؟
مهربانی، دوستداشتنِ همهچیز؛ حتی به جادوگری که او را افسون میکند محبت میکند، به جاسوسی که همراهِ اوست محبت میکند. صوفی همه را دوست دارد. اگر میخواهیم به سفر برویم، باید خودِ سفر را دوست داشته باشیم. گفتم دو گونه میتوان به آن نگاه کرد: میتوانید بهشکل عینی سفر کنید، از جغرافیایی به جغرافیایی دیگر بروید؛ اما چرا گاه بیکیفیت است؟ مگر شرایطِ فیزیکی تغییر نمیکند؟ چرا از آن بهرهای نمیبرید؟
درست است، اما اندیشه و فکر ـ یا آنچه من به آن «زمانِ شما» میگویم ـ اگر زنجیرههای ذهنیتان را نخواهید تغییر دهید، با همان ویژگیها و همان ریتم، تنها از جغرافیایی به جغرافیایی دیگر جابهجا میشوید؛ درحالیکه اصلِ سفر بر این است که در شما تغییری ذهنی رخ دهد؛ وگرنه دهها بار به کنارِ دریا میروید، دهها بار به کوهستان میروید، گلهای گوناگون میبینید، سبزهزارها و دریاچههای گوناگون، اما چرا وقتی بازمیگردید چیزی برایتان باقی نمیماند؟ زیرا آن جابهجاییِ ذهنی و فکری، آن رشد، آن ارتقایی که باید رخ دهد، رخ نداده است؛ به سفر میروید، اما وقتی بازمیگردید، دستهایتان خالی است.
نگاه کنید به سعدی که آن کتابهای عظیم را از دلِ گونهگونِ تجربههایی که در سفر داشت آفرید؛ اما آیا دیگران سفر نمیکردند؟ همهی آن بازرگانان و مسافران هم سفر میرفتند، اما این سعدی بود که چون مبنای سفرش را بر یادگیری، تغییرِ نگرشها و تازهشدن بنا نهاده بود، توانست از آن بهرهی درستی ببرد. یا اشاره کنم که سفرتان لزوماً فیزیکی هم نیست؛ حافظ هرگز در زندگیِ خود سفرِ طولانیای نکرد، اما در آثارش چنان نمایشی از سفر میآفریند که گویی سفرهای بسیار متنوعی را پیموده است.
کمی به آن بیندیشید. حال نگاهی هم به بعضی از صحنههای این انیمه بیندازیم؛ کدامیک برایم جالباند؟ یکی از صحنهها آنجاست که صوفی، هرچند در هیئتِ پیرزنی است، اما وقتی میخواهد آن محبت را ابراز کند، یعنی آن عشق را تجربه کند، ناگهان دوباره جوان میشود؛ این برایم بسیار جالب توجه است. یا صحنهای دیگر که گذشتهای از هاول را نشان میدهد، اینکه در چه حالاتی بوده و چه شده که به آنچه اکنون هست بدل شده؛ در واقع هاول و همراهانش در حال طیِ سفری مشترکاند، همراه با صوفی و پسرکی که در آنجاست. جالب است که دریافتِ معانی و دستخوشِ تغییر و ارتقاشدن، در فضایی زیبا نشان داده میشود؛ آن شبِ ستارهباران، چهقدر زیباست که او به دریافتی رسیده و به شرایطی رسیده که میتواند اینگونه زندگی کند.
یا آن صحنه که هاول با همهی آن قدرتها و ویژگیهایش، بر اثرِ برخورد با موانع و مشکلاتی که برایش پیش آمده، خسته و ناراحت، بار دیگر به قلعه بازمیگردد؛ آنجا هم برایم جالب است که این صوفی است که به دادش میرسد. یکی دیگر از نکاتی که میتوان به آن توجه کرد، وجودِ دری در این قلعه است؛ دری که میتواند به زمانومکانهای گوناگون گشوده شود. آیا این قلعهی هاول، همان ذهنِ انسانها نیست؟ همانکه میتواند در شرایط زمانومکانِ گوناگون حاضر شود، یا برداشتی چنین متنوع داشته باشد؟
بیندیشید: آیا همهی ما در درونِ ذهن خود چنین آتشی نداریم؟ نامش چه بود؟ کالسیفر؛ جالب است، همان است که قلعهی ذهنیِ ما را به حرکت درمیآورد. نکتهی جالب دیگر، نقشِ نور در این انیمه است؛ در آن شرایطی که چنان ناامیدکننده است، همین پرتوِ نور، از نگینِ انگشتریای که خاطرهای از عشق است، به داد این مجموعه میرسد. اما صوفی را کجا میبرند؟ به غاری؛ به محیطی بهظاهر تاریک که در آن، آن اتفاقِ بزرگ رخ میدهد. این هم میتواند نکتهای جالب باشد: چرا در روایتهای گوناگون، همواره غاری را میبینیم؟ این غارِ پر رمزوراز چیست؟
مثلاً در «هفتپیکرِ» نظامی، آخرین مرحلهای که بهرامِ گور در آن ظاهر میشود، غاری است؛ بهرامی که هفت داستان و هفت سفر را همراه با شاهزادهخانمها پیموده، اما پس از هفت مرحله، سرانجام روبهروی غاری قرار میگیرد؛ غارِ معرفت. نامِ زیبایی است، غارِ معرفت. میبینید سفرها در همهی این نمونهها باید ما را دستخوشِ جابهجاییِ مکانوزمان کنند. سرانجامِ داستانِ صوفی چیست؟ او عشق را بهانه میکند و آن را به همهی اطرافیانش میبخشد، همه را گردِ هم میآورد، بازآفرینی میکند و طلسم را میشکند. همهی ما زادهی عشقیم؛ چهقدر دوست دارم همراه شما به سفر بروم.