مقاله 16: معنای قلب و کارکرد آن

به نام خدا، برای ارائهٔ مقالهٔ شانزدهم با عنوان «معنای قلب و کارکرد آن» در خدمت شما هستم. این مقاله بحثی کلی را مطرح می‌کند، اما آن را در این بخش از مجموعه مطرح می‌کنیم، زیرا شما در مقالات قبلی با پیش‌زمینه‌هایی آشنا شده‌اید که برای فهم این بحث اهمیت دارند. امید است با مطالعهٔ این مقاله متوجه شوید که تمام آن زمینه‌چینی‌ها با هدف فهم معنای قلب بوده است و درک مفهوم قلب، نیازمند مطالعهٔ مقالات قبلی است.

متن مقاله

معنای قلب و کارکرد آن: قلب چگونگی تبدیل داده­‌های شکلیِ ناشی از تجربه عملی با مفاهیم انتزاعی از یک طرف، و بکارگیری نتایج ناشی از تجربه‌­ی عقلی در محیط شکلی در طرف دیگر است. حال مراحل حضور قلب را مرور می­نماییم.

1- ورود به فضای شکلی جهت تجربه عملی با رعایت موازین زمان و مکان. 2- ایجاد مسیر امن جهت انتقال داده­‌های به‌دست آمده از مبادی ورودی به عقلِ فعال از میان فضای وهمی ذهن. 3- استخراج مفاهیم انتزاعی توسط تجربه عقلی جهت تشکیل فضای خیالی در ذهن برای ارتباط با ذهن ناخودآگاه. 4- ایجاد فضای اراده توسط ذهن جهت تبدیل مفاهیم انتزاعی به داده­‌های شکلی. 5- ایجاد مسیر امن جهت انتقال داده‌­های به‌دست آمده از فضای اراده به مبادی خروجی از میان فضای وهمی ذهن. 6- ورود به فضای شکلی جهت اعمال اراده با رعایت موازین زمان و مکان.

فضای وهمی ذهن بر اثر اتصال ذهن به بدن مثالی و ارتباط با فضای شکلی به‌وجود می‌­آید. ورود داده­‌های شکلی از بدن مثالی و فضای شکلی بدون رعایت موازین زمان و مکان به ذهن و عدم پردازش آنها باعث ایجاد التهاب در ذهن می­‌گردد. استفاده از اطلاعات پردازش شده توسط اذهانِ دیگر انسان­ها که با شرایط زمانی و مکانی ذهن مورد نظر تطابق ندارد به این التهاب دامن خواهد زد.

توضیح مقاله

تعریف ابتدایی از قلب چنین است: قلب، از یک‌سو، تبدیل داده‌های شکلی ناشی از تجربه عملی به مفاهیم انتزاعی است. یعنی شما داده‌های شکلی را از رهگذر تجربه‌های عملی به دست می‌آورید؛ و قلب، همان مکانیسمی است که این داده‌های شکلی را در مبادی ورودی خود دریافت می‌کند. منظور از «مبادی ورودی»، هر چیزی است که با حس همراه است: شما از بینایی استفاده می‌کنید، حادثه‌ای را می‌بینید یا می‌شنوید، جسمی را لمس می‌کنید، مزه‌ای را می‌چشید. این تجربه عملی شما، داده‌هایی به شما می‌دهد؛ داده‌هایی که ورودیِ پردازش می‌شوند. پردازش برای چه؟ برای آنکه مفاهیمی که به آن‌ها «مفاهیم انتزاعی» می‌گوییم، پدید آید. برای مثال، دیدن یا بوییدن یک گل: مفهوم انتزاعی‌ای که در آنجا به دست می‌آید، «زیبایی» است.

اما اگر آن مفهوم به دست بیاید، کار تمام نشده است؛ شما بالاخره باید دوباره بازگردید. نمی‌توانید همواره در آن فضای انتزاعی باقی بمانید؛ بودن در فضای انتزاعی نیز حالتی آنی دارد. یعنی به زیبایی می‌رسید، اما در آنجا نمی‌مانید، و بی‌آنکه شاید خودتان در ابتدا این را به‌درستی دریابید، می‌بینید که دوباره خودبه‌خود در حال بازگشت به صحنه هستید. این مرحله دوم را می‌توان «به‌کارگیری نتایج ناشی از تجربه عقلی» نامید؛ یعنی همین نیز در مفهوم قلب مندرج است. چرا «تجربه عقلی»؟ زیرا وقتی آن مفاهیم انتزاعی را به دست آوردید، باید مطالعاتی روی آن‌ها انجام دهید، محدوده‌های آن را تعیین کنید، آن مفهوم به‌دست‌آمده را توصیف کنید و بتوانید طبقه‌بندی‌اش کنید. همه این‌ها همان چیزی است که «خردورزی» می‌نامیم؛ عقل وارد کار می‌شود تا شما بتوانید به محیط شکلی بازگردید و این نتایج را به‌خوبی وارد محیط شکلی کنید و تجربه خود را ادامه دهید. پس این دو سویه ـ رفت و برگشت ـ را دیدید.

برای آنکه این توصیف کلی، دقیق‌تر شود، آن را در شش مرحله بازتعریف می‌کنیم: اگر واقعاً قلبی وجود داشته باشد ـ یعنی این مفهوم، این مکانیسم به شکل کامل موجود باشد ـ باید این شش مرحله را در آن دید:

نخست، ورود به فضای شکلی جهت تجربه عملی، با رعایت موازین زمان و مکان. کسی که می‌خواهد وارد تجربه عملی شود، اگر حضور قلب داشته باشد، اگر این مکانیسم درست رهبری کند، باید بداند در کجای این زنجیره اتفاقات قرار گرفته و از چه ارتفاعی به مسئله می‌نگرد. اگر به این زنجیره و به ارتفاع مناسب توجه نکند، همان قدم نخست، یعنی تجربه عملی‌اش، چندان اعتباری نخواهد داشت.

دوم، ایجاد مسیری امن برای انتقال داده‌های به‌دست‌آمده از مبادی ورودی به عقل فعال، از میان فضای وهمی ذهن. این مرحله بسیار مهم است. چه خطری در این انتقال وجود دارد؟ خطر این است که شما این اطلاعات خام را با یک سری اطلاعات و نتیجه‌گیری‌های قبلی خود درمی‌آمیزید. وقتی وارد تجربه عملی می‌شوید، شرایط ابتدایی و نوعی «بایاس» ابتدایی دارید؛ در جایی ایستاده‌اید، محدودیت زمان و مکان دارید، باورها و برداشت‌های اولیه‌ای دارید. پس با تجربه‌ای که پیشاپیش رنگ‌آمیزی شده، رو‌به‌رو می‌شوید. اگر قلبی وجود داشته باشد، اجازه نمی‌دهد داده‌های تازه بی‌جهت با گذشته قاطی شوند؛ فضایی که در آن، ممکن است شما فکر کنید آنچه اکنون می‌بینید، شبیه چیزی است که پیش‌تر دیده‌اید و در نتیجه باور کنید که چیز تازه‌ای رخ نداده، همان فضای خاکستری و مبهمی است که باید مراقبش بود. حضور قلب اجازه می‌دهد مسیر ادامه یابد و قطع نشود.

سوم، استخراج مفاهیم انتزاعی. اینجاست که «فضای خیال» شکل می‌گیرد ـ همان بحثی که پیش‌تر درباره ذهن خیال‌پرداز مطرح شد؛ نشانه این مرحله همین است: باید ذهنی وجود داشته باشد که از جهت‌های گوناگون تخیل کند، ببیند داده‌های در دسترس چه شکل و چه نقشی در ذهن ایجاد می‌کنند؛ زیرا برای تخیل کردن، باید در ذهن خود نقش‌آفرینی کرد. آنجاست که می‌توان مفاهیم انتزاعی را در سطوح بالاتر تجربه کرد؛ و در همین فضای خیالی، امکان دریافت الهام نیز وجود دارد.

چهارم، «فضای اراده». وقتی بعد از تخیل از جهات مختلف و شکل‌گیری مفاهیم تازه در ذهن، می‌خواهید بازگردید، فضا تغییر می‌کند و به فضای اراده بدل می‌شود؛ یعنی همچنان در مسیری قرار دارید که قلب فعالیت می‌کند و می‌خواهد آن مفاهیم انتزاعیِ به‌دست‌آمده را دوباره به داده‌های شکلی تبدیل کند. وقتی می‌خواهید اراده کنید، باید برای خود یا برای دیگران ترجمه کنید که چه اندیشیده‌اید، چه فضایی را شکل داده‌اید، چه پیش‌فرض‌هایی اکنون در ذهن دارید؛ و اکنون می‌خواهید دوباره وارد فضای شکلی شوید، نظر خود را ابراز کنید، قصد و اراده‌ای از خود نشان دهید.

پنجم، ایجاد مسیری امن برای انتقال داده‌های به‌دست‌آمده از فضای اراده به مبادی خروجی، باز هم از میان فضای وهمی. به همین دلیل است که وقتی اراده‌ای می‌کنید، یکی از چالش‌هایتان این است که باید دوباره از آن فضای وهمی عبور کنید و دوباره با نتایجی که پیش‌تر به دست آورده‌اید ـ همان «زندگی روایتی» و «ذهن روایتی» ـ روبه‌رو شوید. خواه‌ناخواه، وقتی می‌خواهید دوباره وارد فضای شکلی شوید، تجربه شخصی خود یا تحمیلی که در ذهنتان وجود داشته، دوباره مداخله می‌کند و در تصمیمی که برای انجام فلان عمل گرفته‌اید، تغییر ایجاد می‌کند؛ گویی می‌خواهد رأی شما را تغییر دهد؛ نوعی تردید که بگویم یا نگویم، این کار را انجام دهم یا ندهم؛ اینجا نیز دچار تردید خواهید شد، زیرا این فضا همچنان فضای وهم است.

ششم، ورود به فضای شکلی جهت اِعمال اراده، با رعایت موازین زمان و مکان. اگر قلب حضور داشته باشد، حتی در لحظه‌ای که می‌خواهد سخنی بگوید، صحبتی کند، تأثیری در محیط شکلی بگذارد، باز زنجیره زمان و مکان را از دست نمی‌دهد؛ می‌داند کجا، کِی و چگونه باید اراده خود را وارد کند.

فکر می‌کنم اکنون به شکل کلی روشن شده که وقتی از گرفتن داده‌های شکلی، ایجاد فضای انتزاعی، بازگشت، و ورود دوباره به فضای شکلی صحبت می‌کردیم، همه این‌ها اجزای همان چیزی است که نامش را «حضور قلب» گذاشته‌ایم. این توضیح، به شما نشان می‌دهد ذهن متوهم کجا می‌ایستد و چگونه می‌تواند در دو نقطه از این مسیر، مزاحم کار شود.

بسیاری از افراد حضور قلب ندارند، یا این حضور در آنان ضعیف و متزلزل است؛ یعنی از فضای شکلی که وارد نخستین طبقه ـ همان فضای ذهن وهمی ـ می‌شوند، همان‌جا حذف می‌شوند و همان‌جا زندگی می‌کنند. آنان همان کسانی هستند که پیش‌تر گفتیم زندگی روایتی دارند؛ دیگر چندان تمایلی ندارند که خود به سهم خویش تخیل کنند، فرضیه‌های تازه مطرح کنند، نظریه‌های تازه به دست آورند؛ زندگی‌شان با نوآوری، با فهم مفاهیم جدید، با تعریف‌های تازه همراه نیست. این اصطلاح که می‌گویند «فرزند زمان خودت باش»، معنایش را در همین مقاله می‌توان یافت: باید از این فضای وهمی خارج شوی؛ تو نیز مسئولی، تو نیز وظیفه داری که با توجه به شرایط خودت زندگی کنی؛ زنجیره‌های زمان و مکانی که آدم‌های دیگر در آن نبودند، آنان در زنجیره‌های خود بودند. اما اگر در همین فضای تعریفی و وهمی باقی بمانی و توجه نکنی که زنجیره زمان و مکان تو کجاست، در واقع از توصیف‌ها، روش‌ها و جنبه‌هایی استفاده می‌کنی که به دوره و زنجیره‌ای زمانی دیگر تعلق دارد؛ گویی در مکانی دیگر زندگی می‌کنی و غافلی از اینکه باید توصیفی تازه، تعریفی تازه، نوآوری‌ای تازه داشته باشی.

مفهوم «دانش» نیز به همین‌جا بازمی‌گردد: فضای دانش نمی‌تواند فضایی وهمی باشد؛ فضایی است که باید تکامل یابد، و این جز از رهگذر فضای تخیل، ممکن نیست. اگر دانشمندی در دوره‌ای زندگی می‌کرد و تخیل می‌کرد که شاید روزی بشر بتواند در آسمان پرواز کند (مثالی که چندان هم بد نیست) وقتی این موضوع را با اطرافیانش، یعنی کسانی که در فضای وهمی زندگی می‌کردند، در میان می‌گذاشت، می‌شنید که: «چیز عجیبی می‌گویی، ما چنین چیزی نداریم، چه کسی گفته چنین چیزی ممکن است؟ پیش‌تر نبوده و بعد از این هم نخواهد بود؛ گویی در نوعی رؤیا زندگی می‌کنی.» اما همان افراد که تخیل کردند، دیدیم که نتیجه تخیلشان در زنجیره زمانی خود ظاهر شد و اراده‌شان به آنچه امروز می‌بینیم بدل شد.

منظور این است که بسیاری از افراد در همان بخش ذهن متوهم (همان فضای وهمی) زندگی می‌کنند و نمی‌توانند تخیل کنند. حتی اگر گاه بخواهند وارد این کار شوند، آنقدر داده‌هایشان با باورها، یقین‌ها و جزم‌اندیشی درآمیخته (و افکار بایاس شده دارند) که اگر بخواهند حرف تازه‌ای بزنند، سؤالی بپرسند، یا چیزی متفاوت را بررسی کنند، می‌بینید که خود آنان و اطرافیانشان، آن‌ها را سانسور می‌کنند؛ خودسانسوری‌ای شکل می‌گیرد که مانع می‌شود به سمت فضای تخیل (همان فضایی که عقل فعال در آن حضور دارد) حرکت کنند.

به بیان دیگر: بسیاری از کسانی که در فضای وهمی زندگی می‌کنند نیز ادعا می‌کنند که کاری عقلانی انجام می‌دهند؛ اما وقتی رفتار آنان را می‌بینیم، در واقع با «شِبه عقل» روبه‌رو هستیم، نه خود عقل. وقتی از آنان می‌پرسید این حرف، این روند، این اراده را از کجا آورده‌اید، غالباً می‌گویند: «شنیده‌ایم، ما هم تا همین‌جا را می‌دانیم.» وقتی این سؤال‌ها ادامه می‌یابد و انتظار می‌رود برخوردی عقلانی صورت گیرد، می‌بینید فرار می‌کنند، نمی‌مانند، دست به انکار می‌زنند و جلوی طرح سؤال‌های تازه‌تر را می‌گیرند. در مقابل، کسانی که تخیل خوبی دارند، از این سؤال‌ها کمک می‌گیرند و دوست دارند دلایلشان دیده شود.

امیدوارم ارائه این مقاله، هرچند با توضیحاتی محدود همراه بود، بتواند کمکی برای تکمیل مفاهیم پیشین باشد؛ و اگر بخواهید عمیق‌تر شوید، به اصطلاحاتی که حتماً در متون گوناگون می‌بینید توجه کنید: آنجا که می‌گویند فلانی «قلب ندارد» یا «قلبش مریض است»، یا آنجا که می‌گویند کسی که می‌خواهد دچار الهام شود، باید عقلش سالم باشد یا قلبش سالم باشد. «قلب سلیم» را نیز می‌توانید جست‌وجو کنید؛ می‌گویند کسانی می‌توانند خدا را ملاقات کنند که عقل سلیم یا قلب سلیم داشته باشند.

پی‌نوشت: تشخیص نداشتن قلب، مریضی قلب، خَتم قلب و قلب سلیم توسط افراد بسیار متخصص و معدود و انگشت‌شمار است و اینگونه نیست که بتوان براحتی در جامعه به هر کسی برچسبی زد.