مقدمه
دربان: به نام خدا، در آغازِ برنامهی ششم از فصل سوم هستیم. خوشحالم فرصتی پیش آمد تا باز با شما ملاقات کنیم. فیلمی که برای این گفتوگو برگزیدهایم «رنگ خدا» نام دارد؛ پیشنهاد میکنم نخست فیلم را ببینید و سپس با بحثهایی که در این برنامه مطرح میشود، افکارِ خود دربارهی این فیلم را یکبار دیگر بازخوانی و بازجویی کنید؛ حتماً نتیجهی بهتری خواهید گرفت.
پیش از آغازِ کلاس، میخواهم دربارهی موضوعی کوتاه سخن بگویم. دوستی گفته بود تعجب میکند از اینکه چرا هنوز از سختیِ راه سخن میگوییم، درحالیکه در این مسیر گام برمیداریم و این موضوع باید برایمان حلشده باشد؛ چرا گاهوبیگاه از سختیِ دعوتِ معلمها میگوییم؟ پاسخِ سادهای دارد: این سختی به مواجههی آنها با انسانها بازمیگردد. وقتی میخواهیم معلمی را دعوت کنیم تا حضور پیدا کند و برای شما، برای مخاطبانِ ما، سخن بگوید، بدانید میپرسند و بررسی میکنند مخاطبانِ شما چه کسانیاند؛ آیا همان مخاطبانی هستند که سالها برایشان سخن گفتهاند و در جایی که باید رفتار و کردار درخوری نشان میدادند، بهجای آن، کلاس را ترک کردند و رفتند؟
سختیِ کار در همین است که بار دیگر از آنها بخواهیم با مخاطبانی تازه، مثل ما، ارتباط برقرار کنند. سخن از ناامیدی نیست، از ناراحتی و خشم هم نیست؛ سخن از تلنگری است، هشداری به همهی ما و شما که قدرِ این کلاسها را بدانیم. سخن را کوتاه میکنم و منتظرِ ملاقات میمانم.
سخن معلم
سلام بر شما، خوشحالم فرصتی پیش آمد تا در خدمتتان باشم. امیدوارم از بحثهایی که پیش میآید بهرهی لازم را ببرید. دربارهی این فیلم میتوانیم دو رویکرد داشته باشیم: نخست رویکردِ روایتها، و دوم رویکردِ تفسیری یا تأویلی. در رویکردِ نخست، دستهایی را میبینید که روایت میکنند؛ مثلاً پسرکی که نابیناست، اما با دستانِ خود، با ارتباطی که با پیرامونش برقرار میکند، اطراف را لمس میکند، از گوشهایش بهخوبی بهره میگیرد و ارتباطِ خوبی با اطراف برقرار میکند. این شد روایتِ دستهایی که میبینند. دستِ پیرزنی را میبینید که سالیانِ سال کار کرده؛ این دست، پینه بسته است، اما روایتِ این دست، پذیرش است، نوعی رویکردِ قبولکردن و دربرگرفتن. دستِ دیگری هم میبینید، دستِ مردی که نقشِ پدر را بازی میکند؛ نقشی سلبی و دَفعی دارد؛ گرچه آن هم دستِ کارگریست که رنجِ سالیانِ کار را با خود دارد، اما جالب اینجاست که روایتِ این دست، روایتی دفعی و نفیکننده است، نه اثباتکننده. اینها روایتهای متفاوتیاند که فکر میکنم بتوانید تشخیصشان دهید.
اما بحثِ اصلیِ ما از اینجا بهبعد خواهد بود: بحثِ تفسیری. میخواهیم داستان را از این منظر بررسی کنیم. شما درسهای پیشین را دربارهی فضای بیشکل، یا ذهنِ بیشکل، و فضای شکلی، ذهنی که با اشکال در ارتباط است، دارید؛ در تفسیرمان همین بخشها را وارد میکنیم.
میخواهیم ببینیم این سه شخصیت که از آنها سخن گفتیم، چگونه ارتباطی با فضای بیشکل برقرار کردهاند. به یاد دارید که در درسِ پیشین گفتیم فاصله یا شکافی هست؛ میخواهیم ببینیم این فاصله در هر یک از این سه شخصیت چگونه است. در شخصیتِ نخست، با کودکی روبهروییم؛ پس میتوانیم پیشبینی کنیم که این فاصله میانِ فضای شکلیِ خودآگاه و فضای بیشکل، چندان ضخیم نیست؛ یعنی او باید با الهامها و دریافتهای بسیاری روبهرو شود، و در سراسرِ فیلم این موضوع تا حدِ زیادی به نمایش درمیآید.
نگاه کنید به آغازِ فیلم، آنجا که با محبت و مهربانی با اطراف خود برخورد میکند؛ آن جوجه، آن پرندهای که با دشواری از روی زمین مییابد و در جای خود میگذارد. این حالتی نمادین دارد، اما نشان میدهد این پسرک مسئولیتپذیر است؛ میخواهد با طبیعت همراه باشد، نقشی بازی کند، محبت کند، بینظمی را به نظم بدل کند. در موارد بعدی میبینید که بهخوبی گوش میدهد و حتی ابرازِ عقیده میکند؛ در بعضی سکانسها میگوید پرندهها با هم حرف میزنند، و گویی میکوشد نشان دهد میخواهد بفهمد چه میگویند. در سراسرِ فیلم این را میبینید. اینها نمایشِ یک ارتباط است؛ ارتباطِ فضای بیشکل با فضای شکلی، الهامی، تلنگری که پیوسته زده میشود؛ چراکه این کودک آنقدر هوشیار است، آنقدر از نظرِ ذهنی حضور دارد که این فعالیتها را انجام میدهد.
اما چه چیز ذهنِ شکلیِ او را میآزارد؟ این میشود بحثی دیگر؛ مانند بیشترِ انسانها، باید از جراحتهای ذهنِ شکلیاش سخن بگوییم. جراحتِ او چیست؟ از چه چیز ناراحت است، از چه میترسد؟ از اینکه پدرش دنبالش نیاید، از اینکه پدرش او را نخواهد؛ این موضوع برایش چنان سنگین است که در جایی با بغضی سنگین میگوید نابیناییاش عاملی شده تا طردش کنند، تا دوستش نداشته باشند. البته این حرف، حرفِ عمیقی برای یک کودک نیست؛ علتش این است که پس چرا مادربزرگش را نمیبیند، چرا از او یاد نمیکند، چرا از خواهرانش یاد نمیکند؟ بهنظر میرسد در این بخش دچار نوعی درخودماندگی شده و نمیداند چگونه باید آن را حل کند؛ اما جالب است که فرصتی میجوید تا با پروردگارِ خود ارتباط برقرار کند و همهی این مشکلات، همهی این ناراحتیها و بغضها را آنجا مطرح کند و از او بخواهد مسائلش را حل کند، یا برایش توضیح دهد چرا بینایی ندارد.
نگاهِ دیگری هم هست که باید بر شخصیتِ مادربزرگ داشته باشیم. میبینید فاصلهی ذهنِ شکلیِ او با فضای بیشکل، بسیار اندک است؛ از کجا میفهمیم؟ از اینکه شخصیتش، شخصیتی اثباتی و ایجابی است؛ حالتِ پذیرش دارد در برابرِ موضوعی که پیشِ رویش قرار گرفته، با روی باز و آغوش باز روبهرو میشود، فرار نمیکند، چیزی را نمیخواهد حذف یا انکار کند؛ بلکه میخواهد با دقت استعدادهای نوهاش را ببیند، با او ارتباط برقرار کند، محبتش کند و نگذارد از دست برود؛ چراکه بهخوبی میبیند پدرش با او چگونه رفتار میکند. در بخشهای گوناگونِ فیلم، این ارتباطِ مناسبِ مادربزرگ با پسرک را میبینید.
نشانهی دیگری هم بگویم: هنگامی که زمانِ رفتنِ (مرگِ) این پیرزن فرامیرسد، صحنهی جالبی رخ میدهد؛ درست پیش از آخرین لحظات، میبینید که مادربزرگ در حالِ مبارزه است، میخواهد طرفِ مقابل را بیدار کند، به او میگوید: «من برای پسرم محمد نگران نیستم، من برای تو نگرانم.» ببینید چه نگاهی دارد؛ اصلاً به این سمت نمیرود که معلولیتِ این کودک را مشکلی عجیب یا بنبستی بداند، بلکه پسرش، صاحبِ این فرزند، را بهعنوان کسی که باید از این نگاهِ بنبستگونه بیرون بیاید، به چالش میکشد؛ که برای حلِ مسائلِ زندگیات، نگاهی سلبی برنگزین که بخواهی چیزی را حذف کنی تا چیزی بهدست آوری، اینگونه معاملهوار به زندگی نگاه نکن. سپس آن صحنهی نمادین فرامیرسد: میبینید ماهیای را که در حالِ تلفشدن است، به آب بازمیگرداند. میبینید؟ دستهایی که زندگیبخشاند؛ همهی اینها نمادهای این فیلماند. چرا کسی دیگر نباید این ماهی را به زندگی بازگرداند؟
نمادِ اینکه پیرزن گویی نقشی بزرگ در این فیلم دارد؛ میخواهد همهچیز را به وضعِ حیات، به زندگیِ معمول، بازگرداند. اما خود، «مسافرِ مهتاب» میشود؛ در شبی که مهتاب را میبیند، جابهجا میشود. این نشانهی ذهنِ شکلیِ مناسبی است؛ مسافرِ مهتابشدن. بگذاریم مسافرِ مهتاب را کنار بگذاریم و برایش آرزوی موفقیت کنیم.
شخصیتِ سوم، شخصیتِ پدر است؛ چه تفسیری برایش داریم؟ مشخص است رنجِ زیادی متحمل شده؛ از کودکی کار کرده و کوشیده، و مرگِ همسرش وضع را برایش بسیار دشوار کرد؛ در کنارِ این، غمی عمیق نیز دارد، احساسی بسیار بد دربارهی داشتنِ پسری معلول و نابینا. این احساس از کجا میآید؟ این چه برداشتی است که ذهنش کرده؟ چرا احساسِ شرمساری میکند، چرا دلش نمیخواهد شاهدِ رفتارِ اطرافیان با کسی نابینا باشد و پیوسته میگریزد؟ در فیلم میبینید حتی مسیرش را کج میکند تا از روبهروییِ با این افراد بگریزد، و پیوسته فریادش این است: «محمد، اینجا آیندهای نداری؛ این مردم مسخرهات میکنند، اذیتت میکنند.» اما نمیداند مشکلِ محمد، آن چیزی نیست که او میپندارد؛ ذهنِ این پدر، شخصیتی را نشان میدهد که برای این بچه تکیهگاه و نقطهی امید نیست.
نگاهی دقیقتر بیندازیم: این برمیگردد به اینکه فضای شکلیِ ذهنِ این پدر، فاصلهی زیادی از فضای بیشکل دارد. یعنی چه؟ یعنی نگرشی که به اطراف خود دارد، نگرشی دادوستدی است؛ میخواهد به زندگیِ خود سروسامانی بدهد، چیزی بهدست آورد، اما برای بهدستآوردنش توجه نمیکند که باید آنچه دارد را نیز حفظ کند؛ باید با شناختی که نسبت به داشتههایش دارد، وارد ارتباط با دیگران شود. خودش دامن میزند به تنشِ موجود؛ با حذفکردنِ پسرکش و بردنِ او، به بهانهای، نزدِ آن معلمِ نجار، میبینید نهتنها خودِ پسرک دچار تلاطمی غیرضروری از نظرِ ذهنی میشود، بلکه کار به جایی میرسد که پسرک میخواهد شکایتِ خود را نزدِ خدا ببرد. ببینید چه ضربهای از نظرِ روحی دریافت کرده. در سراسرِ فیلم این روایت را میبینید که او میترسد، میترسد پدرش را از دست بدهد و گویی درست هم تشخیص میدهد، چون همین اتفاق میافتد؛ او را از جایی که در کنارِ مادربزرگ و خواهرانش به آرامش رسیده، به بهانهای جدا میکنند و نزدِ معلمِ نجار میگذارند. شاید اگر مقدمهچینی درست بود، شاید اگر با همراهیِ مادربزرگ همین کارها انجام میشد، این تلاطمِ غیرضروری در ذهنِ این پسرک پدید نمیآمد؛ همین تلاطمهاست که بعضی از افراد را به ورطهی نابودی میکشاند و از زندگیِ عادی دورشان میکند.
داشتیم دربارهی شخصیتِ پدر سخن میگفتیم؛ گفتیم ذهنِ او ذهنی خلاق نیست، ذهنی نیست که تفسیرِ درستی از اطراف خود داشته باشد. با حذفِ پسرش، میبینید مادربزرگ را هم از دست میدهد؛ او را از دستِ خود بسیار عصبانی میکند، بر سرش فریاد میزند که تو بهظاهر میخواهی به این پسرک خدمت کنی، اما در اصل دنبالِ ماجرای دیگری هستی. میبینید مادربزرگ، که ما او را تأیید کردهایم، تفسیر میکند که تو با خلوصِ نیت این کار را نمیخواهی بکنی، دنبالِ چیزِ دیگری هستی؛ اگر به فکرِ این بچه بودی، این بلا را بر سرش نازل نمیکردی. به این توجه کنید: این ذهنِ آشفته نشانهی دیگری هم دارد؛ ترس.
خودِ پدر میترسد؛ صداهایی در ذهنش ظاهر میشوند، احساس میکند اینطور نیست که در اطرافش رخ دهد، صدایی که شاید سالها پیش جایی شنیده، اما اکنون هم بازمیآیند؛ هر بار که میخواهد تصمیمهای نابهنجارِ خود را بگیرد، میترسد و این ترس بهصورتِ همین صداهای مبهم پدیدار میشود، اما نمیتواند از این وضع خارج شود. با تصمیمهای اشتباهش، روندی فرساینده را آغاز میکند که ناگهان به از دستدادنِ مادربزرگ میانجامد؛ چراکه مادربزرگ نیز تحتِ تأثیرِ از دستدادنِ ارتباطش با محمد، بهشدت دچار مشکل میشود، بیمار میشود و سرانجام از متنِ داستان حذف میشود. آیا غیر از این است که ذهنِ این فرد، با این عملکرد، نهتنها وضع را برای خود بهتر نکرد، بلکه بهمراتب وخیمتر کرد؟
آن ازدواجی هم که در پیِ آن بود، از دست داد؛ چرا؟ زیرا درست از همانجایی ضربه میخورد که انتظارش را نداشت؛ ذهنِ کهنهی خودش، و ذهنِ کهنهی اطرافیانش، چه میگوید؟ شگون ندارد! چون مادربزرگ از دنیا رفت، چون مادرِ او از دنیا رفت، پس شگون ندارد! بقیهاش را خودتان بیندیشید.
جمعبندیِ درسِ ما چیست؟ حالا که دریافتید فضای بیشکل و فضای شکلی وجود دارند و ذهنِ شما در فضای شکلی تعریف میشود، خودتان بنگرید: میخواهید ذهنِ شما چه ساختاری داشته باشد؟ ساختاری که بتواند بهخوبی با اطراف ارتباط برقرار کند، جستوجوگر باشد، در پیِ آرامش و مهرورزی باشد، نگاهش اثباتی و زندگیبخش باشد؛ یا اینکه در پیِ زندگیِ دادوستدی، زندگیِ معاملهای، باشید، بیآنکه الهامی خاص به شما برسد، بیآنکه آرامشی در ذهنتان باشد، و با تصمیمهایی که میگیرید، خواسته یا ناخواسته، وضع را برای خود سخت و سختتر کنید. امیدوارم این توضیحات توانسته باشد درسهای پیشین را تکمیل کند. با شما خداحافظی میکنم؛ امیدوارم شما را در شبی مهتابی ملاقات کنم.